تبليغاتX
سه الف {

آنچه یافت می نشود آنم آرزوست!


تقدیم به قریب سی هزار نفر مخاطب "سه الف" در طول یک سال

هیچ وقت در خانواده ما رسم نبود برای مان جشن تولد بگیرند! اصولا این قماش مسایل، قرتی بازی به حساب می آمد! تابستان سال ۶۴ برای دیدن اقوام به شیراز رفته بودیم که خبر دادند عمه های گرامی برای من و عمو محسن عزیز جشن تولد گرفته اند! یادم میاد توی {مرحوم!} حیاط بزرگ خونه مرحوم خانم جان -مادربزرگ مادری- می دویدم که من جشن تولد نمی خواهم! خوشم نمیاد!


با کلی مصیبت بردنم خونه پدربزرگ. اونجا اینقدر بازی کردیم و کادو گرفتیم که تمام مواضع ضد جشن تولدی یادم رفت! عصر به یادماندنی شد و این اولین و آخرین جشن تولد دوران نوجوانی و جوانی بود!

 

۱۸ مرداد روز تولد من است. هیچ وقت و در هیچ سنی تمایل خاصی برای جشن تولد نداشتم! هر چند این اواخر عیالات مربوطه، دوستان و همکاران به نوعی محبت شان را بروز می دهند و تبعا شرمنده ام می کنند ولی امسال با همه سال ها فرق داشت! خیلی دوست داشتم جشن تولد بگیرم! نه برای خودم که برای "سه الف"


"سه الف" سال گذشته چند روز بعد از روز تولدم متولد شد و اکنون یک ساله شده! عجیب علاقه داشتم و دارم تمام دوستانی را که در این یک سال در سرما و گرما!! مشوق من بودند و با فکر و احساسم شریک شدند، در جشنی دعوت کنم اما حیف که عالم مجاز همه چیزش مجازی است و باید به جشن تولد مجازی و البته کادوهای مجازی هم راضی بود!


هیچ وقت فکر نمی کردم رسانه ای بدین سادگی و محدودی چنین وابسته ام کند! اذعان می کنم "سه الف" و مخاطبانش بسیار در رشد فکر و توانم موثر بوده اند. باید تلاش کنم روز به روز خودم و "سه الف" را تقویت کنم تا موثرتر باشم.

هر چند هیچ وقت و هیچ کس نمی تواند همه مخاطبین اش را راضی کند اما در طول این سال تلاش ام این بوده که کسی را نرنجانم. در عین آرمان گرایی، واقع بین باشم و بیشتر از افکارم بنویسم تا از احساساتم. امیدوارم موفق بوده باشم.

پی نوشت برابر اصل: ------------------------------------------------------------------------------------

پ.ن.م1: عمو محسن عزیز دقیقا 364 روز از من کوچکتر است! داش ابراهیم شمشیری هم 18 مردادیه و البته رییس جدیدمان! تولد همه مان مبارک و انشاالله تا هستیم با عزت و سلامت باشیم! تولد آق شهاب اسفندیاری هم دوم خرداده و هیچ ربطی به ما مردادی ها نداره!!

پ.ن.م2: خانه زیبا مرحوم مادربزرگ سه-چهار سال بعد از فوت شان خراب شد به جایش یک آپارتمان مزخرف بالا رفت.

پ.ن.م3: در عکس بالا من و عمو محسن و داداش محی الدین در کنار هم ایم.

پ.ن.م4: خدا هدایت کند این مهدی شیخ صراف علیه... را {هرچی دلتون خواست می توانید جای .... بگذارید} که ذوق مان را برای راه اندازی یک وبلاگ شبه گروهی کور کرد. شاید هم در بین ما نفوذ کرده بود تا جلوی کار ما را بگیره و دکان خودش تعطیل نشه!! شاید هم می خواست ایده ما رو بدزده! از الان گفته باشم تا صد سال دیگه اگه مهدی یک وبلاگ گروهی راه انداخت ایده اش مال من و حسین آرشید بوده و ازش در دادگاه صالحه شکایت می کنیم! جای یک وبلاگ گروهی به آن سبک خالی است!

