از شیراز با یاد آقا و شهدا ، پیش به سوی کرب و بلای جبهه ها

سال ها پیش در خانه ی قدیمی پدربزرگم رادیویی حجیم بود که لااقل ۴۰-۵۰ سال سن داشت. پدربزرگ می گفت آلمانیه! وقتی می خواست روشن بشه یک ربع - بیست دقیقه طول می کشید تا لامپ هایش گرم بشود و کار کند ولی انصافا"وقتی اصطلاحا" گرم می شد عالی موج می گرفت و صدای صافی داشت

حالا این حکایت کتاب "حافظ هفت" نوشته ی اکبر صحرایی است.

"حافظ هفت" را با سه انگیزه خواندم. اول به عشق حضرت آقا و دانستن بیشتر از حواشی سفرهای ایشان. دوم به خاطر شهر ناز شیراز -که همواره مرا یاد اصالت خانوادگی و بخشی از هویتم می اندازد- و سوم به خاطر تمجید و تعریف سنگین جناب محمدرضای سرشار که معتقد است حافظ هفت در فروش رکورد دار خواهد شد و قوی ترین روایت از سفرهای رهبری حکیم انقلاب است.

از قبل هم مشخص بود اکبر صحرایی -نویسنده ی توانای شیرازی- برای روایت گری سفر حضرت آقا کار سختی را پیش رو دارد. از طرفی برنامه ی تمام سفرهای رهبری عزیز یکسان است و از طرف دیگر چهار سفرنامه دیگر -سیستان، زنجان، قزوین و سمنان- دست نویسنده را برای ترسیم فضاهای بدیع و جذاب بسته بود.

صحرایی برای فرار از دام تکرار سفرنامه های پیشین، تلاش دارد با طرح داستانی موازی با سفر، مخاطب را در کشاکش داستان و سفر همراه خود کند. این ایده ی خلاقانه فی نفسه جای تقدیر دارد. از طرف دیگر بخش و فصل بندی های دقیق و بجا در خوانش آسان روایت کمک به سزایی دارد.

حافظ هفت+اکبر صحرایی

اما فکر می کنم صحرایی در پرداخت ایده ی ثقیل و بدیعش قوت و ضعف هایی داشته است که از زاویه ی شش شاخص به بررسی اثر می پردازم:

۱. شخصیت پردازی: این مهم در "حافظ هفت" شدیدا" متاثر از اتفاقات داستان است. طبیعت سفر شلوغ رهبری، حضور شخصیت های متعدد در داستان است اما غالب شخصیت ها گنگ و نارسا ترسیم می شوند. افراد بدون آنکه چهره و مشخصات شان برای خواننده تعریف شود، مدام در طول داستان ظاهر و غایب می شوند. صحرایی بیش از آن که به شخصیت های پیرامون رهبری یا مردم علاقه مند ایشان بپردازد به پیرامون خودش -گروه خبرنگاران- و تاحدودی هم به دو شخصیت راوی پرداخته و اطلاعات تازه و جذابی به مخاطب نمی دهد. البته فرازهایی چون طرح داستان پیرمرد آش کارده فروش یا حاج نصرالله استثناست.

۲. محیط پردازی: شیراز در بسیاری از وقایع گم است و -با کمی اغراق- اگر جای استان فارس نام دیگری هم نوشته شود می توان داستان را از آب و گل درآورد. صحرایی علی رغم اینکه بومی فارس است و قاعدتا بر اماکن و فضای شهر مسلط است کمتر اشاره ای به خلق و خو، آداب و سنن و اماکن خاص فارس نمی کند. حتی شیرینی لهجه و کلمات خاص شیرازی ها هم در اثر غریب افتاده که گویی چشم و دل صحرایی از امتیازات شهر و استانش سیر بوده است!

۳. وقایع پردازی: بزرگ ترین امتیاز "حافظ هفت" پرش های اثرگذار و احساس برانگیز به دفاع مقدس است. صحرایی به دلیل تسلط ویژه بر فضای جنگ فلش بک های دلچسب و تاثیرگذاری در خلال روایت داستان گنجانده است و انصافا" برای طرح مظلومیت ها و افتخارات جنگ هشت ساله جا گزینی های بجایی داشته است. آنقدر که به عقیده من "حافظ هفت" را با کمی اغماض می توان در زمره ی آثار خواندنی دفاع مقدس محسوب کرد!

