با موسیقی در جشن ملی و محلی
تقدیم به دوست باصفا مصطفی اسلامی که می خواست باعث خیر شود و . . .
سال ۸۶ بنا داشتیم به مناسبت میلاد حضرت علی اکبر<ع> جشن بزرگی در فرهنگسرا برگزار کنیم. یکی از دوستان خوش طینت به من پیله کرد حالا که همه چیز مهیا است از فلان مدیرکل استان که مدت ها بود اختلاف نظر شدیدی پیدا کرده بودیم دعوت کن. قبول کردم.
در تنظیم کنداکتور برنامه، مجری طرح اصرار داشت یک گروه موسیقی را قرار دهد. من به دلیل مصالح عمومی شهر قم صلاح نمی دیدم. اسپانسر مالی هم به شدت مخالف بود. از آنها اصرار از من اکراه!! خلاصه قرار شد نیایند.
شب برنامه بیش از هزار نفر در محوطه فرهنگسرا جمع شده بودند. ناگهان دیدم هم زمان آقای مدیرکل و اهل و عیال در جوار گروه موسیقی وارد فرهنگسرا شدند. متحیر شدم از آمدن این و آمدن آن! با کلی عزت و احترام آقای مدیرکل را تحویل گرفتم و به نوعی آشتی کردیم. بعد سراغ مجری رفتم و عتاب آلود گفتم: "مگر قرار نبود گروه موسیقی نیاید؟" با خنده دست من را کشاند طرف گروه موسیقی و گفت: "حاجی{من گفتم حاجی باباته} جون من ببین اینها با چه امیدی آمدن اینجا! به خدا دلم نیامد بهشان بگم برنامه به هم خورده! " دیدم دوتا پیرمرد و یک جوان نشسته اند توی نمازخانه! و دارند ساز کوک می کنند. ساز ها هم آنقدر داغون بود که گفتم وسط برنامه از هم وا می روند. به مجری گفتم: "من نمی دونم. اسپانسر برنامه اون جلو نشسته. خودت برو راضی اش کن!"
اسپانسر راضی شد. فقط پرسید غیر مجاز که نیست؟؟ بچه ها هم قسم و آیه که آقا صدا و سیماییه!! این وسط آقای مدیرکل مباحث را شنید و تند به حامی گفت: آقا می دونید می خواهید چه کار کنید؟ می خواهید در شهر مقدس قم در ملاء عام مزقون چی بیارید!! می دونید فردا روزنامه ها چه براتون می نویسند. آی ارزش ها و این حرف ها. . . . بیچاره اسپانسر هم ترسیده بود و محکم گفت نه و لاغیر!
بچه ها آمدند پیش من که چه کنیم. از فضولی، بی منطقی و پررو گری اش ناراحت شدم و گفتم: "بگویید بزنند! مسولیتش با من!" این را گفتم و از تیر رس آقای مدیرکل و حامی برنامه خارج شدم. تا نوازندگان با سنتور و کمانچه و تنبک به بالای سن می آمدند آقای مدیرکل و حامی با خشم بلند شده و برای پیدا کردن من به پشت سن آمدند. زهی خیال باطل که من با دلی آرام انتهای جمعیت نشسته بودم و حالش را می بردم.
یکی از بچه های دفتر با موبایل زنگ زد به من گفت: "حاجی {من گفتم حاجی باباته} زود بیا. اگه نیایی اینجا رو به هم می زنند!" گفتم: "بگذار هر کاری دل شان می خواهد بکنند! فقط موبایل را روشن بگذار ببینم چی می گویند." می شنیدم داد و بیدادشان را! دایم می گفت: شما می خواستید آبروی من را ببرید! اصلا مجوز این برنامه را کی به شما داده. از شما شکایت می کنم." آخرش هم داد می زد این معلمی کجاست؟؟ و من می خندیدم. خلاصه چند باری هم به موبایلم زنگ زد ولی جواب ندادم. . . . گذشت!
سال پیش در جشن باشکوه هسته ای شدن وقتی به طور مستقیم تلوزیون حضرات آیات و اعاظم از مسوول دفتر رهبری عزیز تا شورای نگهبانی ها و دولتی ها و ائمه جمه را نشان می داد در حالی که در حضورشان گروه معظمی از دختران و پسران می نواختند و همسرایی می کردند اول شاخ مبارک مان در آمد، بعد یاد آن شب کذایی افتادم و خندیدم! با خود گفتم حتما از زیر دست شان در رفته و دیگر تکرار نمی شود اما در جشن هسته ای امسال نیز در هیبتی دیگر تکرار شد و باز خندیدم!!!
حاشیه برابر اصل:------------------------------------------------------------------------------------------------------
پی نوشت مطلب:
۱. خدایی اش را بخواهید در آن شب جشن اینقدر ها هم نخندیدم! آن قدر داد و بیداد کرد که گفتم فردا پشت دفتر استاندار بسط تحصن می کند و تا کله پا مون نکرده پا نمی شود. ولی روی اعتمادی که به من بود هیچ اعتنایی نشد.
۲. از آن شب چنان با هم دشمن شدیم که هر جا نام "مجدالدین معلمی" می آمد او شلیک می کرد و هر جا نام او می آمد من شلیک می کردم. تا جایی که از طرف مقامات بالا تذکر عدم صحبت کردن در مورد او را دریافت کردم! اکنون آن آقای مدیرکل ارتقا پیدا کرده و من نیز!
۳. حامی مالی برنامه نه تنها پول برنامه را نداد که ادعای خسارت هم می کرد!! به او گفتم: پول نده ولی این تبلغی که کردیم و چیزهایی که خوردید کوفت تون بشه!
پی نوشت پیامک:
ای بشر خود را غلام و بندهء درهم مکن * از غم بی درهمی پیش کسی سر خم مکن
بیشتر از رزق ما نان در تنور عمر نیست * تشنه باش و قطره ای از آبرویت کم مکن
پی نوشت ها موسیقی: لااقل این مطلب حتما باید پی نوشت موسیقی داشته باشد ولی فعلا جایی مهمانم و "ای دی اس ال" ام آرزوست. به زودی برپا می شود!
پی نوشت تفال: تو نیک و بد خود هم از خود بپرس * چرا بایدت دیگری محتسب
و من یتق الله یجعل له * و یرزقه من حیث لا یحتسب
حاشیه تفال: نمی دانم این تفال چقدر به مطلب ربط دارد. برداشت دوستان محترم خواهد بود!! روزی این مطلب از بخش قصاید خواجه نصیب مان شد.