پ.ن.م4: از امروز چون سابق تلاش می کنم به دوستان سر بزنم. حتما پوزش من را بابت کم وفایی در طول ماه گذشته قبول خواهید کرد.

پ.ن. پیام کوتاه: رمضان ما را بپذیر

پ. ن. تفال: ماییم و آستانه عشق و سر نیاز                تا خواب خوش که را برد اندر کنار دوست

           دشمن به قصد حافظ اگر دم زند چه باک             منت خدای را که نیم شرمسار دوست

نوشته شده توسط مجدالدين در 22:55 چهارشنبه 28 مرداد1388 • لینک دائم مطلب

بسیار همایش باید تا پخته شود خامی!


از قدیم گفته اند دوست را در سفر باید شناخت. سفرهای این ایام که چون گذشته سختی ندارد. هفته پیش به این نتیجه رسیدم که دوست را جشنواره باید شناخت.

پوسته درون همایش ها و جشنواره ها مملو از فرصت شناخت آدم هایی است که کمتر شرایط دیگری این قابلیت را دارد. دلسوزی و پیگیری و همکاری در برابر خوشگذرانی و دو دره بازی! و بی خیالی امکان ارزیابی به انسان می دهد.

تا سه-چهار روز آینده برای تمدد اعصاب با رفقا به سفر می روم شاید نظرم به اعتقاد قدیم برگشت!

دعا کنید سلامت برگردیم. فعلا همین!  

نوشته شده توسط مجدالدين در 10:27 پنجشنبه 22 مرداد1388 • لینک دائم مطلب

بازداشتگاه آدم ساز!

سال ۸۰ از دفتر اتحادیه خبر دادند کلانتری احضارم کرده است! اول خندیدم! بعد ترسیدم! منو کلانتری؟!

ساعت ۹ صبح بی خیال با ابراهیم رفتیم کلانتری خیابان انقلاب. خودم را معرفی کردم. گفتم می شه بگید برای چی احضارم کردید؟ نگاه عاقل اندر سفیهی بهم کرد و گفت: خودت بهتر از من می دونی! برو اون گوشه وایسا! خونسرد با ابراهیم شروع کردیم به بگو و بخند!

ساعت ۱۱ دید روی صندلی نشستم. گفت: بچه!! چه کار داری؟! گفتم: معلمی هستم. شما گفتید بشینم! فریاد زد سرباز این متهم! اینجا چه کار می کنه؟؟ سرباز دستپاچه اومد سراغم و گفت: بند کفش و کمربند و ساعت و هر چی داری بریز روی میز! گفتم: آخه برای چی؟ مگه چه کار کردم؟ سرباز گفت: خیلی حرف می زنی ها! دستم رو گرفت و کشید به طرف بازداشگاه! و گفت: قاضی از شهرستان برات حکم جلب فرستاده! و هول ام داد توی بازداشگاه!!

بازداشگاه تاریک بود و حدود ده نفر که معلوم بود عمده شان از دیشب آنجا بودند دراز کشیده بودند. همه ساکت ساکت بودند و نگاه شان به در که کی نام شان خوانده می شود.

ابراهیم با همان سبک معروف خودش یکی دو بار آمد پشت پنجره و مثلا دلداری ام می داد ولی من در عین عصبانیت، کاملا ترسیده بودم. احساس بدی داشتم. حس تحقیر و تحیر! ولی هیچ کاری نمی توانستم بکنم!

ساعت ۱۲ صدایم کرد تا بفرستندم دادگاه! افسر داد زد: سرباز! دستبند رو بیار! قلبم ایستاد! با بغض گفتم: خب چرا دستبند می زنید؟ من که خودم آمدم. هر جا بگید هم می روم! آقا من آبرو دارم! سرباز چنان خندید که نگاه تمام کلانتری به ما جلب شد! دست من رو به دست یک کلاهبردار با سابقه که بعد فهمیدم ۹۰ میلیون دزدی کرده بود بست و به بیرون از پاسگاه هدایت مان کرد

فاصله در کلانتری تا ماشین پلیس ده متر هم نبود ولی وقتی توی خیابون با دستبند راه می رفتم از شدت فشار حاضر بودم بمیرم. فقط یادم میاد به ابراهیم التماس می کردم یک کاری بکن! یک کسی رو پیدا کن!