۴. بٌعد پردازی: بیش از صد صفحه ی اول داستان کمترین بٌعد روایی ندارد. داستان تخت، قابل پیش بینی و کم حادثه است. گره ی داستان که با حضور شخصیت ارمنی ایجاد می شود کم رمق است. روایت کتاب از جایی که رازمیگ پانوسیان در غیاب جعفر مجبور به ادامه سفر و مرور دفترچه خاطرات او می شود رنگ و بویی بهتر می یابد و رفت و برگشت های مداوم و کوتاه به جنگ مشکل بٌعد روایت را رفع می کند.

۵. پیام پردازی: از جناب سرشار متعجم چرا که علی رغم گفته ی ایشان "حافظ هفت" نیز اسیر همان نگاه بیرونی به سفرهای رهبری سایر سفرنامه هاست. صحرایی در انتهای داستان تلویحا" ذکر می کند که آرزوی دارد هر کس، با هر فکر و گرایش و عقیده با کتاب ارتباط برقرار کند و طبیعتا" بر اساس همین هدف، زیاد به زاویه ی دید حزب الهی ها نزدیک نمی شود و حتی گاه به طور خفیف حقه هایی که پیشتر سایر سفرنامه نویسان برای جذب مخاطب به کار بسته بودند -چون تردید در رفتارهای دلبستگان به رهبر بزرگوار و نقد آنها- را از قول رازمیگ تکرار می کند.

اما ضعف اصلی پیام پردازی داستان آنجا بیشتر جلوه می کند که در پاسخ به شبهات از روش پاسخ مستقیم بهره می جوید و در فرازهایی سخنرانی وار به قلع و قمع حریف می پردازد. این ضعف کتاب خاصه آنجا که رقیب طرف بحث طیف روشنفکرنماست جدی تر می شود.

۶. پایان پردازی: "حافظ هفت" برخلاف غالب آثار ایرانی پایانی دلچسب و جاودانه دارد. پایان نسبتا" باز داستان خلسه ای به یاد ماندنی برای خواننده رقم می زند و به تعبیری لطیف، با یاد امام و شهدا، دل رو می بره به کرب و بلای ایران و طعم شیرین باز، باز بودن در شهادت را به مخاطب می چشاند. با این تفاوت که اینجا مقصود از امام، حضرت آیه الله سید علی خامنه ای حفظه الله است.

در مجموع "حافظ هفت" را با تمام ضعف و قوت های برشمرده، اثری خوب دانسته و تلاش نویسنده در ابداع شیوه ای نوین در روایت سفر رهبر مقتدر انقلاب را قابل تقدیر می دانم. "حافظ هفت" اثری است که برای لذت بردن از آن باید به مثابه رادیوی آلمانی پدربزرگ دوست داشتنیم صبور باشید و با حوصله و صد البته عاشق!

پ.ن.م: تیتر شاخص های نقد شده کاملا" شخصی و ذوقی است!

ده سال دیر بازداشت شدی برادر!

دیروز خبر آمد دوست همیشه انقلابی، هماره جسور، دایم الدغدغه، همه جا فعال و همواره بدقولم آقا میثم نیلی -مدیر مسوول سایت رجانیوز- با شکایت دکتر علی لاریجانی بازداشت شد! بازداشت میثم برایم عجیب نبود ولی تلخ بود.

عجیب نبود چرا که با خط مشی جسورانه ی رجانیوز، شکایت و بازداشت هزینه ی گزافی نیست. در عین حال تعجب نکردم چرا که ده سال بود منتظر بازداشتش بودم!!

دو سال پیش به بهانه ی دادگاه های اصحاب فتنه از ماجرای بازداشت شدنم در ایام دانشجویی نوشتم. من پنجمین دبیر کل بودم و پنجمین دبیرکلی که مزه ی بازداشت را چشید. تا آن زمان تمام دبیران کل جامعه اسلامی دانشجویان و برخی از موثرین شورا، هر یک به بهانه ای واهی و معمولا بر سر دعاوی شخصی -تشکیلاتی، دادگاهی شده بودند.

