موج ما را با خود نخواهد برد!؟
تقدیم به دکتر حسین ساعی دوست متعصب و صادق ام
چندی پیش میهمان یکی از اقوام بودم. از نزدیکان فکری میرحسین بود. از اول بنا داشت از موضع پیروز انتخابات صحبت کند. من هم برایم مهم نبود. به هر حال جوانان به تخیلات زنده اند! تا اینکه گفت:" شما فقط تلاش کنید در این سه ماه هیچی خراب تر از این نشود. خودمان دو ماه دیگه از شما تحویل می گیریم درست اش می کنیم!" کمی زورم گرفت! رفتم توی بحث! از وضعیت جامعه و رییس جمهور مستقر شروع کردم. به اشتباهات شعاری و تحلیلی میرحسین رساندمش و با تناقضات شخصیتی و فکری برادر میرحسین ختم کردم. عصبانی شده بود ولی بروز نمی داد. گفت:" صد بار به این آقا گفتیم اینقدر این در و اون در نزن! دوره اسلام ناب و مستضعفان گذشته! با این مثبت بازی ها که رای نمی آوری!" لحظه ای سکوت کرد. ناگهان گفت:" اما امید مان به هفته آخر است. همه چیز ممکنه توی هفته آخر تغییر کنه" من عصبانی شدم ولی بروز ندادم!
زمانی دکتر لاریجانی با شوخی و جدی سیاست ورزی ایرانیان را چنین توصیف می کرد: " یکی از دلایلی که غرب در شکست دادن ایران ناموفق است عدم توان پیش بینی رفتار ماست. آنها می گویند ما هر چه طراحی برای آینده ایران داریم شکست می خورد چرا که در عمل با اتفاقی جدید مواجه می شویم." لاریجانی می گفت: "غیر قابل پیش بینی بودن تا اینجا خوب است. کار وقتی مشکل می شود که رفتارمان برای خودمان هم غیر قابل پیش بینی می شود."

چرا باید اینگونه باشیم؟ چرا باید بین فعالین انتخاباتی هفته آخر به هفته موج های کرسی بیار و کرسی ببر! موسوم باشد؟
شاید چون نظام تربیتی مان احساس محور است. شاید چون نیاموخته ایم در فرایندی جمعی و نظام مند تصمیم بگیریم. شاید چون سبقه تاریخی فعالیت های تشکیلاتی در ایران منفی است. شاید چون تصمیم های اجتماعی بر مبنای هیجانات شکل می گیرد. شاید چون تشکل های ما توان مدیریت و فهم صحیح مسایل اجتماعی را ندارند. شاید چون احزاب ما از بدنه اجتماعی دور اند و برنامه ای برای توسعه ادراک و نفوذ اجتماعی ندارند.
بدیهی است احساسی بودن همیشه نتیجه نامطلوب ندارد. اما باید بدانیم تا نتوانیم آینده را عالمانه رقم بزنیم پیشرفتی رخ نخواهد داد و باد ما را با خود خواهد برد.
حاشیه برابر اصل:--------------------------------------------------------------------------------------------
پی نوشت مطلب:
۱. داش ابراهیم می گفت: مصداق بارز این شکست تحلیلی راه اندازی زود هنگام تلویزیون بی بی سی فارسی است. آنها با عجله بی بی سی ویژه ایران را راه اندازی کردند تا در انتخابات بهره برداری کنند اما حالا مانده اند چه کنند! نه می توانند از احمدی نژاد حمایت کنند نه از میرحسین موسوی و نه کروبی! و من گفتم مثل بسیاری از سیاسیون ما!
۲. اصولا معتقدم شرایط این انتخابات با انتخابات ۸۴ متفاوت است و اگر همین گونه پیش برود رییس جمهور مستقر مجددا رای اعتماد عمومی کسب می کند. شکست دادن رییس جمهور مستقر قدرت و موجی بیش از این می خواهد. خاصه اینکه هنوز دکتر احمدی نژاد موج خود را راه نینداخته است!
۳. فکر می کنم هفته آخر انتخابات، اتفاقات عجیبی رخ خواهد داد. متفقین فقط می خواهند احمدی نژاد رای نیاورد. . . . آنها کم قدرت ندارند!
۴. برای میرحسین موسوی به عنوان بخشی از هویت انقلابی مان ارزش و احترام قایلم ولی تا جایی که در همان تاریخ بماند! دوران جدید آدم جدید و با دغدغه متناسب با زمان می خواهد. فعلا که چیزی از ایشان ندیده ایم!
پی نوشت پیام کوتاه:
می رسد مجموعه یوسف به پایان غم مخور می شود سیمای ما روزی گلستان غم مخور
ای زلیخا جعفر دهقان اگر شوهر نشد آخر شب می رسد بهرام رادان غم مخور
مدرک زیبایی یوسف اگر قلابی است اصل آن را می دهد آقای کردان غم مخور
فعلا با پی نوشت موسیقی مشکل فلسفی پیدا کرده ام. پی نوشت موسیقی ندارم. اعتراضی دارید؟؟
پی نوشت تفال:
امروز جای هر کس پیدا شود ز خوبان کان ماه مجلس افروز اندر صدارت آمد
دریا است مجلس او، دریاب وقت و در یاب هان ای زیان رسیده وقت تجارت آمد
حاشیه تفال: صدارت آمد ، وقت تجارت آمد!!! من هرگونه ارتباط این تفال با مطلب را کاملا تکذیب می کنم!!
ما چگونه ما شدیم!
تقدیم به دکتر ابراهیم شمشیری بهترین دوست باصفا و باوفایم
امروز رفقا پیرامون پدیده وبلاگ نویسی در ایران از میان کتابخانه ای خاک خورده تحقیقی آوردند. هر چند تحقیق مربوط به سال ۸۴ است ولی از آنجا که روشنگر هویت همگانی مان بود آن را شایسته ارایه دیدم.
