تبليغاتX
سه الف {

آرزومندیم و بس!

تقدیم به دوست باتجربه و باصفا آقا جعفر شاکر

به مناسبت هفته تربیت بدنی از ما دعوت شد برای مسابقه والیبال بین ادارات تیم بدهیم. روز بازی تازه معلوم شد با چه نفراتی قرار است به مسابقه برویم! میزبان سازمان انرژی اتمی بود و سالنی داشتند به غایت زیبا، نوساز و بسیار شیک و تمیز!

با مجمع تشخیص مصلحت بازی داشتیم. آنقدر از بازی هم شناخت نداشتیم که بر اساس قد! و حدس از کیفیت بازی! در زمین ایستادیم!! با خراب شدن هر توپ بچه ها سر هم داد و قال می کردند. . . . خلاصه بازی را باختیم! آنقدر سر هم غر زدیم که با اعصابی خراب برگشتیم.

حسین می گوید: این خرابی اعصاب به خاطر وضع تهرانه! توی تهران به خاطر هوا و ترافیک و سبک زندگی همه عصبی اند. . . حرف حسین بخشی از واقعیت است.

بازی دوم مان با سازمان محیط زیست بود. تا بازیکنان تیم مقابل را دیدم گفتم امروز بازی را می بریم! قدهای کوتاه و شکم های بر آمده عرفی در ادارات دولتی!!. . . .خلاصه بازی را بردیم. توی بازی خیلی تلاش داشتند خونسرد باشند ولی بعد بازی از شرمندگی هم در آمدند!

 آرزوی دیروز ما و امروز محیط زیستی ها پیروزی بود بدون توجه به قابلیت ها و تلاش ها! 

آرزوگرایی در سایر جنبه های زندگی مان هم مستتر است. در سیاست یهوووووو از کنج عزلت بیرون می آییم و می خواهیم همه کنار بکشند تا ما به آرزوی مان در کسب قدرت برسیم. در اقتصاد می خواهیم با کمترین تلاش و سرمایه گذاری یک شبه میلیاردر شویم! در فضای اجتماعی آرزو می کنیم همه خوب شوند و بدون توجه به اینکه خودمان با نظم و امنیت و اخلاق و . . . چه می کنیم!

هر وقت هم می بازیم تقصیر دیگری است!! . . . . .

حاشیه برابر متن:------------------------------------------------------------------------------------------------------

پ.ن.م۱: سازمان انرژی اتمی را فراتر از یک سازمان اداری دیدم. تعداد پرسنل و وسعت نامحسوس! فضا و امکانات شان جالب بود. البته همه شان قیافه هاشون کاملا طبیعی و معمولی بود!!

پ.ن.م۲: عکس های بازی ها بعدا رونمایی می شود!

پ.ن.م۳: یکی از بچه ها می گفت عصبی بودن بچه ها به خاطر باخت به مجمع تشخیص مصلحت بود!!!

پ.ن.مناسبت:   بانو! قسم به پنجره های ضریح تو          این آستان توست که باب الرضای ماست  میلاد پر خیر و برکت کریمه اهل بیت حضرت فاطمه معصومه سلام الله علیها  بر تمام شیعیان مبارک باد.

پ.ن.تفال: گر چه بی سامان نماید کار ما سهلش مبین       کاندر این کشور گدایی رشک سلطانی بود

               نیکنامی خواهی ای دل با بدان صحبت مدار          خود پسندی جان من برهان نادانی بود

بعضی وقت ها این تفال ها عجیب می زند توی خال!!

نوشته شده توسط مجدالدين در 20:26 دوشنبه 27 مهر1388 • لینک دائم مطلب

دین کاریکاتوری در صداوسیما

تقدیم به مهدی مقیمی که دوران خوشی را در صداوسیما با هم گذراندیم!

اول: صدای قهقهه عباس شکر فروش همه مان را متوجه کرد که دوباره سوتی بامزه ای پیدا کرده است. عباس پارتیشن بغلی ما بود و معمولا از روی دیوارک ها با هم تبادل پیام! می کردیم! توی اتاقش سرک کشیدیم عجیب می خندید!

عباس: این دیگه کیه!! چقدر بی سواده!!
ما: کی؟
عباس: همین مجری - بازیگر معروف ح.ر !
ما: حالا چی گفته مگه؟!
عباس: توی برنامه زنده پرسیده اون کدوم سوره قرآنه که به قلب قرآن معروفه؟؟ طرف جواب رو نمی دونسته! گفته نمی دونی! نمی دونی! ای آقا این که خیلی ساده است!! yes دیگه!!