میثم دبیرکل بعد از من بود. دبیرکلی میثم با تمامی جدل ها و مشکلاتش به دادگاه و بازداشت ختم نشد و خدا را شکر دیگر این حادثه ی تلخ برای بعدی ها رخ نداد. حالا بعد از ده سال میثم هم طعم تلخ بازداشت را چشید! و طعنه ی گزنده ای به سرنوشت فعالان سیاسی-اجتماعی زد.

این سرنوشت را نه قانون و حکومت که خود فعالان سیاسی برای خود رقم زده اند! در اکثر این بازداشت ها پای یک سیاسی دیگر در میان است. نمی دانم این روحیه ی شکایت و شکایت کشی به خاطر چیست؟ از کم تحملی و بی ظرفیتی است؟ از تندروی و افراط و تفریط است؟ از بی نظمی تشکیلاتی و سازمانی است؟ از هم گریزی و انشعاب های پایان ناپذیر است؟ از روحیه ی نقدناپذیر و خودمحورانه است؟ از کشیده شدن نقد افکار به نقد اشخاص است؟ یا ، یا ، یا ؟

از هر چه هست، وقتی خود فعالان سیاسی-اجتماعی همدیگر را تحمل و درک نمی کنند و قاعده ای برای رقابت یا رفاقت ندارند، چه انتظاری از مردم عادی می رود که به فعالیت تشکیلاتی و سیاسی-اجتماعی اعتماد کنند و با علاقه به آن رو آوردند.

معتقدم نفس شکایت های سیاسیون از هم در دادگاه های عمومی، به انزجار بیش از پیش توده های مردم از حضور دغدغه مندانه در فضای اجتماع می انجامد و حتی المقدور می بایست با صبوری و تحمل نقد، فرصت مباحثه را ایجاد کرد.

شاید مناسب باشد مانند روحانیت، نیروهای مسلح و مطبوعاتی ها که دادگاه هایی خاصی دارند -که ضمن حفظ حرمت اجتماعی طرفین دعوا، در محیطی غیر ملتهب و هم دلانه تر مسایل حل و فصل می شود- شورای حل اختلاف یا دادگاه هایی خاصی برای دعاوی فعالان اجتماعی پیش بینی شود تا در کشاکش این جدال عموما شخصی یا شخصی شده، بیش از این، بدنه ی نحیف و رنجور فعالیت های اجتماعی به زوال نگراید.

دیروز به شوخی به ابراهیم {دبیرکل بعد از میثم} گفتم: خب دیگه! میثم هم دادگاهی شد. دیگه نوبتی هم باشه نوبت توه! آماده باش!

خود قهرمان پنداری های  ما کوچک ها!

کم بودن فاصله ی سنی فرزندان غالبا" باعث می شود بچه ها هم بازی هم شوند. مسئله ای که می توان آن را در نسل قدیم بیشتر دید. به هر حال از آن زمان که تعریف "زندگی بهتر" تغییر کرد و خانواده های شلوغ، پرتراکم و بانشاط قدیمی به خانواده هایی دو-سه نفره ی آرام، کم تحرک و منزوی کنونی تغییر شکل داد و بازی های بچه ها تغییر یافت.

بچه های امروزی حق دارند غالب وقت فراغتی شان را پای کامپیوتر بگذرانند! نه هم سن و سالی برای بازی کردن هست و نه فضایی! خانه ها همه کوچک، کوچه ها پر ماشین های پارک شده و عبوری و بچه ها کم تعداد شده اند و اصولا امکان بازی های محلی سلب شده است.

بگذریم! غرض، طرح مبحث دیگری بود که ناخودآگاه مطلب اسیر دلتنگی ایام  کودکی شد.

علی و محمد کمتر از سه سال تفاوت سنی دارند و خدا را شکر همیشه هم بازی هم بوده اند. از فوتبال و بدو بدو و قصه خوانی تا بازی های کامپیوتری و دعواهای روزانه و متداول بچه ها. خلاصه خنده و گریه شون با هم است و به قول قدیمی ها ناف شون به هم بسته شده.