" وبلاگ نوعی یادداشت روزانه آن لاین شخصی است که می تواند افکار، احساسات، آرزوها و . . . در آن درج شود. به بیان دیگر وبلاگ صورت کوتاه شده یک نشریه یا روزنامه شخصی است که به طور مداوم در اینترنت به روز می شود"
"وبلاگ در ایران در ۱۶ شهریور ۱۳۸۰ متولد شد. در این روز اولین وبلاگ فارسی توسط سلمان جریری روی شبکه جهانی اینترنت قرار گرفت. بعد از وی "حسین درخشان" دومین فرد فارسی زبانی بود که وبلاگ شخصی خود را راه انداخت و از آنجا که تا مدت ها کسی از وبلاگ سلمان جریری اطلاع نداشت حسین درخشان به عنوان اولین بلاگر ایرانی شناخته شده بود. اما حسین درخشان به دلیل دیگری در تاریخ وبلاگ نقش دارد. او قالب هایی برای وبلاگ فارسی و راهنمایی برای ساخت وبلاگ در" سردبیر خودم " منتشر کرد تا کاربران بتوانند با سهولت و سادگی و در عرض چند دقیقه با استفاده از آنها برای خود وبلاگ بسازند. اهمیت این کار به نحوی بود که روز ۱۴ آبان یعنی روز انتشار این راهنما به عنوان سالروز تولد وبلاگ های فارسی اعلام شد."

از یافته های این تحقیق آن است که ۶۶درصد وبلاگ ها ظرف دو ماه به روز نشده اند و این میزان در مردها بیشتر از زن ها شیوع دارد! در ضمن ۹۵ درصد وبلاگ ها با نام نویسنده منتشر می شود که ۳۰درصد نام کامل، ۳۶درصد نام کوچک و ۲۹درصد نام مستعار برای خود بر می گزینند.
این تحقیق ثابت می کند وبلاگ نویسی چیزی بیش از تفریح و سرگرمی است. وبلاگرها این فضا را دوست دارند چرا که می توانند آزادانه فکر و احساس خود را به تبادل بگذارند. ضمن آنکه بخشی از آن ها تنهایی خود را - که از خصوصیات دنیای مدرن است - با دوستانی ناپیدا تقسیم می کنند. اکثر وبلاگر ها اذعان داشته اند وبلاگ موقعیت جدید و امن در ارتباط با جنس مخالف ایجاد کرده است!
عمده وبلاگ بازان تمایلی به ملاقات های حضوری و دسته جمعی ندارند و ارتباط را صرفا در حد همان فضای مجازی قایل هستند. آنها بیش از فضای واقعی زندگی خود آزادانه عمل می کنند و بیشترین میزان تحمل مخالف و نقد پذیری را دارند!
در عین حال طبق تحقیق دیگری که توسط دفتر مطالعات و توسعه رسانه انجام شده است از نظر كمي، تعداد مطالب توليدي وبلاگ نويسان در سال هاي اخير روند كاهشي را طي مي كند وبلاگستان فارسي هر سال نسبت به سال قبل كمكارتر مي شود. وبلاگ ها در سال ۸۶ نسبت به سال ۸۵ سیاسی تر شده اند اما روند كيفي در ارتباط با مخاطب را طي مي كند و هر روز پختهتر ميشود. بيشتر وبلاگهاي اصولگرا بر خلاف وبلاگ های اصلاح طلبان در سال 86 ترجيح داده اند با نام اصلي و با هويت واقعي خود مطلب بنويسند. و عجیب آن که وبلاگهاي اصلاح طلب گرايش بيشتري به پنهان كردن تعداد بازديد كنندگانشان نشان دادهاند. بيشتر وبلاگنويسان بي طرف سیاسی نوشتن در زمينه مسايل اجتماعي را به سياسي نويسي ترجيح دادهاند و وبلاگنويسان بيطرف ركورد بالاترين ميزان وبلاگ نويسي با گرايش صرفاً اجتماعي را دار ميباشند.
حاشیه برابر اصل:--------------------------------------------------------------------------------------------
پی نوشت مطلب:
۱. سلمان جریری در معرفی وبلاگ خود چنین نوشته است: ۲۹، دبی، شریف، مهندسی کامپیوتر، مدیا سیتی دبی، دختری هست که از تنهايی هم ارزشمندتر باشه! ...!! مصاحبه او با روزنامه آسیا روشنگر افکار اوست.
۲. در مورد حسین درخشان در چند مطلب قبل نوشتم لذا دوباره نیاز به توضیح در مورد احوالات گذشته و حال او نمی دانم. به پنج مطلب پایین تر مراجعه کنید. وبلاگ سردبیر خودم درخشان مدت هاست فیلتر شده و آخرین وبلاگ او "بچه قلهک" طبیعتا ماه ها ست به روز نشده است!
۳. این را دیگر من نمی گویم. تخصصی ترین مرکز مطالعات رسانه - که دوست عزیزم دکتر ابراهیم شمشیری مدیرکل آن است - رسما اعلام کرده است {با تولد وبلاگ "سه الف"} در سال گذشته کیفیت وبلاگستان فارسی رشد چشمگیری داشته است. برای دیدن متن کامل تحقیق به آدرس مرکز مطالعات و توسعه رسانه مراجعه کنید!
پی نوشت پیام کوتاه: دعای شیرازی ها : خدایا ما حوصله نداریم به راه راست هدایت شویم. خودت راه راست را به طرف ما کج کن!
پی نوشت موسیقی فعلا ندارم
پی نوشت تفال:
سینه از آتش دل در غم جانانه بسوخت آتشی بود در این خانه که کاشانه بسوخت
تنم از واسطه دوری دلبر بگداخت جانم از آتش مهر رخ جانانه بسوخت
سینمای رنگی پردیس
تقدیم به معمار خوش ذوق و متبحر سینما پردیس پارک ملت
تا اوایل دهه هفتاد مجبور بودیم با تلوزیون سیاه و سفید قدیمی بسازیم! پدر عزیزم به دلایلی ایدئولوژیک برای مان تلویزیون رنگی نمی گرفت. ریشه این نگاه ایدئولوژیک چنان محکم بود که ما هم اعتراضی نداشتیم! تنها وقتی تعطیلات به شیراز می رفتیم جذابیت تلویزیون های رنگی مبهوت مان می کرد. تا اینکه پدربزرگ نازنینم در اقدامی انقلابی-انتحاری! تلویزیون بزرگ خودشان را با ماشین شخصی از شیراز به قم آورد. چهره پدر عزیز در مواجهه با تلوزیون ۲۴ اینچ رنگی دیدن داشت. هم ناراحت بود از شکسته شدن عقاید مستحکم اش و هم در کمال تواضع نمی خواست برخلاف نظر پدر بزرگ چیزی بگوید. حس دیدن تلوزیون رنگی بعد از عمری سیاه و سفید بینی را داشته باشید تا . . .