دوم: دیشب فیلم "ساعت ۲۵" را می دیدم. کفش نابینایی توی جوی آب افتاده بود. امین تارخ به طرف گفت: نکن پات آخه نجس شده!! یعنی کل عوامل یک فیلم نمی دانستند در شرایط طبیعی آب روان و جاری نمی تواند نجس باشد!

سوم: امروز هم از مجری جوانی -که به اصطلاح می خواست در برنامه زنده نوآوری داشته باشد- شنیدم که گفت: بسم الله و عهدنا الصراط المستقیم! یعنی "اهدنا" را با فتحه خواند!! یعنی این بابا تا حالا یک بار نماز نخوانده؟؟!!

صداوسیما هم تا حدودی حق دارد وقتی عمده جماعت بازیگر و مجری از قماش لاقیدها باشد، بهتر از این نمی شود. بازیگرانی که می خواهند ادای مذهبی ها را در بیاورند. مجری هایی که زورکی حرف دینی می زنند. چادری شدن شان که مضحک ترین صحنه است. نماز خواندن شان مثل عصا قورت داده ها تصنعی است. یهووووو هم اینقدر خوب می شوند که آدم چندشش می شه!!!

واقعیت عرفی صداوسیما این است که در صداوسیما آدم های متعهد مخاطب پران سیاست گذاری می کنند و آدم های بی قید مخاطب گرا برنامه می سازند! و این دو خط موازی هیچ گاه به هم نمی رسد مگر آنکه یکی بخواهد به سمت دیگری کج شود و می شود سوتی های بالا!!

حاشیه برابر اصل:--------------------------------------------------------------------------------------------

پ.ن.م.۱: پاییز ۱۳۸۱ در مرکز طرح و برنامه ریزی صداوسیما مشغول به کار شدم. یکی از تفریحات سالم! ما در مرکز خواندن گزارشات نظارتی بود. هر کدام از بچه ها که گزارش بامزه ای می دید، بلند آن را می خواند و بقیه حالی می بردند! من مسوول بررسی معاونت سیاسی بودم.

پ.ن.م.۲: صداوسیما بیش از پنج-شش مرکز نظارتی دارد که به نحوی بعد از پخش، از برنامه ها گزارش تهیه می کنند. یکی از وظایف مرکز ما جمع بندی تمام گزارشات جزیی و تبدیل آن به فرایند حرکتی شبکه ها بود لذا روزانه ده ها گزارش از سوتی ها و اشکالات محتوایی، تصویری و فنی زیر دست مان می آمد.

پ.ن.م۳: مدیرکل دلسوز، صبور، خوش فکر، باصفا و پرکار مرکز جناب آقای شهیدی، حق بزرگی بر گردن من دارد. هر کجا هست خدایا به سلامت دارش!

پ.ن.م.۴: معمولا این سوتی ها منجر به حذف شدن مقطعی مجری یا تهیه کننده می شود و بعد از یکی دو سال دوباره روز از نو روزی از نو !

پ.ن.م.۵: خیلی ها تلاش کردند هنر اسلامی یا هنرمند مسلمان تولید کنند! ولی فیلم و سینما قدرتی دارد که "عمده" شیفتگان را در استانداردهای خود هضم می کند. بیش از هفت-هشت مرکز هست که با گزینش های سنگین از بین خواص طلاب دانشجو می پذیرند ولی خروجی آنها نه تنها کمکی به تغییر جریان حاکم بر سینما نکرد که خود عاملی در جهت تقویت نفوذ دین سطحی در هنر شد!

پ.ن.تذکر: برای تمام نظرات مطلب پیشین تفال گرفتم. بدیهی است انتخاب دو بیت از شعر نمی تواند رسا باشد، در صورت علاقه به اصل شعر مراجعه کنید، شاید مفید حال واقع شود!

پ.ن.تفال: منم که شهره شهرم به عشق ورزیدن              منم که دیده نیالوده ام به بد دیدن
             وفا کنیم و ملامت کشیم و خوش باشیم             که در طریقت ما کافریست رنجیدن

            عنان به میکده خواهیم تافت زین مجلس      که وعظ بی عملان واجب است نشنیدن
            مبوس جز لب ساقی و جام می حافظ        که دست زهد فروشان خطاست بوسیدن

نوشته شده توسط مجدالدين در 19:45 پنجشنبه 23 مهر1388 • لینک دائم مطلب

حافظ ، حافظ است!

