خوشا به حالت
تقدیم به فاطمه خانم، همسرم، که قلبش به پاکی آسمان است.
ساعت 12/30 بود كه ابوذر زنگ زد و گفت فريبرز آمده قم. پرسيد مي آيي ناهار با اهل و عيال بريم بيرون. منم از خدا خواسته قبول كردم. آخه كي دعوت يك اصفهاني اصيل را به نهار رد مي كند. شايد برود تا چند سال ديگر!! ساعت 3 رسيديم كهك. جايي بس دنج و زيبا و باصفا يافتيم و بساط را پهن كرديم. ابوذر جوجه اي بار گذاشته بود مثال زدني. مشاورت و تجربه سه گانه ما در آتش سازي! سيخ زني! و پخت ذغالي! باعث شد ناهاري در حد اعلا آماده شود و در برابر ديدگان حيران عيالات مكرمه ناهاري حسابي تهيه شد.

تاريكي مجبورمان كرد همه از هم تشكر كنيم و عازم ولايات خودمان شويم.
مسجد اول را كه رد كرديم وجدان درد گرفتيم دم مسجد دوم ايستاديم تا دوگانه
اي به جا بياوريم. حدود سي-چهل نفر در مسجد بودند و پشت سر يك مكلا نماز
جماعت بپا شد. قرائت فوق العاده زيبا و دلنشيني داشت. از آن قرائت هايي كه
با تمام خستگي سفر آرزو مي كردم كاش هيچ وقت نماز تمام نمي شد. بعد نماز
با همان لحن دلربا دو صفحه قران خواند. جالب اين بود كه پس از نماز و در
حين قران حتي يك نفر از مسجد بيرون نرفت. . . . گويي هيچ كس عجله اي
ندارد. زمان به تو فشار نمي آورد. آرامش كامل حاكم است.
به
اين فكر افتادم ما براي چه چيزي داريم دايم مي دويم. به قول شاعر به كجا
چنين شتابان؟ دنياي كوچك يك روستايي آرامش دارد و دنياي كوچك شده ما شتاب.
ما براي تفريح به ده مي رويم! تو هم ميروي به ده! او هم يراي تفريح مي آيد
به شهر. روستايي حسرت داشته هاي ما را مي خورد و ما حسرت داشته هاي
روستايي.


