تشکیلات مقدس است
درحال و هوای بازگشایی مدارس، ازمدرسه ای می گویم که به من درس زندگی داد
در تمام دوران تحصیل بچهء بی حاشیه ای بودم. به جز سال چهارم دبیرستان که انگار تاره یادم افتاده بود، می شود شیطنت کرد. در این یک سال جبران تمام بچه مثبت بازی های پیشین را درآوردم. شیطنت ها هم خلاصه می شد در فوتبال، بگو بخندهای دائمی در کلاس و فرار از مدرسه.(در این آخری که به تبحری ویژه رسیده بودم و گاه برای سایر هم کلاس ها دوره آموزشی می گذاشتم!) و نتیجه هم این شد که به زحمت دیپلم گرفتم و علوم سیاسی دانشگاه آزاد قم بهترین جایی بود که قبول شدم! (البته ان زمان دانشکاه آزاد هم قبول شدنش یک کلاسکی داشت.) بگذریم. . . .
وارد دانشگاه که شدم هنوز شور و انرژی انفجاری دوران دبیرستان در وجودم بود. در همان اولین جلسه جشن ورودی های جدید از بس تیکه بار سخنران کردم و خندیدیم، با یکی از کارمندان حراست دعوا شد. اگر نبود فوت و فن های جیم شدن آنی ـ که در سال آخر دبیرستان دوره تخصصی اش را دیده بودم ـ شاید الان سرنوشت دیگری داشتم. ترم اول بزرگترین انگیزه ام برای کلاس رفتن این بود که از استاد ها سوتی بگیرم و با سوال های عجیب و غریب کلاس را به هم بریزم.(البته جدا بودن دختر و پسر در دانشگاه ما در این تک انگیزگی بی تاثیر نبود) همه این علاقه در به هم زدن کلاس ها از روی شیطنت نبود بلکه عقاید ایدئولوژیک هم در آن دخیل بود. من از قبل مطالعات جسته گریخته ای در باب جهت داری علوم داشتم و ازاین رو آموزه های دانشگاهی خاصه علوم انسانی را دارای اشکال ریشه ای می دانستم. به همین خاطر هیچ گاه ذوب در محتوای دروس نشدم. و همیشه موضع انتقادی خودم را حفظ کرده و کرده ام. خلاصه اساتید می گفتند و من به ای نحوا کان اشکال می کردم و کلاس به هم می ریختم. بماند که سال ۷۷ مقارن شده بود با استقرار دولت دوم خرداد و هیجانات و تحرکات خاص آن زمان.
در تعطیلات بین ترم از طریق هفته نامه صبح( متعلق به مهدی نصیری) در همایش آسیب شناسی یک انقلاب شرکت کردم. یکی از برنامه های آن همایش مناظره تشکل های سیاسی دانشگاه بود. بسیج دانشجویی ، دفتر تحکیم وحدت و جامعه اسلامی دانشجویان. از حال و هوا و دغدغه های آنها خوشم امد. بزرگ اندیشی و بزرگ گویی شان را پسندیدم و اراده کردم وارد تشکیلات شوم. با تحکیم مبنایی، با بسج ساختاری و با جاد(۱) کارکردی مشکل داشتم!! و چون اصلاح کارکرد را شدنی تر می دیدم وارد جامعه اسلامی دانشجویان شدم.. . . . . .
شاید روزی فرصت کردم و خاطرات تماما شیرین جاد را نگاشتم. (هرچند یک بار هفت ساعت مدام با پیگیری دوقلو های پیشین احمد ذوعلم و آیت معروفی(۲)، نواری از کلیات اتفاقات دوران حضورم در جاد ضبط کرده ام که احتمالا مثل بسیاری اسناد دیگر در سیر تحولات دانشجویی به زباله دان تاریخ سپرده شده است!!) اما اینجا نمی خواهم از خاطرات بگویم. ورود من به جاد باعث شد انرژی طغیانگر من در قالب هدفمندی صرف شود. جاد برای من فرصتی ایجاد کرد که کشورم و آرمان هایم را بهتر و دقیق تر بشناسم. محیطی برای من فراهم کرد تا خطا کنم. خطایم را با کمترین هزینه جبران کنم. و تجربه زیست اجتماعی پیدا کنم. جاد به من آموخت چطور فکر کنم، چطور مدیریت کنم و چطور زندگی کنم. به من فرصتی داد تا خودم را و توانمندی هایم بهتر بشناسم. به تعبیر رساتر جامعه اسلامی دانشجویان به شخصیت من، هویت عطا کرد .و غیر قابل توصیف، دوست خوب و صمیمی در جای جای ایران یافتم.
بدون اغراق شخصیت و هویتم را مدیون جاد می دانم. آن چه داشتم برای اعتلای این تشکل صرف کردم. زمانی که همسر عزیز و صبورم حامله بود، به جای این که سر کار بروم یا خانه باشم، تمام وقت در دفتر بودم. ولی اعتراف می کنم وقت و انرژیی که راه تشکیلات صرف کردم، یک صدم بهره معنوی که از آموزه های تشکل بردم نبوده است.
و تو ای عزیز که جامعه اسلامی دانشجویان را نمی شناسی یا علاقه ای به عقاید یا عملکردش نداری . نام جاد را از متن من حذف کن و نام تشکل خودت را بگذار!! بی شک آن نیز کمتر یا بیشتر با تو چنین ساحری خواهد کرد. اگر اعتقاد داشته باشی تشکیلات مقدس است.
پی نوشت:
۱) جاد مخفف جامعه اسلامی دانشجویان است.
۲) بسوزه بابای ازدواج که این چنین بین دوستان فاصله می اندازد!