تقدیم به ناشناخته ترین دل افروز دنیا جناب لسان الغیب شیرازی

اول دبیرستان کشش عجیبی نسبت به شعر پیدا کرده بودم. دبیر ادبیات مان را بیچاره کردم از بس ابیات ثقیل و پر استعاره برایش می برد و برایم معنی می کرد! بیشتر شعرها را از تصنیف ها و آوازهای خواننده ها پیدا می کردم. تا اینکه در کتابخانه پدر عزیز تر از جان دیوان سعدی علیه الرحمه را یافتم. پدر کتاب را در عهد جوانی از مدرسه هدیه گرفته بود! با ولع -به ویژه - غزلیات شیوا و دلربای سعدی را می خواندم که ناگهان با یک پس گردنی به خود آمدم!!

پدر گرامی دیوان را از من گرفت و گفت: بچه این به درد تو نمی خوره! . . . علی رغم تلاش بی شائبه دیگر آن دیوان را نیافتم و این سوال در ذهنم ماند که مگر سعدی - که از ابتدایی با آن محشور بودیم - چه اشکالی دارد ؟؟! پدر چندی بعد دیوان نفیسی از حافظ به من هدیه داد. جیبی، جلد چرمی، خط نستعلیق استاد فلسفی ، تصحیح قزوینی و غنی و چاپ اعلا!

از آن روز شیفته شعر معنوی و پر ایهام لسان الغیب شدم. حافظ با من چنان کرد که نه تنها از شعرای دیگر، که از تفسیرهای معلم ادبیات نیز مستغنی شدم! شعر حافظ نه آن چنان پیچیده است که نتوان مفهومی از آن برداشت کرد و نه آن چنان ساده است که دچار قید زمان و مکان شود. حافظ شیرازی بدیل ندارد و چنین بی همتایی و ماندگاری نیز از اسرار الهی است.

کمتر خانه ای است که در آن دیوان حافظ نباشد و کمتر دلی را می توان یافت که حظی از شعر او نبرده باشد ولی با این وصف هنوز کتاب، فیلم یا نوشتار جامع و بی نقصی از حافظ موجود نیست. هر کسی از ظن خود او را چیزی می خواند. یکی عارف، یکی صوفی، یکی شیعه، یکی سنی، یکی مادح السلاطین، یکی عزلت نشین و . . .و شاید همین باشد یکی از رموز ماندگاری اش!! هر کسی از ظن خود شد یار او!

بر اشعارش تفسیر بسیار نوشته اند اما از زندگی اش جز افسانه چیزی در دست نیست! حافظ هر که می خواهد باشد، بی تردید غزلیاتش جزو غنی ترین سرمایه های معنوی ماست. او و اشعارش را به غایت می ستایم و - بدون اینکه چون عوام قصد غر زدن داشته باشم - آرزو می کنم از این سرمایه های ملی بهره بیشتری ببریم.

پی نوشت برابر اصل:----------------------------------------------------------------------------------------

پ.ن.م.۱: اعتراف می کنم از شعر و شاعری هیچ نمی دانم و صرفا در حد یک هوادار گاهی شعر می خوانم. شاید این علاقه هم از آثار زادگاه ماست.

پ.ن.م.۲: هنوز هم در آوازها و تصنیف ها شعر بیشتر از موسیقی توجه ام را جلب می کند.

پ.ن.م.۳: پارسال بعد از ۱۵سال تازه به رمز آن پس گردنی واقف شدم. در بالاترین لینکی داغ شده بود با این عنوان: "هزلیات سعدی"! . . . خلاصه به گوشه ای دیگر از توانمدی های استاد سخن سعدی در نوشتارهای سانسوری! مستحضر شدم! به خود زحمت تورق و تفحص ندهید! در چاپ های معاصر اشعار منکراتی! حذف شده است!

پ.ن.م.۴: برای رعایت حق استاد سخن، سعدی که حق استادی بر گردن حافظ نیز داشته، توصیه می کنم غزلیات عاشقانه سعدی را از دست ندهید. به همان میزان که حافظ در غزلیات معنوی بی همتاست سعدی در عاشقانه هایش دست نیافتنی است!

پ.ن.م.۵: به مناسبت روز حافظ برای هر کدام از نظرها یک تفال تقدیم می شود باشد تا مقبول افتد.

پ.ن.مناسبت: ۲۰ مهر روز پاسداشت بزرگ شاعر معنوی سرا، جناب حافظ ، لسان الغیب شیرازی گرامی باد. شادی روحش صلوات!

پ.ن.تفال:  درد عشقی کشیده ام که مپرس                      زهر هجری چشیده ام که مپرس  
                گشته ام در جهان و آخر کار                                     دلبری برگزیده ام که مپرس  
                آنچنان کز هوای خاک درش                                  می رود آب دیده ام که مپرس  
                من به گوش خود از دهانش دوش                         سخنانی شنیده ام که مپرس  
                سوی من لب چه می گزی که مگوی                       لب لعلی گزیده ام که مپرس 
                بی تو در کلبه گدایی خویش                              رنج هایی کشیده ام که مپرس 
                همچو حافظ غریب در ره عشق                           به مقامی رسیده ام که مپرس 

حاشیه بر تفال: نیت کردم برای خود خواجه و خواستم هر چه از خود می خواهد بگوید، در تفال بیاید که شعر فوق آمد!