یکی از بازی های گاه گاهی آنها کشتی است. قدیم ترها علی با استفاده از وزن و قد خود محمد را سریع فیتیله پیچ می کرد و خلاص! محمد که گویی چاره ای جز جنگ با این حریف بزرگ تر نداشت باز بلند می شد و زورآزمایی ادامه می یافت. محمد الان روش هایی را پیدا کرده که چطور علی رغم زور کمتر و قواره کوچک تر حریف را ضربه کند و علی هم دیگر نمی تواند به سادگی بر محمد غلبه کند و حداقل دیگر از قبل، پیروز مسابقه نیست!

باز هم بگذریم! غرض ممارست در رقابت، تلاش مضاعف برای پیروزی و ناامید نشدن هم نبود!

داستان اصلی ما این است. حالا هر وقت در مهمانی ها قرار به کشتی گرفتن بچه ها می شود محمد حاضر به کشتی گرفتن با هر احد الناسی هست و علی تا اندکی قد و وزن متفاوتی را روبروی خود می بیند اعتماد به نفس خود را از دست می دهد و ترس در چهره اش مشخص می شود!

و جالب تر اینکه محمد هر باری که زمین می خورد دوباره مثل بچه پررو ها بلند می شود و می خواهد دوباره کشتی بگیرد و علی با اولین شکست به قوی تر بودن رقیب اعتراف می کند و کنار می نشیند! محمد کشتی و شکست و پیروزی برایش یک بازی عادی و روزمره است و کوچک ترین باخت باعث ضربه ی روحی به علی می شود، چرا که همیشه {ظاهرا} قهرمان شکست ناپذیر بوده است.

و این حکایت زندگی روزمره ی همه ماست. تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل!

جوان مرد نویسنده ای است این رضا امیرخانی

در محافل و جلسات بسیاری بوده ام که از رضا امیرخانی می گفته اند ولی هیچ گاه نخواستم به تحلیل های مثبت و منفی دیگران درباره ی شخصیت و افکار آقا رضا توجهی نشان دهم چرا که می خواستم برایم رضا امیرخانی فقط همان نویسنده ی چیره دست کتاب هایش باشد و نه چیز دیگری. نویسنده ای جوان، خلاق، متعهد، جسور و متبحر!

آن قدر کتاب های پیشینش برایم قابل احترام است که با نوعی خود کنترلی مفرط مصاحبه های آتشین او با رسانه های مکتوب و مجازی را نمی خوانم ولی گویا خود آقا رضا دوست ندارد در ذهن مخاطب محصور به نوشته هایش باقی بماند. "جانستان کابلستان" خط پایانی بود بر تمام چشم بندی های من! در این کتاب امیرخانی با بهانه کردن سفر جسورانه اش به افغانستان از همه جا و همه چیز می گوید و ذهن فرابخشیش را به رخ خواننده می کشاند. عجیب نویسنده ای است این رضا امیر خانی!

****************************

"جانستان کابلستان" افتتاحیه بسیار گیرایی دارد. امیرخانی با انتخاب روایت فتح قله ی باشکوه دماوند برای آغاز کتاب -که با هدف فرار از حواشی اعصاب خردکن انتخابات ۸۸ رخ داده است- می خواهد مخاطب را با حسی مشترک -دل پریشی و آشفتگی ناشی از انتخابات ۸۸- درگیر کند و انگیزه و انرژی لازم برای خوانده شدن کتاب تا انتها را ایجاد کند. گویا خود امیرخانی هم دریافته است سفر کوتاه و نسبتا" کم حادثه اش برای مخاطب کشش لازم ندارد و با زیرکی سوژه ای را به عنوان افتتاحیه انتخاب می کند که همه ی خوانندگان به نحوی با آن دست و پنجه نرم کرده اند.

کتاب راوی سفر امیرخانی، همسر و کودک خردسالش به افغانستان است. طبیعی است برای ایرانیانی که از افغانستان جز فلاکت مهاجران چشم تنگ و پرکار اطلاعی ندارد، این سفر جسورانه ی خانوادگی می تواند جذاب باشد اما کوتاهی سفر، نویسنده را وا می دارد با حواشی و حاشیه سازی خلا های کتاب خود را جبران کند و عجیب جسور نویسنده ای است این امیرخانی!