دیروز به اصرار دوستان همیشه همراه داش حسین و آق طیب عزیز با اکراه فراوان به سینما پردیس پارک ملت رفتیم. گردش در سینما پردیس نزدیک سه ساعت وقت مان را گرفت. درست مثل یک اثر تاریخی ارزشمند تمام زوایای اش را گشتیم. گاه حتی مثل ندید بدیدها به به و چه چه می کردیم و نگاه تحقیرآمیز دیگران را می خریدیم! فضای زیبا، آرامش بخش و مفرحی داشت. با معماری مدرن و متفاوت! فقط گالری عکس اش به تمام وقتی که گذاشتیم می ارزید.
تازه فهمیدم سینما یعنی چه! همچنان که با ورود تلویزیون رنگی فهمیدم تلویزیون یعنی چه!! به همان دلیلی که دیگر تلوزیون سیاه و سفید جذابیت ندارد زین پس دیگر سینماها نیز!
فیلم "بیست" ساخته علی رضا کاهانی را دیدم. بسیار تاثیر گذار و خوش ساخت بود. روایت دوست داشتنی از فقر با بازی ماندگار مهتاب کرامتی، علی رضا خمسه، حبیب رضایی و پرویز پرستویی! شاید بشود گفت روایت بزرگ سالانه فیلم های مجید مجیدی بود. با ویژگی بارز در هم آمیختگی باورپذیر فقر و غنا، کذب و صدق، عزت و ذلت، استغنا و نیاز، عشق و نفرت، مهربانی و خشونت! درست مثل زندگی واقعی همه ما! اگر مردم حرف مفت در نمی آوردند می گفتم بازی مهتاب کرامتی مسحورم کرد! از دیدن فیلم "بیست" پشیمان نمی شوید!
حاشیه برابر اصل:-----------------------------------------------------------------------------------------------------
پی نوشت مطلب:
۱. پدر عزیزم نه در جرگه طلاب اند و نه دولتی اند! سال هاست به عنوان یک پژوهشگر مشغول تحصیل و تدریس اند. به دلایل عقاید پولادین و نظام مندش بیشتر از یک پدر دوستش دارم.
۲. مدت هاست نسبت به سینما، تلویزیون و فیلم بی تفاوت شده ام. دیگر جادوی هنر هفتم برایم جاذبه ندارد. به همان میزان به فیلم علاقه دارم که به سیب زمینی! این در حالی است که مدتی خوره فیلم بودم! شاید روزی حوصله کردم و دلایل اش را گفتم!
۳. تنها مسئله لاینحل این بود. شهرداری که به هیچ سازنده ای بدون در نظر گرفتن پارکینگ مجوز ساخت نمی دهد چطور خودش مجموعه ای به این عظمت می سازد بدون در نظر گرفتن پارکینگ مکفی!! تا مردم مجبور شوند ماشین شان را کنار اتوبان پارک کنند و پلیس هم مجبور شود ماشین ها را به پارکینگ مناسب منتقل کند!!
پی نوشت پیام کوتاه: دوست و دشمن دارند این پیام کوتاه را می فرستند: " هنگام خروج دکتر احمدی نژاد از دفتر مقام معظم رهبری در کیف او انگشتر {برخی نقل ها چفیه آورده اند} رهبری پیدا شده و طبق قانون {کنعانیان} وی باید چهار سال دیگر رییس جمهور بماند" تفسیر با شما!!
پی نوشت موسیقی: شنوای ترانه "شبانگاهان" با صدای خاطره انگیز مختاباد هستید
پی نوشت تفال:
فقیر و خسته به درگاهت آمدم رحمی که جز ولای توام نیست هیچ دستاویز
میان عاشق و معشوق هیچ حایل نیست تو خود حجاب خودی حافظ از میان برخیز
پی نوشت مطلب قبل!: باب نظرات روشنگرانه و پاسخ های دندان شکنانه در مطلب پیشین همچنان مفتوح است ها!!
پی نوشت نظر دوست: شاسکول ها به بهشت نمی روند
{ ارتقا به صفحه اول به خاطر همت ، دقت و نگاه دقیق }
فیلم بیست رو در اثنای جشنواره دیدم ، بیشتر از اونکه از بازی مهتاب کرامتی بخاطر گریم متفاوتش (بیشتر) ، تمجید کنم . از بازی علیرضا خمسه لذت بردم . بسیار زیر پوستی و زیبا بازی کرد و الحق که جایزه برازنده اش بود .
یک نگاه تلخ ، به اجتماع مردمی که کمی پائین تر از مرکز شهر زندگی می کنند ، و عجیب تر وقتی که جایی برای خواب (حتی) ندارند و مجبور می شوند هر شب یکبار فاصله ی تهران_ قزوین رو طی کنند !!!
تمام بحث فیلم به چگونگی " زندگی کردن" می پردازه . و این موضوع رو به چالش می کشه که مدت زندگی مهمتره یا نحوه ی زندگی ( ولو کوتاه) و باز هم همان جمله ی معروف هملت : بودن یا نبودن ، مسئله این است " .... اما آیا واقعا مسئله این است ؟؟؟
آقای سلیمانی ، با بستن رستوران می تونست چند صباحی به عمر خودش ادامه بده و با تمدد اعصاب و استراحت عمر بیشتری داشته باشه ، اما قطعا با ادامه ی عمر اون چند نفر از نون خوردن می افتادن ! .... بعد از یکسری اتفاقات ، تصمیم می گیره خودش رو به دست تقدیر بسپره و عمیقا به " چگونگی زندگی " فکر کنه .
و در نهایت می بینیم ، گرچه عمرش کوتاه می شه اما در پایان فیلم عزت مند و کاملا شرافتمندانه از دنیا می ره ، طوری که همه ، همراه با باقی بازیگران فیلم ، حسی غریبی از این رفتن پیدا می کنند.
و این حس " شرافتمندانه زیستن ، ولو کوتاه !" ، بسیار زیبا در اثتای داستان القا می شه
با موسیقی در جشن ملی و محلی
تقدیم به دوست باصفا مصطفی اسلامی که می خواست باعث خیر شود و . . .
سال ۸۶ بنا داشتیم به مناسبت میلاد حضرت علی اکبر<ع> جشن بزرگی در فرهنگسرا برگزار کنیم. یکی از دوستان خوش طینت به من پیله کرد حالا که همه چیز مهیا است از فلان مدیرکل استان که مدت ها بود اختلاف نظر شدیدی پیدا کرده بودیم دعوت کن. قبول کردم.