نوشته شده توسط مجدالدين در 8:56 دوشنبه 20 مهر1388 • لینک دائم مطلب

فوتبال به جای سیاست!

تقدیم به خلبان مهریزی که ما را سالم به مقصد رساند!

از من پرسید: آقا ببین روی بال هواپیما نشستیم؟؟
حدودا ۳۰ ساله بود. از لهجه اش معلوم بود مشهدیه! گفتم: آره! روی بالیم!
مشهدی: واااای!! اینجا خیلی می لرزه!
من: شنیده بودم کنار موتور هواپیما صدا آزاردهنده است! نشنیده بودم روی بال بیشتر می لرزه!؟
مشدی: نه آقا! حالا صبر کن! ببین! اگه به حرف من نرسیدی!

هواپیما تیک آف کرد. هواپیما تکان می خورد و اوج می گرفت!

مشدی: دیدی گفتم اینجا بیشتر می لرزه!
من: خب الان همه هواپیما داره می لرزه!
مشدی: نووچ! اینجا بیشتر می لرزه!

هواپیما

روزنامه می خوندم که گفت: از وقتی دود رو ترک کردم خیلی گشنه ام می شه! خدا کنه زودتر پذیرایی رو بیارن!
من: عجب! پس ترک دود باعث افزایش اشتها میشه!! حالا چی می کشیدی؟!                             مشدی: از بس با این مداح ها می پریدم دودی شدم! همه چیز می کشیدم! از وقتی رفتم مکه ترک کردم. آقا! مداح ها اگه نکشن نمی تونن بخونن!! حتی حاج . . . هم می کشه! اهل هیات هستی؟؟
من: هیاتی نیستم ولی بالاخره توی مناسبت ها پای منبر می شینم.
مشدی: جوون ها به جای اینکه مراجع تقلید الگو شون باشه این مداح ها الگو شونه! نمی شه حکومت یک جوری این مداح ها را بسازه که چرت و پرت نگن و به نفع مراجع حرف بزنن!!
من: مگه می شه؟؟ 
مشدی: چرا نشه! ولی کی توی این مملکت به فکر مردم هست! همه مسولین بی دغدغه اند! همین رهبری یا رییس جمهور!! تو فکر می کنی دغدغه مشکلات مردم رو دارن؟؟
من: بله دارن! 
مشدی: ههه! یعنی رهبری مشکل اجاره خونه داره؟ یا می شه توی خونه رییس جمهور برنج نباشه؟ اینها که برنج، روغن، خونه، همه چیز دارن دیگه دغدغه مردم رو ندارن!
من: رهبر و رییس جمهور باید ساده زیست باشن! بچه هاشون باید ساده زیست باشن که هستن! اصلا شما چهارتا پسر رهبر رو اگه ببینین می شناسین؟ مثل مردم عادی دارن توی قم و تهران زندگی می کنن!
مشدی: یعنی می گی اونها هم اجاره خونه شون دیر میشه؟؟ توی حکومت علوی مسولین باید مثل طبقه پایین مردم زندگی کنند. امام خوب بود که توی خونه اجاره ای زندگی می کرد!!

برایش خاطره ای از زندگی زاهدانه فرزندان رهبری به نقل از آقای حاج علی اکبری که معلم بچه های رهبری بوده نقل کردم.

مشدی: من که مخلص رهبری هم هستم ولی این ساده زیستی چه فایده داره وقتی قدرت نباشه؟!!
من: پس کی قدرت داره؟!
مشدی: هاشمی رفسنجانی! پول و قدرت دست هاشمیه! شما که نمی دونین چطور با قدرتش همه کشور های خارجی و پولدارها را راضی کرده به دولت رو کمک نکنن!
من: دوره هاشمی گذشته! دیگه کلاهش پشم نداره!
مشدی: مملکت یکی مثل هاشمی می خواد! یک دیکتاتور!
من: مخالف های احمدی نژاد هم که می گن او یک دیکتاتوره! پس از نظر شما احمدی نژاد باید خوب باشه!!
مشدی: احمدی نژاد آدم خوبیه ولی با پول و قدرت بزرگ نشده برای همین هر روز اوضاع رو بدتر می کنه!! ولی هاشمی می دونه با قدرت و پول چطور برای مردم کار کنه. تا قدرت و پول هم نباشه کار کردن کشکه!!