یک ساعت توی دادگاه با دسبند نشستیم تا نوبت مان شد! قاضی بعد از اینکه اسم و رسم ام را پرسید گفت: چه کاره ای؟ گفتم دانشجو! گفت: این . . . کیه توی زاهدان ازت شکایت کرده؟

تازه ماجرا رو فهمیدم. من طبق مصوبه شورای مرکزی یکی از اعضای اتحادیه رو اخراج کردم او هم در زاهدان از من شکایت کرده بود! ماجرا را برای قاضی گفتم. گفت: یعنی تو دبیرکل جامعه اسلامی دانشجویانی؟؟ گفتم: به خدا راست می گم! نگاه ترحم آمیزی به من کرد و گفت می تونی ضمانت نامه بیاوری یا همین طور با دستبند بفرستمت زاهدان؟ گفتم: ضمانت می آورم! ابراهیم رفت دنبال ضمانت و من رو برگرداندند بازداشگاه!

هیچ کس جز من توی بازداشگاه نبود. تنهایی اجباری فرصتی بود برای فکر کردن!! بی اغراق عرض می کنم آنجا ارزش در تنهایی فکر کردن را فهمیدم. فقط می توانستی به خودت، اعمالت و آینده ات فکر کنی. هیچ "غیری" اعم از ادمیزاد یا رسانه نیست که توجیه اش کنی یا توجیه ات کند. خودتی و خدا و وجدانت!

ابطحی+عطریافر

کمتر دوست و دشمنی را دیدم که نسبت به اعترافات سیاسیون بازداشتی خوش بین باشد. طیفی اعترافات را از سر رندی یا پدرسوختگی! برای آزادی می دانستند و عده دیگر از سر تحمیل و تلقین! من هم نمی خواهم دقیقا صحت یا سقم اعترافات را ارزیابی کنم اما این احتمال را قوی می دانم که آنها در خلوت خودشان بدون هیجانات و القائات بیرونی فکر کرده اند

پی نوشت برابر اصل:----------------------------------------------------------------------------------------

پ.ن.م۱: بالاخره ساعت ۳ با ارایه کارت استخدامی سید مهدی باقریان به عنوان ضمانت رها شدم و پرونده پس از سه سال و دو بار رفتن به زاهدان با چند ماچ و بوسه {ظاهرا} ختم به خیر شد!

پ.ن.م۲: آن زمان تازه عقد کرده بودم و جرات نکردم ماجرای بازداشت را به خانواده بگویم! بالاخره سوال می کردند این چه دامادیه که از اولش پاش توی دادگاه و بازداشتگاهه!!

پ.ن.م۳:خدایا قبل از اینکه محاکمه شویم، فرصت در تنهایی فکر کردن را به همه ما عنایت بفرما!

پ.ن.م۴: چهار روز تا پایان فشار کاری و ادای حق بازدید از رفقا باقی است! دعا کنید به خیر ختم شود

پ.ن.پیام کوتاه: غروب عمر شب انتظار نزدیک است               طلوع شرقی آن تک سوار نزدیک است

                      بیا که خانه تکانی کنیم دل ها را                    مگو برای چه؟ وقت قرار نزدیک است

پ.ن.مناسبت: اعیاد پر خیر برکت ماه فضیلت و کرامت شعبان المکرم بر همه شما مبارک باد

پ.ن.تفال:مرحبا ای پیک مشتاقان بده پیغام دوست             تا کنم جان از سر رقبت فدای نام دوست

             حافظ اندر درد او می سوز و بی درمان بساز             زآنکه درمانی ندارد درد بی آرام دوست

نوشته شده توسط مجدالدين در 0:31 پنجشنبه 15 مرداد1388 • لینک دائم مطلب

بیماری را مهار کنیم

 تقدیم به باصطلاح احزاب ایران 

حجم وسیع احساسات و هیجان موجود در فضای اجتماعی هنوز فروکش نکرده و باعث شده کسی از شرایط موجود آنچنان که باید راضی نباشد. مهمترین عامل شیوع روزافزون ویروس واگیردار "هیجان اندیشی" سبک انتخابات ایران است.