در تنظیم کنداکتور برنامه، مجری طرح اصرار داشت یک گروه موسیقی را قرار دهد. من به دلیل مصالح عمومی شهر قم صلاح نمی دیدم. اسپانسر مالی هم به شدت مخالف بود. از آنها اصرار از من اکراه!! خلاصه قرار شد نیایند.
شب برنامه بیش از هزار نفر در محوطه فرهنگسرا جمع شده بودند. ناگهان دیدم هم زمان آقای مدیرکل و اهل و عیال در جوار گروه موسیقی وارد فرهنگسرا شدند. متحیر شدم از آمدن این و آمدن آن! با کلی عزت و احترام آقای مدیرکل را تحویل گرفتم و به نوعی آشتی کردیم. بعد سراغ مجری رفتم و عتاب آلود گفتم: "مگر قرار نبود گروه موسیقی نیاید؟" با خنده دست من را کشاند طرف گروه موسیقی و گفت: "حاجی{من گفتم حاجی باباته} جون من ببین اینها با چه امیدی آمدن اینجا! به خدا دلم نیامد بهشان بگم برنامه به هم خورده! " دیدم دوتا پیرمرد و یک جوان نشسته اند توی نمازخانه! و دارند ساز کوک می کنند. ساز ها هم آنقدر داغون بود که گفتم وسط برنامه از هم وا می روند. به مجری گفتم: "من نمی دونم. اسپانسر برنامه اون جلو نشسته. خودت برو راضی اش کن!"
اسپانسر راضی شد. فقط پرسید غیر مجاز که نیست؟؟ بچه ها هم قسم و آیه که آقا صدا و سیماییه!! این وسط آقای مدیرکل مباحث را شنید و تند به حامی گفت: آقا می دونید می خواهید چه کار کنید؟ می خواهید در شهر مقدس قم در ملاء عام مزقون چی بیارید!! می دونید فردا روزنامه ها چه براتون می نویسند. آی ارزش ها و این حرف ها. . . . بیچاره اسپانسر هم ترسیده بود و محکم گفت نه و لاغیر!
بچه ها آمدند پیش من که چه کنیم. از فضولی، بی منطقی و پررو گری اش ناراحت شدم و گفتم: "بگویید بزنند! مسولیتش با من!" این را گفتم و از تیر رس آقای مدیرکل و حامی برنامه خارج شدم. تا نوازندگان با سنتور و کمانچه و تنبک به بالای سن می آمدند آقای مدیرکل و حامی با خشم بلند شده و برای پیدا کردن من به پشت سن آمدند. زهی خیال باطل که من با دلی آرام انتهای جمعیت نشسته بودم و حالش را می بردم.
یکی از بچه های دفتر با موبایل زنگ زد به من گفت: "حاجی {من گفتم حاجی باباته} زود بیا. اگه نیایی اینجا رو به هم می زنند!" گفتم: "بگذار هر کاری دل شان می خواهد بکنند! فقط موبایل را روشن بگذار ببینم چی می گویند." می شنیدم داد و بیدادشان را! دایم می گفت: شما می خواستید آبروی من را ببرید! اصلا مجوز این برنامه را کی به شما داده. از شما شکایت می کنم." آخرش هم داد می زد این معلمی کجاست؟؟ و من می خندیدم. خلاصه چند باری هم به موبایلم زنگ زد ولی جواب ندادم. . . . گذشت!
سال پیش در جشن باشکوه هسته ای شدن وقتی به طور مستقیم تلوزیون حضرات آیات و اعاظم از مسوول دفتر رهبری عزیز تا شورای نگهبانی ها و دولتی ها و ائمه جمه را نشان می داد در حالی که در حضورشان گروه معظمی از دختران و پسران می نواختند و همسرایی می کردند اول شاخ مبارک مان در آمد، بعد یاد آن شب کذایی افتادم و خندیدم! با خود گفتم حتما از زیر دست شان در رفته و دیگر تکرار نمی شود اما در جشن هسته ای امسال نیز در هیبتی دیگر تکرار شد و باز خندیدم!!!
حاشیه برابر اصل:------------------------------------------------------------------------------------------------------
پی نوشت مطلب:
۱. خدایی اش را بخواهید در آن شب جشن اینقدر ها هم نخندیدم! آن قدر داد و بیداد کرد که گفتم فردا پشت دفتر استاندار بسط تحصن می کند و تا کله پا مون نکرده پا نمی شود. ولی روی اعتمادی که به من بود هیچ اعتنایی نشد.
۲. از آن شب چنان با هم دشمن شدیم که هر جا نام "مجدالدین معلمی" می آمد او شلیک می کرد و هر جا نام او می آمد من شلیک می کردم. تا جایی که از طرف مقامات بالا تذکر عدم صحبت کردن در مورد او را دریافت کردم! اکنون آن آقای مدیرکل ارتقا پیدا کرده و من نیز!
۳. حامی مالی برنامه نه تنها پول برنامه را نداد که ادعای خسارت هم می کرد!! به او گفتم: پول نده ولی این تبلغی که کردیم و چیزهایی که خوردید کوفت تون بشه!
پی نوشت پیامک:
ای بشر خود را غلام و بندهء درهم مکن * از غم بی درهمی پیش کسی سر خم مکن
بیشتر از رزق ما نان در تنور عمر نیست * تشنه باش و قطره ای از آبرویت کم مکن
پی نوشت ها موسیقی: لااقل این مطلب حتما باید پی نوشت موسیقی داشته باشد ولی فعلا جایی مهمانم و "ای دی اس ال" ام آرزوست. به زودی برپا می شود!
پی نوشت تفال: تو نیک و بد خود هم از خود بپرس * چرا بایدت دیگری محتسب
و من یتق الله یجعل له * و یرزقه من حیث لا یحتسب
حاشیه تفال: نمی دانم این تفال چقدر به مطلب ربط دارد. برداشت دوستان محترم خواهد بود!! روزی این مطلب از بخش قصاید خواجه نصیب مان شد.