می خندم و خودم را مشغول دیدن تهران بزرگ از هواپیما می کنم.
مشدی: حالا بخند! بعدها به حرف من می رسی!
من: آخه خودت متوجه هستی چقدر متناقض حرف می زنی! اول می گی توی جامعه علوی مسولین باید گشنه باشند تا درد مردم رو بفهمن! حالا می گی تا در رفاه نباشن نمی تونن برای مردم کار کنند. برادر خوب! همین طوری حرف زدن کار خوبی نیست!!

اصلا خودش رو نشکست! با اعتماد به نفس گفت: اولا که من خودم اهل عمل ام. من یک زمانی عضو فعال انصار حزب الله بودم و دایم با ده نمکی بودم. دوما هم من کلا طرفدار پولدارهای منصف هستم!

از شدت حرص خندیدم! هواپیما روی باند نشست. موبایلش رو روشن کرد. برایش پیامک آمد. بلند پیامش را خواند: صدرنشینی استقلال قهرمان مبارک باد.
من: اااا! پس استقلالی هستی؟
مشدی: نه! پرسپولیسی ام! استقلال که تیم شاهی هاست!

باز هم می خندم! گفتم: کاش همون اول سفر این پیام برات اومده بود تا با این بحث های الکی خسته نمی شدیم! لااقل کل کل فوتبالی می کردیم!
مشدی: دیگه ببخشید! همین طوری یه حرف هایی زدم که یک جوری سفر بگذره!
من: بگذریم! حالا تیم بی صاحب تون چندم جدوله؟  
مشدی: تیم مون هر جای جدول میخواد باشه دوستش داریم!

 

با بعضی ها بحث های فوتبالی مفید تر از بحث های سیاسی است. به اعصاب تان فشار نیاورید!!

نوشته شده توسط مجدالدين در 19:2 جمعه 17 مهر1388 • لینک دائم مطلب

هفت سال گذشت!

وقتی برای تطبیق واحدهای گذرانده به دانشگاه رفته بودم متوجه شدم تنها درسی که زیر ۱۵ گرفتم "تاریخ اندیشه سیاسی غرب" است که با دکتر علی بیگدلی گذراندم. یادم آمد چطور سر بحث انرژی هسته ای با او جر و بحث داشتم و . . .

سال ۸۴:

اوایل کار دولت دکتر احمدی نژاد، غرب تهدید کرده بود اگر تا فلان تاریخ کل فعالیت های هسته ای را متوقف نکنید با تحریم های گسترده و حمله نظامی مواجه خواهید شد. استاد داشتیم به نام دکتر بیگدلی- که از قضا مدیر گروه مان نیز بود- ساعتی وقت گذاشت تا با استدلال های مختلف اثبات کند ایران "باید" تعلیق را بپذیرد و "هیچ راه" دیگری هم ندارد. دکتر می گفت: ایران می خواهد با مذاکره وقت کشی کند و غرب هم این را فهمیده لذا تا سه ماه دیگر پرونده هسته ایران قطعا بسته می شود.

به ایشان گفتم: آنچه توی این سال ها از علوم سیاسی یاد گرفته ام این است که در سیاست "باید" و "هیچ راهی" و "قطعا" نداریم. سیاست هنر و فن تفکر و بازی بر اساس شرایط و لحظه هاست. کسی که پیش از مواجهه با رقیب در دل خوف داشته باشد قطعا شکست خواهد خورد . . .

سال ۸۸:

در سایتی دیدم ایشان مصاحبه کرده و دوباره همان حرف های چهار سال پیش را زده است. " فرآیند مذاکرات تهران با غرب خیلی زود متوقف خواهد شد. دولت ایران تلاش می کند ضمن بازی گرفتن کلمات یک نوع نرمشی در فضای میان خود و کشورهای 1+5 به وجود بیاورد تا از این طریق کمی بیشتر زمان را به نفع خود بخرد ولی به هر حال با توجه به تغییراتی که در مواضع کشورهای غرب تحت فشار اسرائیل به وجود آمده به نظر می رسد تاریخ مصرف این سیاست رو به پایان است. دوران بازیگری های سیاسی به پایان رسیده و ایران باید در آستانه یک تصمیم قرار بگیرد."

به همین میزان که اعجاز سیاست ملی، به ایران هفت سال فرصت بازیگری در برابر قدرت های جهانی داد قابل ثبت در تاریخ است، اعجاز ادعای سیاست دانی آقایان در القای ناتوانی ملی و وادادگی در برابر غرب باید در تاریخ ثبت شود.