معتقدم ساختار انتخابات ایران بیمار است. نه از آن باب که توهم زدگان ابطال طلب ندا می دهند بلکه به جهت نظام رقابتی پیش از انتخابات! به گوشه هایی از نارسایی های انتخابات اشاره می کنم!

در انتخابات ایران رقابت بر سر افراد است. این افراد اند که پیروز می شوند یا شکست می خورند. لذا فشار غیر قابل تصوری بر فکر و روح کاندیداها وارد می شود که گاه آنان را از حالت تعادل شخصیتی خارج می کند. میرحسین موسوی که بیست سال در گوشه آرامش نقاشی می کشید به چنان طغیان کنترل نشده ای رسید که به تعبیر رسانه های بیگانه پیشرو اپوزوسیون خوانده شد یا احمدی نژادی که آمده بود سپر بلای رهبر باشد علی رغم امر رهبری معظم نتوانست از امیال شخصی اش بگذرد؟ فردسالاری انتخابات ایران سلامت فرد را به خطر می اندازد. . . .

در انتخابات ایران افراد با تمسک به شعارها به قدرت می رساند و نه با سالها تلاش و ارائه برنامه های مدون و نظام مند! ائتلاف ها و ضدیت ها بر سر افراد شکل می گیرد. مجمع روحانیون مبارز سنتی چپ گرا با کارگزاران سازندگی لیبرال موتلف می شوند! حزب موتلفه اسلامی از احمدی نژادی حمایت می کند که در طول چهار سال بیشترین ضدیت را با احزاب داشت. موسوی سه ماه مانده به انتخابات ناگهان ظاهر می شود و از قضای روزگار ۱۳ ملیون رای هم می آورد. این عدم ثبات و سامان یافتگی در رقابت ها کشور را دچار بحرانی پیش بینی نشده می برد.

تجمع مردم

در عین حال سیستم روشن و قوی برای رقابت های انتخاباتی وجود ندارد و همین باعث افزایش هیجان طلبی و لشکرکشی خیابانی پیش و پس از انتخابات می شود. زمانی که هیچ حزب و گروهی قابلیت هدایت و سازماندهی انتخابات و به تبع آن مردم را ندارد بسیار محتمل خواهد بود با هر شور و هیجانی برای کشور مشکل امنیتی پیش بیاید.

از دیگر موارد ابهام در چگونگی و میزان هزینه ها در انتخابات است! همین ابهام زمینه برای نفوذ و سرمایه گذاری برخی نااهلان را فراهم می کند. و این مورد زمانی بزرگ تر می شود که انتخابات را فردسالار بدانیم یعنی حتی پشتوانه گروه ها و احزاب وجود نداشته باشد.

معتقدم از امروز باید برای چهار سال آینده اندیشید! اگر می خواهیم کشور را چهار سال بعد به جریانی نا مشخص و نوظهور تحویل ندهیم می بایست نظام و ساختار انتخاباتی کشور را تغییر دهیم. تا زمانی که فردسالاری  و هیجان اندیشی بر انتخابات حاکم باشد احتمال هرگونه بحران و نابسامانی وجود دارد!

پی نوشت برابر اصل: ----------------------------------------------------------------------------------------

پ.ن.م: چندی است دلمشغولی ها و حجم زیاد کارها مانع از ادای حق بازدید دوستان مجازی و هم وبلاگی را می دهد. تا ده روز دیگر اندکی سبک بال تر می شود و بیشتر دوستان را در خواهم یافت. عفو کنید.