نیرو سازی سازمانی را پاس بداریم
تقدیم به ایه الله شهید بهشتی پدر تفکر تشکیلاتی جمهوری اسلامی
یک سال بعد از انتخابات ریاست جمهوری هشتم ـ که خاتمی و توکلی رقبای اصلی بودند ـ دکتر احمد توکلی را به خانه مان دعوت کردم. اسامی میهمانان را که گفتم قبول کرد بیاید. حدود یک ساعت بحث می کردیم. می خواستیم تا فضا آمادگی دارد تشکیلات فراگیری از بدنه اجتماعی غیر حزبی را راهبری کند. احمد آقا اصولا مخالف نبود اما آنقدر حواشی را پررنگ می دید که تشکل زدن را مساوی وابسته شدن می دانست. برداشت من این بود که اصولا دنبال کار کم دردسر می گشت چیزی شبیه مجمع نخبگان! و بعدها فهمیدم مرکز پژوهش های مجلس برایش راضی کننده است!
انتخاباتی را به یاد ندارم که به دلیل حجم وسیع ارتباطات و مراجعات مردمی وسوسه ایجاد گروه و حزب را در برندگان یا بازندگان ایجاد نکرده باشد. برای مثال در همین انتخابات پیشین دکتر لاریجانی، قالیباف، معین و هواداران دکتر احمدی نژاد همگی بنای سازماندهی نیروهای حامی شان را داشتند. اما تنها کسی که خواست و توانست گروه ایجاد کند حجه الاسلام کروبی بود.
کروبی را یک سیاست مدار حرفه ای می دانم. کسی که می فهمد لازمه تاثیر در عرصه سیاست چیست و چگونه ابزار آن را به کار گیرد بی شک نخبه سیاسی است. از زمانی که با جدا شدن از جامعه روحانیت مبارز، مجمع روحانیون مبارز را تاسیس کرد و به تعبیری جناح چپ آن زمان را صاحب هویت کرد تا امروز که حزب "اعتماد ملی" را با تمام لوازم یک حزب چون روزنامه و سایت و ... برای پیش برد اهداف خود راه اندازی کرده است نشان داد سیاست عملی را به خوبی می شناسد. کسی که می تواند از کرباسچی و کارگزارانش تا قوچانی و قلم به دستانش و عبدی و طراحانش را ذیل خود جمع کند و در برابر محبوبیت خاتمی شیخوخیت علم کند و خاتمی را از میدان به در کند بی شک سیاست دان است.
همگان به تمسخر شعار انتخاباتی پنجاه هزار تومانی اش پرداختند اما بعد از سه سال تمام جریانات فکری کشور بالاتفاق تنها راه نجات اقتصادی کشور را پرداخت مستقیم یارانه ها عنوان کردند. امسال نیز شعار سهام نفت را طراحی کرده که مطمئنا موج ساز خواهد بود.
آنچه در این مقال در پی آن بودم نه تبلیغ شخص کروبی بود که هیچ قرابتی در خود و ایشان نمی بینم اما مدل رفتاری و حرکتی اش را قابل تقدیر و الگوبرداری می دانم. کروبی به هر انگیزه ای کرسی ریاست جمهوری را می خواهد اما به جای حرف زدن، موج آفرینی، روشنفکر بازی و ظهور یکباره نزدیک انتخابات دنبال نیروسازی می رود. این روحیه را صرف نظر از عقاید، سلایق و ادبیاتش می ستایم.
--------------------------------------------------------------------------------------------------
پی نوشت مطلب: ۱.میهمانان آن شب دوستان خوبم آقایان زاکانی، شمشیری، اسفندیاری، نبوی و خادم حسینی بودند.
۲. شک ندارم بسیاری خواننده ها به هدف ماهوی من نخواهند پرداخت و با حب و بغض شخصی توام با احساسات نقد شخصیت کروبی را به رخم ام خواهند کشید. به خود زحمت ندهید من نیز با شما موافقم اما اینجا چیز دیگری مطرح است!!
۳. ده سال پیش در مواجهه با سران یکی از احزاب قدیمی کشور پرسیدم چرا روزنامه ندارید؟ گفت: "پول نداریم!" آیا واقعا مسئله پول است؟
پی نوشت پیام کوتاه: یا مقلب، قلب ما را شاد کن یا مدبر، خانه را آباد کن
یا محول، احسن الحالم نما از بدیها فارغ البالم نما
پی نوشت موسیقی: با اندکی صبر ترانه "صیاد" را با صدای شیرین علی رضا افتخاری از کاست صیاد خواهید شنید
پی نوشت تفال: وصال او به عمر جاودان به خداوندا مرا آن ده که آن به
اگر چه زنده رود آب حیات است ولی شیراز ما از اصفهان به
چه کسی مسئله را حل خواهد کرد؟؟
تقدیم به حسین آرشید که انگیزه وبلاگ نویسی را از او گرفتم
از آن زمان که بنا به اقتضائات دانشجویی از جامعه اسلامی دانشجویان بیرون آمدم تا امروز همواره دغدغه فعالیت اجتماعی داشته ام. اوایل، فکر می کردم تا بفهمند مجدالدین معلمی بیکار است می آیند دنبالم! هر چه صبوری کردم و از خودم شخصیت نشان دادم کسی نیامد. به خودم گفتم" لابد شماره ای از من ندارند!! من که برای خودم نمی خواهم کار اجتماعی کنم. برای کشور و احساس تکلیف و این حرف ها...." رفتم سراغ آقایان که بابا من را جذب کنید! آقایان تا می شنیدند عجیب ناراحت می شدند و قول می دادند جذب مان کنند. نشد که نشد! اصولا احتیاجی به ما ندارند!
هنوز با حسرت به کسانی که امکان کار گروهی دارند می نگرم. بارها می خواستم بانی دعوت از دوستانی که تن شان برای تشکیلات می خارد بشوم ولی به دلایل عدیده نشده است. قربونش برم کشور ما هر سال یک انتخابات دارد تا به دوستی زنگ می زنی با خنده می گوید: دوباره انتخابات شد یاد ما کردی؟ حالا بیا و قسم بخور من را به انتخابات چه کار؟!! ولی هر چه حساب می کنم می بینم با این شرایط، کار حرفه ای تشکیلاتی امکان ندارد.
هوس کردم مجوز نشریه بگیرم. برای آموزش شش ماه به عنوان مسوول صفحه سیاسی یک هفته نامه مشغول به کار شدم. دیدم مناسبات مالی و ارتباطی نشریه داری به ما نمی آید. هم پول و نیرو می خواهد. هم ذوق می خواهد. هم جیگر!