همان گونه که انقلاب اسلامی بسیاری تئوری های رایج علوم انسانی را به هم ریخت و همان طور که امروزه قواعد جنگ های نامتقارن و استراتژی های نظامی ایران در برخی دانشگاه های نظامی بررسی می شود، بی اغراق روزی خواهد آمد که درس "فنون مذاکره ایرانی" در روابط بین الملل تدریس شود.

حاشیه برابر اصل: -------------------------------------------------------------------------------------------

پ.ن.م.۱: ترم دوم ارشد دو نامه هم زمان خطاب به رییس دانشگاه دست به دست می شد! یک نامه در اعتراض به حرف های نامربوط دکتر بیگدلی و یک نامه در دفاع از شخصیت علمی دکتر بیگدلی! سرانجام دکتر بیگدلی از دانشگاه رفت یا او را رفتنداندند!! من هیچ کدام از نامه ها را امضا نکردم چرا دانشگاه را جای این قماش حب و بغض ها نمی دانستم.

پ.ن.م.۲: از عقاید فوق عجیب دکتر بیگدلی ارادت و تعصب فوق العاده نسبت به رضاخان به عنوان مصلح بزرگ ایران و ضدیت با مرحوم میرزا کوچک خان جنگلی بود.

پ.ن.م.۳: وقتی اعلام شد سایت جدید هسته ای در ۱۰۰ کیلومتری جاده قم-تهران قرار دارد خوف برمان داشت نکند به ما که دایم، صبح و شام، در این جاده رویت می شویم مشکوک شوند که الحمدالله با خوانده شدن این سایت به فردو اندکی از ترس مرتفع شد! فقط مانده ام فردو - که از روستاهای تابعه قم و از جاده کاشان دسترسی دارد- چه ربطی به ۱۰۰کلیومتری تهران دارد؟!!

 فردو هستهای

پ.ن.همین طوری:  روستای فردو سایت بامزه ای دارد! جدیدا روزی ۶۰۰ بازدید کننده دارد!

پ.ن.پیام کوتاه: آنگاه که دوست داری همواره کسی به یادت باشد، به یاد من باش که من همیشه به یاد تو ام.                                                                                          { سوره بقره آیه ۱۵۲ }

پ.ن.تفال: هر چند پیر و خسته دل و ناتوان شدم                 هر گه که یاد روی تو کردم جوان شدم

               شکر خدا که هر چه طلب کردم از خدا                    بر منتهای همت خود کامران شدم

                آن روز بر دلم در معنی گشوده شد                        کز سالکان درگه پیر مغان شدم

نوشته شده توسط مجدالدين در 9:0 یکشنبه 12 مهر1388 • لینک دائم مطلب

مجدالدین در کوزه افتاد!

تقدیم به مهدی شیخ صراف که در جوانی رخت پیش کسوتی بر دوش انداخته!

یکی از معلم های دوران دبیرستان وقتی در عالم شیطنت های نوجوانی اذیتش می کردیم نفرین مان می کرد!! می گفت: انشاالله خودتون معلم بشید گیر یکی مثل خودتون بیفتید!! حالا شده حکایت من و محمدرضا شفاه!!

بعد از چند سال محمدرضا را -که تازه از فرانسه برگشته- دیدم! بعد از بوس های آبدار و احوال پرسی های رایج، به شوخی بهش گفتم: فرانسه اینقدر خوش گذرونی می کردی و دستت به جاهای خوب می رسید که وبلاگ نویسی رو ول کردی؟! گفت: بذار نوبت خودت بشه پایان نامه بنویسی می بینم چقدر فرصت می کنی وبلاگت رو به روز کنی!! گفتم: زهی خیال باطل!!

حالا نوبت خودم شده پایان نامه بنویسم! اما . . .

برای پایان نامه موضوعات زیادی در ذهنم بود که پیشتر در آن قلمی زده بودم، مثل جنبش نرم افزاری، فداییان اسلام و اخوان المسلمین مصر اما گروه علوم سیاسی دانشگاه نپذیرفت. برخی موضوعات هم توسط دوست نماها ربوده شده بود! { که لعنت الله علی القوم الظالمین!} موضوعات جدید هم باعث می شد زندگی ام رسما تعطیل شود.

به فکرم افتاد موضوع "بررسی تاثیر وبلاگستان بر جامعه پذیری سیاسی" را دنبال کنم که از قضا مورد استقبال گروه سیاسی دانشگاه هم قرار گرفت. فعلا در حالت آشفتگی جمع آوری منبع هستم! اصلا فکر نمی کردم در خصوص وبلاگ ها این قدر منبع کم باشد و احتمالا مجبورم به صورت میدانی عمل کنم. به صورتی که صدتا یا دویست تا از وبلاگ های پدر مادر دار! و پر مخاطب و باسابقه را انتخاب کنم و شاخص های جامعه پذیری سیاسی را با آنها تطبیق بدهم.

