تبليغاتX
سه الف - یاد یار مهربان آید همی {

یاد یار مهربان آید همی


تقدیم به محمدحسین عزیزم  که با زبان شیرینش دل بری می کند

سال ۸۰ و ۸۱ سال های بسیار شلوغی برایم بود. صبح تا ظهر مرکز طرح و برنامه ریزی صدا و سیما بودم. بعد از ظهر می رفتم جامعه اسلامی دانشجویان و آخر شب به خانه می رسیدم. تازه تورق! و تماشای! درس ها شروع می شد! اگر نبود صبوری و حمایت حضرت بانو چه بسا بارها وامانده مانده بودم! سال ۸۱ دغدغه خدمت سربازی و همایش پایان سال و بابا شدن نیز بر این انبوهه اضافه شد. فقط آرزو می کردم زمان بگذرد و دوره کار تشکیلاتی ام تمام شود.. . . که بالاخره شد!!

با تمام این مصائب به دلم یک دست بوسی از رهبری مانده بود. با پیگیری ویژه چهار سهمیه برای دیدار به ما دادند که {به سبک ابراهیم} پنج نفری رفتیم داخل. دور تا دور اتاق افراد روی صندلی نشسته بودند و از ظاهر امر بر می آمد دیر رفته ایم و جاهای خوب را گرفته بودند! تقریبا ۳۰-۴۰ نفر بودند. هفت هشت تایی از ائمه جمعه٬ هفت هشت نفری از کارگران حزب الله لبنان٬ چند نویسنده و افراد به ظاهر عادی میهمان بودند. اما در این میان یک موسیقی دان با آن هیبت هنری جلوه گری می کرد. رسم جلسه هم این طور بود که حضرت آقا به ترتیب احوال پرسی می کردند و هر کس در حد یک ابراز ارادت وقت صحبت داشت.

حضرت آقا از ائمه جمعه خیلی سریع عبور کردند. با آقای موسیقی دان مباحثه کوتاهی در مورد موسیقی حلال و حرام داشتند که به دل موزیسین خیلی چسبید. با یک سلام و علیک سریع با بقیه گفتند" ببینیم این جوان ها که آن آخر نشسته اند چه می گویند" زبانم بند آمده بود! دست و پا شکسته  درباره کارهایی که در این یک سال انجام دادیم توضیحاتی دادم و درخواست کردم جلو بیایم و اسناد و مدارک را تقدیم کنم. جلو رفتم و صورت و دست آقا را بوسیدم و چفیه را طلب کردم. خشم تمام جلسه را از این زرنگی حس می کردم!

جلسه که تمام شد دور حضرت آقا جمع شدیم. هر کسی چیزی می گفت. من گفتم: " چند روز دیگه بچه ام به دنیا می یاد اسمی پیشنهاد بدید" آقا گفتند: " حالا بذار به دنیا بیاد! ببینیم پسره یا دختر؟!" من گفتم: چند روز دیگه به دنیا میاد. می دونم پسر! بعدش هم من که دیگه شما را نمی بینم! آقا گفتند: " تو که خودت مجدالدینی بذار شمس الدین یا محی الدین. محمد هم خوب است. الان ماه رجب است. البته علی علی علی!" دیدار دلچسبی بود. خستگی دو سال دوندگی را از تنم بیرون کرد.

دقیقا پنج روز بعد در روز میلاد امام محمدجواد (ع) پسر اولم به دنیا آمد و اسمش را گذاشتیم محمد علی و سه سال بعد در روز هفتم تیر محمدحسین به دنیا آمد. امسال تقریبا تولد علی به قمری و محمد به شمسی با هم تقارن پیدا کرد و دیشب برای شان جشن تولد گرفتیم. خدا حفظ شان کند.

حاشیه برابر اصل:-------------------------------------------------------------------------------------------

پ.ن.م۱: چهارماه از ازدواجم نگذشته بود که به دبیرکلی جامعه اسلامی دانشجویان انتخاب شدم. در عین حال واحدهای پایانی دوره کارشناسی مزید بر تراکم کار بود و تاکید خاندان محترم و محترمه بر قبولی در فوق لیسانس هم مزید بر اضطراب!!

پ.ن.م۲: دیدار از طریق آقای مقدم -رییس روابط عمومی بیت رهبری - جور شد. حضرت آقا٬ ایشان را رابط با خودشان معرفی کرده بودند. مقدم بسیار آدم ساده و بی آلایشی بود. دشمن جدی آقای ناطق نوری بود و هر بار پیشش می رفتیم بیت الغزل حرف هایش بد بیراه علیه ناطق نوری بود. 

پ.ن.م۳: به جز من در این دیدار محمدرضا شفاه٬ ابراهیم شمشیری٬ میثم نیلی و علیرضا سائلی در جلسه حاضر بودند.

پ.ن.م۴: بعد از جلسه بسیاری از حضار عاجزانه از من طلب چفیه را می کردند و من سنگ دلانه آن را بهشان ندادم! فقط دلم برای یکی از لبنانی ها سوخت که با عشق چفیه را می خواست! هر چند از دفتر رهبری به آنها چفیه دادند ولی او چفیه خود رهبری را می خواست و من ندادم!

پ.ن.پیامک:           ۱٬۲٬۳را شمردم تک تک                        آهسته به دنبال تو رفتم با شک

                        وقتی که بزرگ شدم فهمیدم                     تمرین جدایی است قایم باشک

پ.ن.مناسبت: میلاد بزرگمرد عالم امکان حضرت مولای متقیان علی بن ابیطالب علیه السلام و روز پدر بر همه شما مبارک باد.

پ.ن.تفال:        در نظر بازی ما بی خبران حیرانند             من چنینم که نمودم دگر ایشان دانند

                   لاف عشق و گله از یار زهی لاف دروغ           عشق بازان چنین مستحق هجرانند

نوشته شده توسط مجدالدين در 20:59 شنبه 13 تیر1388 • لینک دائم مطلب