جانستان کابلستان

داستان کتاب دو قسمت دارد؛ تا آنجا که در هرات می گذرد غالبا" جامعه شناسانه تر است. فقط یک دلیلش می تواند وسعت زمان باشد. هم زبانی و همراهی گروهی از اصحاب اندیشه، در این نگاه نسبتا" عمیق تر موثر بوده است. این بخش اطلاعات خوبی به مخاطب می دهد و در رسیدن به هدف اولیه امیرخانی، توفیق دارد اما بخش دوم کتاب که روایت گر احوال شهرهای مزارشریف و کابل است {با اندکی اغراق} در ژانر حادثه ای-وحشت دسته بندی می شود! و کمتر گزاره ی کارآمدی برای خواننده دارد.

امیرخانی در "جانستان کابلستان" فراتر از توریست ها عمل می کند. توریست ها معمولا چشم شان بیشتر از عقل شان کار می کند و با دیدن اندک قابیلت متفاوت و جدید ذوق زده می شود. در قلم امیرخانی نیز ذوق زدگی سفر به کشور غیر دیده می شود ولی در خلال بیان دیده ها، به شرح تاریخ پیشین دو ملت فارسی زبان نیز می پردازد. او می خواهد با ترسیم چهره ی دیگری از افغانستان، این خطه را تکه ی جدا افتاده از وطن بخواند و حس برادری و همسایگی را در ایرانیان تقویت کند ولی در انتهای سفر، خود را چنان دچار ناامنی افغانستان می کند که غرض اولیه نه تنها محقق نمی شود بلکه باعث تقویت تصور ترس و دلهره از همسایه ی همزبان شرقی می شود. از نظر او افغانستان کشوری است با مردم خونگرم، ستم دیده و صد البته جوانمرد که در شرایط سخت عقب ماندگی و خاصه ناامنی مفرط، گذران عمر می کنند. متبحر نویسنده ای است این رضا امیرخانی!

بزرگ ترین ضعف امیرخانی آنجاست که می خواهد چهره ای همه فن حریف و جامع الاطلاعات جلوه کند فلذا در مورد هر چیز و هر کس و هر واقعه و پدیده و هر حوزه ای بی پروا اظهار نظر می کند. این خصلت، او را به روشنفکرانی که از سر شکم سیری یا برای جذب همه ی اقشار جامعه دایم غرغر می کنند نزدیک کرده است. اظهار نظر او در خصوص مقایسه ی انتخابات ایران، افغانستان، عراق و لبنان بسیار خام، عوامانه و گاه بی انصافانه است. امیرخانی فتنه ی 88 را جنگ احمدی نژاد-موسوی فرض می کند و در این دعوا! می خواهد وسط بماند. او با دادن اطلاعات و تحلیل های غلط و چشم پوشی از نحوه ی دخالت عامل خارجی در کشور های مورد مقایسه به بیراهه می رود. در این مورد ناجوانمرد نویسنده ای است این رضا امیرخانی!

کتاب ضعف های قابل اغماض دیگری هم دارد. نمی توان از افغانستان حرف زد و از طالبان جز شبح و تصوری تصویری ارایه نداد اما از آنجا که تجربه کردن طالبان با حفظ جان در تضاد است می توان بر نویسنده خرده نگرفت. در عین حال خواننده از احوال، نظرات و شرایط همسر و کودک امیرخانی هیچ نمی فهمد. شاید اگر خواننده با حس و احساس زنانه و کودکانه همسفران او نیز شریک می شد، کتاب جذابیتی مضاعف می یافت. به هر حال این مسئله جزو مسایل شخصی نویسنده بوده و می بایست به خواست او احترام گذاشت

در مجموع "جانستان کابلستان" کتاب روان و {نسبتا} خلاقانه ای است که مانند سایر آثار امیرخانی خواننده از خواندن آن احساس اتلاف وقت یا خستگی نمی کند هر چند به نسبت سایر آثار او حرکت رو به جلویی محسوب نمی شود.