تا اینکه "سه الف" متولد شد و بخشی از نیاز و انگیزش ارتباطی و وظیفه هدایت اجتماع! فروکش کرد اما همچنان درد تشکیلات و با هم بودن درمان نشد که نشد.
از ابتدایی که با وب گردی آشنا شدم به برخی خلاقیت ها غبطه می خوردم و از خودم می پرسیدم چرا عمده این توانمندی ها در سلطه اغیار است؟ مثال هایی چون "بالاترین" فراوان اند که علی رغم فیلتر بودن روزانه هزاران هزار نفر بیننده دارند. به این فکر افتادم که فراتر از وبلاگ شخصی، جمعی از اصحاب کیبورد! را دور هم جمع کنم. اما هر چه در سابقه این کار تفحص کردم توفیقی ندیدم.
می دانم که بزرگ ترین حسن وبلاگ نویسی پنهان بودن نویسنده و آزادانه به اشتراک گذاشتن افکار و عواطف است و می دانم که بسیاری در حوزه اشتراک گذاری جمعی اینترنتی فعال اند اما چگونه می توان بدون خدشه دار کردن حریم شخصی، طرحی نو در انداخت و موفق نیز بود. مسئله این است!
--------------------------------------------------------------------------------------------------
پی نوشت مطلب: ۱. از تمام دوستانی که در این خصوص ایده تازه یا آمادگی همکاری دارند دعوت می کنم خصوصی یا عمومی حقیر سراپا تقصیر را مطلع نمایند.
۲. این مطلب را زود نوشتم تا یک موقع حسین اقا آرشید و آق مهدی شیخ صراف طرح را به نام خودشان نزنند و همه بدانند که این دو نفر از اول هیچ نقشی در این طرح نداشته اند!! {آیکون بچه زرنگ طرح دزد}
پی نوشت پیام کوتاه:
یوسف از جرم زلیخا مدتی زندان برفت مهدی از اعمال ما حبس ابد گردیده است.
سالروز وفات کریمه اهل بیت حضرت فاطمه معصومه سلام الله علیها را تسلیت عرض می کنم.
پی نوشت موسیقی: صدای جاودان استاد محمد رضا شجریان به قدری زیبا بود که دلم نیامد موسیقی را عوض کنم.
پی نوشت تفال:
صبا به تهنیت پیر می فروش آمد که موسم طرب و عیش و ناز و نوش آمد
ز فکر تفرقه باز آی تا شوی مجموع به حکم آنکه چو شد اهرمن سروش آمد
حاشیه تفال: قابل توجه بعضی ها اگر به شعر توجه کنند!!
دوباره زندگی، دوباره وبلاگ، دوباره فوتبال
تقدیم به کسی که هر لحظه کمک ام می کند
طبق شماره مطلب بلاگفا این صدمین مطلب وبلاگ "سه الف" است. تقارن میمون این اتفاق افتخارآمیز با آغاز سال کاری را از بالا تا پایین به همه تبریک می گویم. از فردا دوباره وبلاگر ها بر می گردند و انگیزه نگارش بیشتر می شود. خاصه با نزدیک شدن انتخابات ریاست جمهوری تصور می کنم وبلاگستان آبادی داشته باشیم. خدایا کمک کن خوب بفهمیم و درست عمل کنیم!
بدون تردید سخت ترین روز هفته شنبه است. بعد از دو روز (پنج شنبه و جمعه) خواب و استراحت، کمتر کسی حال کار کردن دارد. تجربه شخصی من می گوید خلوت ترین روز برای پیگری کاری شنبه است. حالا حساب کن ۱۵ بل ۲۰ روز خلق الله تعطیل بوده اند... این شنبه چه شود! از فردا زندگی دوباره به جریان طبیعی برمی گردد. کار، کار! ترافیک، {برای من اتوبان} استراحت! برای آن هایی که خوشحال اند آرزوی شادباش و به آن هایی غمگین اند آرزوی صبر دارم! سال کاری پیچیده ای را پیش بینی می کنم. خدایا کمک کن بفهمیم چه می کنیم!
از امروز فوتبال و هیجان اش دوباره استارت خورد. خدا را صد شکر که علی دایی{...} رفت و حیف که جام جهانی {یحتمل} پرید. مجبوریم دلمان را به استقلال و امیراش خوش کنیم. فعلا که در صدر خوشیم. برادران مایل به قرمز نیز به ششم خوش اند. استقلال با جنگیدن در سه جام سال سختی پیش رو دارد. خدا کمک شان کند همیشه سربلند باشند.
چند روز است دارم به رابطه ایران و آمریکا فکر می کنم. فکر می کنم داغ ترین موضوع سال باشد حتی داغ تر انتخابات ریاست جمهوری. مطلبم نمی آید. خدا کمک کن بیاید!
-------------------------------------------------------------------------------------------
پی نوشت مطلب: اعتراف می کنم این صدمین مطلب وبلاگم نیست چرا که اوایل که تازه کار بودم زیاد ثبت موقت می کردم!
پی نوشت پیام کوتاه: مثل بارون با صفایی مثل خون تو قلب مایی
چه بخواهی چه نخواهی تو عزیز دل مایی
پی نوشت موسیقی: موسیقی متن یکی از شاهکارهای استاد محمد رضا شجریان در آلبوم خزان است.
پی نوشت تفال:گل در بر و می در کف و معشوق به کام است سلطان جهانم به چنین روز غلام است
میخاره و سرگشته و رندیم و نظر باز وآن کس که چو ما نیست در این شهر کدام است
حاشیه بر تفال: خدا قسمت کند دسته جمع همچین ایامی با این حالتون.......
حسین درخشان پرونده شد
تقدیم به دکتر شهاب اسفندیاری که چون بسیاری قدیمی های جاد، حق بزرگی گردن من دارد
۱. یکی از دوستان ظریف در تیترـمطلبی پرسیده بود "حسین درخشان چه شد؟" و من در پیامی طنزآمیز پاسخ اش دادم "احتمالا در زدن سر مبارک به دیوار یا خوردن مواد بهداشتی حمام یا همین طوری مردن مقاومت می کند لذا پرونده شان طولانی شده است" بعد به خود لرزیدم نکند نان ناپاکی نوش کرده ام و به جرگه ضد انقلابیون پیوسته ام و به جهت داغ بودن حالی ام نیست! ساعت ها به استغفار و انابه و شیون به درگاه باریتعالی گذشت. به ناگاه در حالت مدهوشی هاله ای از نور گرداگرد سرم پدیدار گشت و حورالعینی بس جمیل مرا ظاهر گشت و ندا سر داد" هان ای مجدالدین گرانمایه! تو را چه شده است؟ مگر نمی دانی بین ماهیت نظام اسلامی و عملکرد اسلامیون و حتی قالب اجرایی نظام می تواند اختلاف باشد؟! پس این حال از چه رو است؟ از چه رو است؟ از چه رو است؟. . . " تا آمدم به خود بجنبم حورالعین رفته بود! فغانی عجیب مرا درگرفت و برای ادای دین، عهد کردم متنی در سرنوشت جویی از حسین درخشان یا بهتر بگویم نقد عملکرد قوه قضاییه بنگارم.
