تقدیم به سید
تنها برای کسی که پدر است می توان از عشق به فرزند صحبت کرد. وصف کردنی نیست. خصوصا اگر بچه ات سالم و هم فکر و همراهت باشد. به دویدنش که نگاه می کنی قند توی دلت آب می شه. حرف که می زند می خواهی براش بمیری. خاری به پاش بره، دشنه ای بر قلبت می نشینه. بی اغراق بخش عمده ای از تلاش روزانه ات برای اینه که ذره ای احساس سختی نکند. مانند گنجینه ای گهر بار حفاظتش می کنی. گویی دیگر از خود ناامیدی و تمام آرزوها و امیدهایت در او خلاصه شده است برایم قابل فهم نیست که چطور پدر وقتی من سه ساله و برادرم یک ساله بودیم ،یک سال مدام ما را گذاشت و رفت جبهه. چطور با خودش کنار امد؟؟ الحمدالله که خدا به ما منت گذاشت و سایه پدر همچنان بر سر ما است اما انها که رفتند و برنگشتند جه؟؟ چقدر عاشق شده بودند که عشق به خاندان را ندیدند؟؟ چقدر باایمان و دل بزرگ بودند که با خودشان کنار امدند!
باورش سخت است که در این وانفسا، فرزندی را به ثمر برسانی و به قربان گاه بفرستی و دم نزنی. چطور می شود به قربانگاه رفتن فرزند را نظاره بود. به خدا تصورش کشنده است... و از آن بدتر اینکه ببینی همچو منی بی معرفت چه آسان دستاوردهای خون او را به باد می دهند. چه صبری دارند این پدران و مادران شهدا.
امروز دهمین سالروز شهادت سید محمد هادی نصرالله است.بدون هرگونه حرف اضافه روایت مجاهد نستوه، سید محبوب را از شهادت فرزند ۱۷ ساله اش بخوانید: فرداي آن روز( روز تحویل پیکر شهدا به مقاومت) قرار بود مراسم پرشوري با حضور مردم به منظور همبستگي با مقاومت برگزار شود. سعي كردم با لغو مجلس عزاداري، برنامه مراسم را تغيير دهم تا برخي از افراد تصور نكنند كه به خاطر هادي و همرزمان او ترتيب داده شده است. عزاداری شيوه مناسبي براي استقبال از پيكرهاي شهدا نيست. بر شهيد نبايد گريست. شهيد الگو و اسوه و مايه عزت و سربلندي امت است. طبق برنامه قرار بود كه بعد از مراسم سخنراني كنم. هنگامي كه پشت تريبون قرار گرفتم با دهها دوربين تلويزيوني با نورافكنهاي قوي روبرو شدم. گرما فوقالعاده طاقت فرسا بود. به ويژه اين كه نورافكنها حرارت زيادي توليد ميكردند و به چشم انسان آسيب ميرساندند مخصوصا براي كساني مثل من كه از عينك استفاده ميكنند، خيلي دشوار است. سخنراني را مثل هميشه شروع كردم و لحظاتي بعد احساس كردم چيزي را نميبينم. از شدت گرما، عرق از سر و صورتم سرازير شده و شيشههاي عينكم را پوشانده بود. خواستم دستم را دراز كنم و از روي ميز تريبون دستمال كاغذي بردارم و عرق روي چشم و صورتم و دست كم شيشههاي عينكم را تميز كنم. اما در يك لحظه به فكرم رسيد كه برخي از دوربينهاي تلويزيوني ممكن است برنامه توليدي خود را به اسرائيل بفروشند و همه گمان كنند كه من براي فرزندم گريه و اشكهايم را پاك ميكنم، بنابراين ترجيح دادم صورتم خيس بماند، ولي به دست دشمن بهانه ندهم كه بگويد پدر داغديده، پشت تريبون ايستاده بود و براي جوان ارشد خود گريه ميكرد و در عين حال ديگران را به شهادت در راه خدا فرا ميخواند. من يكي از خانوادههاي شهدا بيش نيستم. . . . .شايد حضور هادي ميان شهدا، اين حادثه را براي مردم پررنگ تر و برجسته تر نشان داد و از نظر سياسي و رسانه اي خيلي مهم جلوه كرد، اما از نظر بنده هادي كه پسر من است مثل ديگر شهداست و هيچ ارزش فوق العادهاي در قياس با ديگر شهدا ندارد. او هم مثل ديگر شهدا و رزمندگان است كه در ميدان شرف و عزت به شهادت رسيده اند.
شهادت پسر من حالت خاصي در حزب الله نيست. در جنك اخير (جنگ 33روزه) و سال هاي طولاني مقاومت سران و فرماندهان حزب الله همگي فرزندانشان در خطوط مقدم نبرد با صهيونيست ها بوده اند. حتي در جنگ اخير تعدادي از بچه هاي فرماندهان حزب الله در خط مقدم با دشمن مي جنگيدند. اينها در حزب الله طبيعي است. هادي هم در مقاومت بود و در خطوط مقدم خدمت مي كرد و چون شهيد شد همه فهميدند كه در خط اول نبرد با دشمن بوده است.
عجب ایمان و دل بزرگی داری سید. کاش پرستیدنی بودی الگو. کاش دست یافتنی بودی مرد عمل. کاش می شد برایت فدا شد همه شوکت.
شما یاد کربلا نمی افتید. . . . حسین . . . علی اکبر. . . فقط چند قدم جلوی چشمم راه برو فرزند

