از عمر سالی گذشت و تو بی خبری
تقدیم به کسی که فقط خودش می داند چقدر دوستش دارم
خیلی باید بی انصاف باشم که سال 87 را سال خیلی خوبی ندانم. حتی اگر سه ماه آخرش اش به خوبی نه ماه اول اش نباشد. ذکر خیری از ایام گذشته می کنم باشد تا هیچ وقت یادم نرود که بودم و زیاده غرور نگیردم!
به لذت مدال نقره: فروردین که ارزیابی استان ها را می خواندند تصور نمی کردم که در جمع پنج مدیر برتر سازمان در کشور باشم. هر چند هدیه مادی آن زیاد قابل توجه نبود ولی خدایی خستگی دو سال تلاش را از تنم بیرون کرد. لااقل می توانستم به همکاران{ یا بهتر بگویم دوستان همکار} بگویم زحمات شان دیده شد.
به تندی فلفل هندی: هنوز هم نمی دانم چرا راضی شدم محیط باصفا ، پرشور و شر و بی دردسر فرهنگسرا را رها کنم و به تهران بیایم. شاید چون آرزوهای بسیاری برای تحول داشتم. شاید چون از گیرهای پایان ناپذیر مراکز نظارتی استان خسته شده بودم. شاید چون وسوسه پیشرفت بر من غلبه کرد. شاید چون به کار پیشنهاد شده علاقه خاصی داشتم و شاید چون دوست داشتم در آن مقطع حساس به رییس معنوی ، خوش سیما و دوست داشتنی مان کمک کنم. خدا از دلم آگاه است که در این انتخاب چقدر تردید داشتم ولی هر چه بود هنوز کار در آن محیط باصفا و آرامش بخش را دوست دارم. از اردیبهشت ماه تا امروز هر چند سختی های بسیاری متحمل شدم ولی خوشحالم از اینکه تجربیات گران بهایی به دست آوردم و به تعبیری مردتر شدم! یادش به خیر! آنقدر با دوستان همکار صمیمی بودم که دلم نمی آمد به آنها بگویم دارم می روم! یک هفته بعد از اینکه معارفه شدم فهمیدند. . . .
به شیرینی خرمای اهواز: هر چند نظر دیگران در مورد کارایی ات انرژی بخش و مهم است اما نه به اهمیت نظر خودت در مورد موفق بودنت. من جزء آدم هایی هستم که تا نفهمم چه می خواهم بکنم آن را انجام نمی دهم. بنابرین تلاش دارم برای هر کاری برنامه از قبل تعریف شده ای داشته باشم، حتی اگر زمان را فدای این طراحی کنم. زمانی که می بینم در مدت ده ماه به هفتاد و نه درصد برنامه هایم جامه عمل پوشاندم با اعتماد به نفسی عجیب به خودم تبریک می گویم. از خودم راضی ام هر چند آرزوهای شغلی ام در حد تیم ملی ادامه دارد!
به تلخی فحش{...}: چه کسی است که محیط اداری اش صد در صد مطابق میل اش باشد و هیچ مشکلی نداشته باشد. بالاخره سلایق و عقاید متنوع انسانی در هر جمعی اختلاف ایجاد می کند حتی در محیط هایی چون سازمان ما که دوستی و انسانیت بر روابط اداری حاکم است. گاه به جایی می رسی که مبهوت در خیابان قدم می زنی و آرزوی خانه نشینی داری! خاصه زمانی که به طرحی امید داری و پس از ماه ها سرمایه گذاری صلاح بر تغییر طرح می بینند! و یک ماه از عمرم به این تلخی گذشت!