۲. شناختم از حسین درخشان بسیار اجمالی است. می دانم لقب پدر وبلاگ نویسی ایران را به او داده اند. پیشتر مدیر چند وبلاگ و سایت تاحدودی ضد انقلابی بود. اول به کانادا و سپس به انگلستان رفت. مقالات تندی علیه نظام می نوشت و از خاطراتش هویدا است فرد لاقیدی است. سخنرانی اش در اسراییل بسیار صدا کرد اما با ظهور دکتر احمدی نژاد به ناگاه مقالاتی در دفاع از ایشان نوشت که دستمایه حملات رفقا و هواداران سابق اش شد. درخشان نه تنها بی مهابا از عملکرد دکتر احمدی نژاد دفاع کرد که برخی مشهورین اصلاح طلب را به سخره گرفت و اطلاعاتی علیه شان رو کرد. سال گذشته به ایران بازگشت و ظاهرا به اتهام اهانت به ائمه اطهار دستگیر شد. از آبان ماه تا امروز در بازداشت موقت به سر می برد! اجمالا شناسنامه کلی او را ذکر کردم تا اذعان کنم شخص "حسین درخشان" برایم موضوعیت ندارد. چه آن زمان که افراطی ضد نظام بود و چه این زمان که افراطی مدافع دکتر احمدی نژاد است در دایره محبوبان من نمی گنجد بلکه نوع برخورد با او مورد پرسش من است.

۳. حق مشروع هر نظام و حکومتی است که نسبت به امنیت خود حساس باشد و با مخل آن قاطعانه برخورد کند لیکن چطور می توان قبول کرد فردی ماه ها صرفا جهت بازجویی اولیه به طور نامعلومی زندانی باشد. "حسین درخشان" اگر مجرم است دادگاهی اش کنید و حتی اگر لایق اش است اعدام اش کنید ولی لااقل به انسانیت اش ترحم کنید و وضعیت او را روشن کنید!
۴. احساس می کنم در قوه قضاییه با انسان ها چون پرونده برخورد می کنند! همان طور که پرونده ها در دوایر اداری با صبر و طمائنینه و کندی بررسی می شود، انسان ها نیز در دستگاه قضا به چنین سرنوشتی دچارند. نمی دانند ساعت ها بلکه دقایق بلاتکلیفی برای انسان، چقدر می تواند زجرآور و نابودکننده باشد. من اصولا با این روش برخورد ابهام برانگیز با مجرم مخالفم.
----------------------------------------------------------------------------------------
پی نوشت مطلب: برای شناختن بیشتر این موجود می توانید نامش را جستجو کنید. جالب است اگر در فایرفاکس حرف "ح" را در گوگل وارد کنید نام "حسین درخشان" را به شما پیشنهاد می دهد!!
پی نوشت تصویر: عکس فوق یکی از هجمه ها بر علیه درخشان پس از گرایش به دکتر احمدی نژاد است!
پی نوشت پیام کوتاه: از پای به سر غرق خداییم همه! از آمدن بهار شادیم همه!
تا تحقق الگوی مصرف همه جا ما یاور رهبر شجاعیم همه!
پی نوشت موسیقی: برای دوستانی که با اکسپلور "سه الف" را می خوانند با اندکی صبر ترانه زلف دوتا با صدای عارفانه استاد حسام سراج از کاست "عشق و مستی" با آهنگ سازی رامین کاکاوند پخش خواهد شد.
پی نوشت تفال: ز رقیب دیو سیرت به خدای خود پناهم مگر آن شهاب ثاقب مددی دهد خدا را
همه شب در این امیدم که نسیم صبحگاهی به پیام آشنایان بنوازد آشنا را
سفرهای شکوفازا!
تقدیم به علی مجد عزیز که توان ویِژه ای در پراکنده نویسی دارد!
۱. سفر به دل طبیعت برای تمدد اعصاب و آرامش یابی به هر جنبنده ای توصیه می شود. خاندان ما دیروز تصمیم به طبیعت نشینی گرفت و هفت صبح عازم شد اما از آن باب که اصالت شیرازی بر من غلبه است، ساعت یک ظهر به آنها پیوستم! استدلال به حق من این بود که اگر هدف از گردش، لذت یا به اصطلاح جوانان حال کردن است ما را خواب صبحگاهی بیشتر حال آید!
۲. در کتاب "آثار الگردشیه! فی بطن الجاداة و الداهاتاة" آمده است سفر هر مخلوقی را شکوفا! می کند و در موید ادعا، وضعیت بانوان محترمه را تمثیل آورده و می گوید:" کلَ مخدراته عند الجلوس فی الطیاره، الباز{!} الصاحب جادر واحد عینی یَتبدٌل بالجادر ملی! الصاحب الجادر ملی یَتبدٌل فی البانو مقنعه{ای} ، البانو مقنعه یتبدٌل بالبانو روسریة! الصاحب الروسریه {نعوذبالله} بازً و رهاً راس ها... {المابقی سانسوریه و انت لا فضولیه} کلا و کلا هذا حکم لایتغیرون الی یوم القیامه" تو خود بخوان حدیث مفصل از این مجمل!!
۳. در باب فواید سهمیه بندی بنزین حکما و بزرگان بسیار گفته اند و شنیده اید اما فی الحال از منظر تحکیم پایه های خانواده و گسترش دوستی سخن خواهم راند. خود به چشم دیدم مردی را که به زور خانواده ای را کشان کشان به سمت ماشین می برد تا با هم سفر بروند! هر چند {شاید} نیت مرد بهره برداری از سهمیه سوخت آنها بود اما مهم نتیجه است که با هم در کمال محبت به سفر می رفتند. امسال در جاده ها ماشین های زوج سرنشین بسیار کم دیده می شد. ماشین ها از شدت تراکم جمعیت در مرحله ترکیدن بود و این بی شک باعث نزدیکی بیشتر و تقویت ارکان خانواده های سنتی و دوستی ها است!