پ.ن.م۲: همچنان بابت غائله مشایی از احمدی نژاد گله دارم ولی به جهت حفظ هم آهنگی با آهنگ رهبری از این خبط بزرگ عبور می کنم.

پ.ن.م۳: دکتر احمدی نژاد در  جمعی خصوصی به برخی رفقا گفته: کابینه آتی کابینه انفجاری خواهد بود و همگان را متحیر خواهد کرد. گفتم ما که بابت مسایل عادی متحیر می شویم در این اعلام کابینه حتما سکته را خواهیم زد!!

پ.ن.پیام کوتاه: ستاد اصلاح الگوی مصرف اعلام کرد برای بدرقه مسافر یک کاسه آب نیاز نیست اندکی آب دهان هم کفایت می کند!!

پ.ن.تفال:    قومی به جد و جهد نهادند وصل دوست            قومی دگر حواله به تقدیر می کنند

                    فی الجمله اعتماد مکن بر ثبات دهر             کاین کارخانه ای است که تغییر می کند

نوشته شده توسط مجدالدين در 20:30 پنجشنبه 8 مرداد1388 • لینک دائم مطلب

تا محو نشده اید توبه کنید

هنوز متحیرم و عصبانی! خیلی تلاش کردم نظام نگارشی ام را در تحلیل وقایع حفظ کنم ولی نمی شود. اکنون با همه وقت ها متفاوت است.

اعتراف می کنم در طول تمام سال هایی که فعالیت سیاسی و اجتماعی کرده ام هیچ گاه چنین درمانده نشده ام. اگر در طول هشت سال دولت به اصطلاح اصلاحات _در آن فضای سنگین هجمه و اتهام_ بی وقفه و خستگی ناپذیر فریاد زدیم و در برابر تمام آتشبار سهمگین رسانه ای و دولتی خم به ابرو نیاوردیم امروز احساس می کنم کمرمان خم شده است!
 
آن روز در جبهه ای واحد و برای هدفی مقدس تلاش می کردیم و تمام مصائب اش را به جان می خریدیم. امروز در اوج موفقیت اجتماعی در کسب بالاترین نصاب آرای عمومی ننگ بی رنگی حکم رهبری را باید نظاره کنیم.

لااقل برای من هیچ گاه شخص مهم نبوده است. اگر به احمدی نژاد رای دادم چون احساس می کردم به اصول نظام نزدیک تر است. ابایی هم نداشتم که در میان اتهام زنی های روشنفکری به طرفداری از او متهم شوم. به همان قاطعیتی که دیروز از او حمایت کردم، امروز از احمدی نژاد توبه می کنم.
 

مگر حکم ولی فقیه شوخی است!
احمدی نژاد تا زمانی ارزش داشت که تابع رهبر و خادم انقلاب بود. این احمدی نژادی که در برابر حکم شفاف رهبری پنج روز سکوت می کند پشیزی نمی ارزد.

همان گونه که در طول رقابت های انتخاباتی دل تان به حق برای رقبای تان می سوخت و آنان را به حق و حقیقت دعوت می کردید من نیز دلم برای شما می سوزد
و نصیحت تان می کنم تا پیش از محو شدن در تاریخ رسما و علنا توبه کنید.

--------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

پی نوشت: هم اکنون خبرگزاری فارس به نقل از هاشمی ثمره خبر از استعفای مشایی را گزارش داد. چقدر جاهل اند کسانی که می خواهند با این قماش خبرها فضا را تلطیف کنند. از امروز به طور کل مشایی موضوعیت ندارد. موضوع مسکوت ماندن حکم رهبری است و طرف حساب شخص احمدی نژاد!

بعد نوشت: به جهت حفظ اعتراض به بی توجهی رییس جمهور به حکم حکومتی رهبری معظم مطلب را حفظ می کنم اما به واسطه فرمایش حضرت آقا بخش هایی از متن را تعدیل کردم.
نوشته شده توسط مجدالدين در 1:14 شنبه 3 مرداد1388 • لینک دائم مطلب