به دومزگی پرتقال: یکی از من پرسید چرا این طور شیفته وار دم از تیم "استقلال" می زنی؟ گفتم چون بی نهایت استقلال را دوست دارم. می فهمی؟ نفهمید! امسال بر استقلال من خوشی و بدی چنان گذشت که بر سرما و گرمای شب و روز کویر می گذرد. با آمدن امیر قلعه نوعی و قهرمانی در جام حذفی ناکامی فصل قبل را فراموش کردیم و تا آنجا رسیدیم که افسانه ها از یک تیم می نویسند اما به لحظه دستی برآمد و کاخ آرزوها را نابود کرد. نفرین بر وقت های اضافه! شک ندارم که به اوج برمی گردیم و از شور فتح مست می شویم. تا بوده همین بوده و تا هست چنین است!
به چسبندگی فالوده شیرازی: برای رفیق باز دایم الارتباطی چون من تولد وبلاگ سه الف کافی بود تا معتاد وبلاگ و وب گردی شوم. البته رفیق بد و ذغال خوب هم بی تاثیر نبود! شاید اغراق نباشد اگر بگویم در این هفت ماه به اندازه تمام عمرم آموختم و شناختم. دوستان خوبی یافتم و در حصار امن اینترنت با احساس شان شریک شدم. تلاشم این بود که خودم باشم. مجدالدین معلمی! و سعی کردم وبلاگ باخاصیتی داشته باشم. سه الف اکنون عضوی از خانواده ما شده است هر چند چون نوزادی صغیر نیاز به پرورش دارد. باشد تا با تذکرات و پیام های همیشه مفید دوستان غریب و قریب کامل تر شود. تلاش می کنم تا جایی که جزء بهترین ها باشم البته به عنوان صاحب امتیاز، مدیر مسول، سردبیر، ویراستار، تایپیست، آبدارچی و . . . مسولیت کامل شکست و موفقیت را به عهده می گیرم!!
به سختی انتظار: امسال بخش عمده ای از وقتم در راه و اتوبان گذشت. کمتر کسی است که بشنود خانه ام در قم است و کارم در تهران و ترحم آمیز نگوید:"سخت نیست؟" و بلافاصله من نگویم:"سخت است نه به اندازه ای که شما تصور می کنید". من معتقدم آدمی یا تصمیمی نمی گیرد و یا اگر گرفت تا آخرش باید بایستد. وقتی تصمیم گرفتم کارم تهران باشد، پس باید سختی اش را هم به جان بخرم. جاده ، انتظار رسیدن و خستگی راه ، بسیاری شیرینی ها را در کامم کم مزه کرد اما کسی که خربزه می خوره می لرزه دیگه! اینجا واجب است از همراهی، صبوری ومهربانی همسر عزیز که در غیاب دایمی من تحمل شیطنت های علی و محمد را می کند بی نهایت تشکر کنم.
--------------------------------------------------------------------------------------------------------------
پی نوشت:
1. هدیه مدیر برتر شدن ام فقط یک ربع سکه با لوح تقدیری به امضای معاون رییس جمهور بود. این هم از شانس ماست!
2. شایسته است اینجا از دوست مخلص و صادق ام جناب آقای دکتر عصارنیا که به من در منصب جدید اعتماد کرد تشکر کنم. می دانید که تحمل من زیاده صبوری می خواهد.
3. بی معرفتی است اگر در این فرصت از دوست فکورم حسین آقا آرشید که انگیزه اولیه وبلاگ نگاری را از او گرفتم و در مسیر، بسیار از تجربه و تخصص اش بهره گرفتم. کاش وبلاگ مستقل اش در خر تو خری اینترنت یک شبه محو نشده بود.
۴. باز هم یادش به خیر! روز اولی که رفتم سر کار تهران آبدارچی اداره راهم نداد! هر چه گفتم بابا من معلمی ام. می گفت خب باش با کی کار داری؟!!. . . .
4. به امید بهار واقعی ، بهار طبیعت بر همه شما مبارک و فرخنده باد. حتی اگر پیام نگذارید هم دوست تان دارم! آرزوی توفیق روزافزون و سلامتی را برای شما می کنم.
5. هنگام سپیده دم خروس سحری دانی که چرا همی کند نوحه گری
یعنی که نمودند بر آیینه صبح کز عمر شبی گذشت و تو بی خبری