این را گفتم که بدانید زین پس تحت مطالعات عمیق بنده قرار خواهید داشت!

حاشیه برابر اصل:-------------------------------------------------------------------------------------------

پ.ن.م.۱: امسال برای سومین بار!! در کنکور کارشناسی ارشد دانشگاه آزاد قبول شدم! -داستان من و دانشگاه آزاد حکایتی است که در فرصتی حتما بدان خواهم پرداخت- و از آنجا که فقط یک درسم از دوره دوم قبولی! باقی مانده بود پذیرفتند این ترم پایان نامه را هم بگیرم!!

پ.ن.م.۲: محمد رضا شفاه را توی افطاری کافه حزب الله دیدم -جلسه ای که جزایر و پچ پچ های دوستانه اش بر کل مجمع و مجموعه چیرگی داشت!- محمدرضا می گفت مجبور بوده پایان نامه اش را به فارسی ، فرانسه و انگلیسی بنویسد و حق دارد اسم وبلاگش در انتهای لیست به روز شده های وبلاگم باشد. امیدوارم به زودی به جرگه وبلاگ نویسی برگردد که خوب کیس ای است این محمدرضا!

پ.ن.م.۳: برای صدمین بار!! سیستم به روز رسانی وبلاگم بر اساس به روز رسانی گوگل تنظیم شده و تا گوگل به روز رسانی شما را به رسمیت بشناسد اندکی طول می کشد.
در ضمن در این سیستم شما یک روز کامل به عنوان کسی که در 24 ساعت اخیر به روز کرده معرفی می شوید پس فرقی نمی کند دیر معرفی بشوید یا زود!!

پ.ن.م.۴: هر کدام از دوستان که در خصوص "وبلاگ نویسی" یا " جامعه پذیری سیاسی" یا "فرهنگ سیاسی-اجتماعی" منبع یا ماءخذی سراغ دارند متشکر می شوم اگر راهنمایی کنند.

پ.ن.تفال:   فلک به مردم نادان دهد زمام مراد            تو اهل فضلی و دانش همین گناهت بس

              به منت دگران خو مکن که در دو جهان               رضای ایزد و انعام پادشاهت بس

             به هیچ ورد دگر نیست حاجت ای حافظ          دعای نیم شب و درس صبح گاهت بس

نوشته شده توسط مجدالدين در 17:51 چهارشنبه 8 مهر1388 • لینک دائم مطلب

جبهه همان جبهه، مظلومیت همچنان باقی!

تقدیم به دوست پرشور و با احساس محمد حسین ظریفیان یگانه

یکی از مسولین جنگ به طور خصوصی نقل می کرد: اواخر جنگ واقعا از بابت نیروی انسانی مشکل پیدا کرده بودیم. از هر تحریکی استفاده می کردیم مردم کمتر به جبهه می آمدند. لذا مجبور شدیم برای حفظ روحیه عمومی طرح مانور اعزام! را اجرا کنیم. بطوری که صبح کارمندان اداری بسیج و سپاه را سوار اتوبوس می کردیم و در شهر می چرخیدیم که یعنی داریم نیروی تازه نفس اعزام به جبهه اعزام می کنیم! ظهر هم یک جای خلوت پیاده شان می کردیم بروند خانه!!

از جنبه ها و جلوه های قدسی و معنوی جنگ زیاد گفته اند ولی کمتر از ناکامی ها و تلخی های جنگ شنیده ایم. تلخ است که باور کنیم درصد بسیار کمی از مردم درگیر جنگ بودند اما امروز چنان آن ایام مملو از صفا و معنویت! را بر سر ما می زنند گویی آن زمان همه فرشته بودند و این زمان همه شیطان رجیم!!

درست است! جنگ برای انقلاب و نظام نوپای اسلامی برکت بود و بابی از ابواب بهشت را بر شیفتگان فلاح باز کرده بود. بابی که حسرت دست یابی به آن صدها سال به دلها می ماند ولی در کنار آن فتوحات رزمی و وصال های قلبی، کم نبود زشتی ها و ناکامی ها و بی عرضگی ها! فقط موهبتی به نام جنگ تحمیلی بر تمام آن ها سرپوش می گذاشت.

