تو دیروزی، تو امروزی، تو فردایی همیشه!
نمی دانم چرا در بدو جوانی اینقدر ابلهانه آرزوی بزرگ شدن و گذشت زمان را داشتم. فکر می کردم برای آنکه به آرمان های ذهنیم برسم باید بزرگ بشوم. حالا فهمیده ام آرمان همان بود که در ایام دانشجویی داشتم و قدر ندانستم.
فی الحال که چون سرنوشت داستان شهیر "فاوست"، به امیدی، روح و فکر خود را به نظام اداری فروخته ام و چون دیگر مفلس های این عرصه شب را به امید روز و روز را به امید شب می گذرانم. برای سیاست و صلاحدید و برنامه های دیگران می دوم و می دوم و می دوم. تنها دلخوشیم این است که شاید برای کشور و نظامی که به آن اعتقاد و ایمان دارم، ثمری اندک داشته باشم.
هر قدر در بدو جوانی در خلاء امکانات و قدرت اجرایی، در آرامش فرصت فکر کردن و آینده سازی ذهنی داشتم، حال که قدرت اجرایی هست، دریغ از آرامش و فرصتی برای فکر کردن!
تنها ترسم این است که ده سال آینده به این نتیجه برسم که ای داد بی داد و صد حیف و افسوس که خوشی و آرامش روحی همان بود که داشتم و در فرداها در به در دنبالش می گشتم.