-----------------------------------------------------------------------------------------------------------------
پی نوشت مطلب:
امسال هر جا رفتم بحران بی آب مشهود بود. سد ۱۵ خرداد تقریبا خشک شده بود. بسیاری از چشمه ها و رودها نیز! نمی دانم چه کفران نعمت یا گناه بزرگی کرده ایم که به چنین بلایی دچاریم. فقط خدا رحم مان کند. تابستان سختی خواهیم داشت
پی نوشت موسیقی:
دوستانی که با اکسپلور "سه الف" را می خوانند می توانند با اندکی صبر آهنگ آیینه رو را با صدای ملکوتی استاد حسام الدین سراج بشنوند. شعر از لسان الغیب شیرازی و آهنگ ساز استاد جلال ذوالفنون می باشد.
پی نوشت پیام کوتاه:
از شنبه به روی خود تلنبار شدیم تا آخر پنجشنبه تکرار شدیم
خیر سرمان منتظر آقاییم جمعه شد و لنگ ظهر بیدار شدیم
پی نوشت تفال:
ما درس سحر در ره میخانه نهادیم محصول دعا در ره جانانه نهادیم
سلطان ازل گنج غم عشق به ما داد تا روی درین منزل ویرانه نهادیم
چقدر دلم فصل بهار رو دوست داشت!
تقدیم به آقا پلیس خوب و مهربان!!
۱. عید و تعطیلات را دوست دارم. بخشی از آن به خاطر خاطرات گذشته و حس نوستالژیک! نسبت به نوروز است. بخشی هم به این خاطر که می توان تا هر ساعتی از نیمه شب که می خواهی بیدار بمانی و ظهر از خواب بلند شوی! من در جمع رفقا متعهد شدم اگر روزی به مسولیتی برسم که اختیار تغییر ساعت کار را داشتم ساعت کار را به ۱۰ صبح تا ۶ عصر تغییر دهم!!
۲. عید و تعطیلات را دوست دارم چون تنها فرصت فراغتی ما اداری هاست! سه روز اول را - برخلاف هر سال که به ولایت دلربای شیراز می رفتیم - به جنگل های گلستان رفتم. زیبایی خیره کننده جنگل مسحورم کرد. نمی دانم شاید من ندید بدیدم!! آن قدر زیبا بود که به همراهان گفتم خداوند احسن الخالقین دیگه توی بهشت چی می خواهد رو کند؟ این آخر زیبایی است!
۳. عید و تعطیلات را دوست دارم چون فرصت مطالعه و خواندن به ما می دهد. البته مطالعه به سبک اجتماعی زی های سطحی! با خواندن ویژیه نامه روزنامه ها! تقریبا تمام ویژه نامه ها را دیدم ولی تنها دو ویژه نامه اعتماد ملی و همشهری جوان برایم جذاب بود. مابقی تکرار سال های گذشته بودند. اعتماد ملی به سراغ تاریخ رفته بود و همشهری جوان به سراغ چهره ها! روایت تاریخی اعتماد ملی از انقلاب به طرز وحشتناک جهت دار بود. همه چیز را از زاویه حضور یا تاثیر یکی از اصحاب دوم خرداد دیده بود. مثلا سخنرانی اعتراضی یکی از آقایان در مجلس درشت شده بود در حالی که زندانی شدن همان بابا به جرم دزدی اموال مردم اشاره نشده بود! و یا جنگ و عملیات هایش کمرنگ ترین بود و کوچک ترین تنش سیاسی یک بحران جلوه کرده بود. امام خمینی عزیز نیز چهره ای دموکرات با همان تفاسیر مطلوب اصلاح طلبان ترسیم شده بودند. اصولا هرجا امام راحل از آن جلوه رحمانی بیرون آمده بودند ماست مالی! شده بود! مثل قضیه عزل منتظری! بیچاره تاریخ!! تنوع مصاحبه های همشهری جوان نیز جالب بود. خاصه نقل قول دکتر حداد عادل از فیلم دیدن و رمان خواندن رهبری عزیز!
۴. عید و تعطیلات را دوست دارم. نه به خاطر فیلم ها و سریالهای بی مزه و تکه پاره شده اش! شاید روزی فرصت شد و شرح دادم چرا ولی مدت هاست جادوی تلوزیون روی من تاثیر ندارد. هیچ رقم فیلم و سریالی از این ور آبی گرفته تا از آب گذشته هاش، از مجازش گرفته تا زبانم لال غیر مجازش نمی گیردم! فیلم زده شده ام. می فهمید؟؟
۵. عید و تعطیلات را دوست ندارم. بله ندارم! به این خاطر که در دنیای وبلاگ مشتری نیست! نه خوانده ای و نه پیام گذاری! آدم دلش می گیره از این همه سکوت و رکود! مزه وبلاگ به خواننده ها و خاصه پیام گذارهاشه!! انشاالله سفر به همه خوش بگذرد و همه سلامت برگردند ولی این رسم اش نیست!!
۶. عید و تعطیلات را دوست دارم چون خیلی ها دست کم! ظاهرا تغییر می کنند. تلاش می کنند چندی هم که شده نو نوار شوند! من هم ایضا! زین پس در مطالب ضمیمه هایی تقدیم خواهد شد. باشد تا لبخند رضایت بیش از پیش بر لبان شما بنیشیند. دعا کنید خوب بشود و اگر پیشنهادی دارید خصوصا و عموما! مبذول دارید!
-------------------------------------------------------------------------------
پی نوشت مطلب: برای اولین بار در تاریخ پس از ۱۸۰۰ کیلومتر رانندگی جریمه نشدم. خدایی با این همه پلیس تشویق داره!!
پی نوشت ترانه: دوستانی که با اکسپلور "سه الف" را می خوانند می توانند تصنیف "بهار بهار" را با صدای "تورج شعبان خانی" بشنوند.
پی نوشت فال:
دوش آگهی ز یار سفر کرده داد باد من نیز به باد دهم هر چه بادا باد
حافظ نهاد نیک تو کامت برآورد جان ها فدای مردم نیکو نهاد باد