به چه دلیل امام راحل عزیز مجبور شد جام زهر بنوشد؟ به چه دلیل اواخر جنگ عمدتا عقب نشینی و اسارت نصیب مان بود؟ آزاده عزیزی نقل می کرد عمده کسانی که اوایل جنگ اسیر می شدند یا تنها بودند یا در محاصره شدید دو سه نفره به اسارت در می آمدند اما اواخر جنگ گروه گروه تسلیم می شدند. چرا؟؟

طبیعی است نتوان از عدم همراهی مردم، بی صبری شان و نق زدن های دائمی شان نالید ولی انتظار هم نیست چنان از مردم سلحشور و جان بر کف بسرایند گویی در ایام جنگ تحمیلی و حیات پر برکت بزرگ بت شکن قرن امام خمینی قدس سره در اتوپیای محض و آرمانشهر رویایی می زیستند و امروز ما در جهنم زندگی می کنیم!

آن زمان دعواهای سنگین سیاسی داشتند، ما هم داریم! آن زمان افراد منفاق و کینه ورز داشتند، ما هم داریم. آن زمان دوستان ساده لوح و غافل داشتند، ما هم داریم. آن زمان ریزش های بزرگ و تشکیک های سهمگین داشتند، ما هم داریم. آن زمان دزدی و بی عرضگی و خبط و ناکامی داشتند، ما هم داریم. آن زمان رزمندگان خط مقدم در مظلومیت بودند و پس از شهادت قدرشان درک می شد، امروز نیز. آن زمان امام مقتدر و صریح القلم داشتند، ما هم رهبری مقتدر و صریح البیان داریم. آن زمان امام خونین دل داشتند، ما دیگر نباید داشته باشیم! آن زمان جنگ داشتند ما هم جنگ داریم.

جنگ دیروز جنگ امروز

امروز هم در جنگ ایم. آن زمان کفر و نفاق می خواستند ریشه ما را بخشکانند، امروز هم! در این جنگ هم از مبارز خط مقدم وجود دارد تا نق زن ها و ناله کن های همیشگی!!  همان هایی که دیروز دنبال مذاکره و سازش و همراهی با جهان مدرن بودند امروز هم هستند. دیروز جام زهر به امام عظیم الشان خوراندند، امروز می خواستند ننگ تعلیق و سازش به نسل ما بچسبانند، نتوانستند. انشاالله که خدا همیشه ناامید شان کند.

پی نوشت برابر اصل:---------------------------------------------------------------------------------------------

پ.ن.م۱: جنگ نظامی شجاعت و ایمان می خواهد. جنگ امروز بصیرت هم می خواهد. تو خود ببین در کجای این جبهه ای!

پ.ن.م۲: دلم می گیرد وقتی می بینم عده ای در مورد گذشته، خیالی و درباره امروز، متوهم حرف می زنند. من ذره ای شک ندارم که مردم دوران حاضر از مردم ۲۰-۳۰ سال گذشته نسبت به انقلاب اسلامی فهیم تر، متعصب تر و استوارتر اند.

پ.ن.م۳: وجود دکتر احمدی نژاد اینجاست که ارزش می یابد و شایسته حمایت می شود. او خوب رسم جنگیدن با جبهه جهانی کفر را می داند. لااقل رهبر زمان خود را برای امضای صلح یا مسالحه با کفر مدرن یا تعلیق علم بومی یا کرنش در برابر زیاده خواهان جهانی تحت فشار قرار نمی دهد.

پ.ن.م۴: رفقای زیادی دارم که آرزوی دوران دفاع مقدس را دارند ولی کمتر مثل محمدحسین ظریفیان در این احساس و درک تداوم داشته اند. از ۲۰ سال پیش که شناختمش چشم انتظار پدر مفقودش بود، تا آن گاه که ایمان آورد باید او را شهید بخواند، تا امروز که معاون فرهنگی بنیاد شهید قم شده است، همواره با انرژی پایان ناپذیر و فهم صحیح در تفحص سیره شهدا و خادم رهپویان انقلاب بوده است. تا باد چنین بادا

پ.ن.مناسبت: هفته دفاع مقدس که یاد آور رشادت ها و فداکاری های دل دادگان ولایت و غیورمردان جاویدان است بر تمام ایرانیان مبارک باد.

پ.ن.تشکر: از دوست خوش قریحه جناب احمد ذوعلم بابت شعرگونه ای که در جواب معرگونه! بنده در نظرهای مطلب پیشین از خود صادر کردند تشکر می شود.

پ.ن.تفال:   به بوی زلف تو گر جان به باد رفت چه شد            هزار جان گرامی فدای جانانه

                     من رمیده ز غیرت ز پا فتادم دوش               نگار خویش چو دیدم به دست بیگانه

                  مرا به دور لب دوست هست پیمانی                که بر زبان نبرم جز حدیث پیمانه

نوشته شده توسط مجدالدين در 1:52 شنبه 4 مهر1388 • لینک دائم مطلب