از عمر سالی گذشت و تو بی خبری
تقدیم به کسی که فقط خودش می داند چقدر دوستش دارم
خیلی باید بی انصاف باشم که سال 87 را سال خیلی خوبی ندانم. حتی اگر سه ماه آخرش اش به خوبی نه ماه اول اش نباشد. ذکر خیری از ایام گذشته می کنم باشد تا هیچ وقت یادم نرود که بودم و زیاده غرور نگیردم!
به لذت مدال نقره: فروردین که ارزیابی استان ها را می خواندند تصور نمی کردم که در جمع پنج مدیر برتر سازمان در کشور باشم. هر چند هدیه مادی آن زیاد قابل توجه نبود ولی خدایی خستگی دو سال تلاش را از تنم بیرون کرد. لااقل می توانستم به همکاران{ یا بهتر بگویم دوستان همکار} بگویم زحمات شان دیده شد.
به تندی فلفل هندی: هنوز هم نمی دانم چرا راضی شدم محیط باصفا ، پرشور و شر و بی دردسر فرهنگسرا را رها کنم و به تهران بیایم. شاید چون آرزوهای بسیاری برای تحول داشتم. شاید چون از گیرهای پایان ناپذیر مراکز نظارتی استان خسته شده بودم. شاید چون وسوسه پیشرفت بر من غلبه کرد. شاید چون به کار پیشنهاد شده علاقه خاصی داشتم و شاید چون دوست داشتم در آن مقطع حساس به رییس معنوی ، خوش سیما و دوست داشتنی مان کمک کنم. خدا از دلم آگاه است که در این انتخاب چقدر تردید داشتم ولی هر چه بود هنوز کار در آن محیط باصفا و آرامش بخش را دوست دارم. از اردیبهشت ماه تا امروز هر چند سختی های بسیاری متحمل شدم ولی خوشحالم از اینکه تجربیات گران بهایی به دست آوردم و به تعبیری مردتر شدم! یادش به خیر! آنقدر با دوستان همکار صمیمی بودم که دلم نمی آمد به آنها بگویم دارم می روم! یک هفته بعد از اینکه معارفه شدم فهمیدند. . . .
به شیرینی خرمای اهواز: هر چند نظر دیگران در مورد کارایی ات انرژی بخش و مهم است اما نه به اهمیت نظر خودت در مورد موفق بودنت. من جزء آدم هایی هستم که تا نفهمم چه می خواهم بکنم آن را انجام نمی دهم. بنابرین تلاش دارم برای هر کاری برنامه از قبل تعریف شده ای داشته باشم، حتی اگر زمان را فدای این طراحی کنم. زمانی که می بینم در مدت ده ماه به هفتاد و نه درصد برنامه هایم جامه عمل پوشاندم با اعتماد به نفسی عجیب به خودم تبریک می گویم. از خودم راضی ام هر چند آرزوهای شغلی ام در حد تیم ملی ادامه دارد!
به تلخی فحش{...}: چه کسی است که محیط اداری اش صد در صد مطابق میل اش باشد و هیچ مشکلی نداشته باشد. بالاخره سلایق و عقاید متنوع انسانی در هر جمعی اختلاف ایجاد می کند حتی در محیط هایی چون سازمان ما که دوستی و انسانیت بر روابط اداری حاکم است. گاه به جایی می رسی که مبهوت در خیابان قدم می زنی و آرزوی خانه نشینی داری! خاصه زمانی که به طرحی امید داری و پس از ماه ها سرمایه گذاری صلاح بر تغییر طرح می بینند! و یک ماه از عمرم به این تلخی گذشت!
به دومزگی پرتقال: یکی از من پرسید چرا این طور شیفته وار دم از تیم "استقلال" می زنی؟ گفتم چون بی نهایت استقلال را دوست دارم. می فهمی؟ نفهمید! امسال بر استقلال من خوشی و بدی چنان گذشت که بر سرما و گرمای شب و روز کویر می گذرد. با آمدن امیر قلعه نوعی و قهرمانی در جام حذفی ناکامی فصل قبل را فراموش کردیم و تا آنجا رسیدیم که افسانه ها از یک تیم می نویسند اما به لحظه دستی برآمد و کاخ آرزوها را نابود کرد. نفرین بر وقت های اضافه! شک ندارم که به اوج برمی گردیم و از شور فتح مست می شویم. تا بوده همین بوده و تا هست چنین است!
به چسبندگی فالوده شیرازی: برای رفیق باز دایم الارتباطی چون من تولد وبلاگ سه الف کافی بود تا معتاد وبلاگ و وب گردی شوم. البته رفیق بد و ذغال خوب هم بی تاثیر نبود! شاید اغراق نباشد اگر بگویم در این هفت ماه به اندازه تمام عمرم آموختم و شناختم. دوستان خوبی یافتم و در حصار امن اینترنت با احساس شان شریک شدم. تلاشم این بود که خودم باشم. مجدالدین معلمی! و سعی کردم وبلاگ باخاصیتی داشته باشم. سه الف اکنون عضوی از خانواده ما شده است هر چند چون نوزادی صغیر نیاز به پرورش دارد. باشد تا با تذکرات و پیام های همیشه مفید دوستان غریب و قریب کامل تر شود. تلاش می کنم تا جایی که جزء بهترین ها باشم البته به عنوان صاحب امتیاز، مدیر مسول، سردبیر، ویراستار، تایپیست، آبدارچی و . . . مسولیت کامل شکست و موفقیت را به عهده می گیرم!!
به سختی انتظار: امسال بخش عمده ای از وقتم در راه و اتوبان گذشت. کمتر کسی است که بشنود خانه ام در قم است و کارم در تهران و ترحم آمیز نگوید:"سخت نیست؟" و بلافاصله من نگویم:"سخت است نه به اندازه ای که شما تصور می کنید". من معتقدم آدمی یا تصمیمی نمی گیرد و یا اگر گرفت تا آخرش باید بایستد. وقتی تصمیم گرفتم کارم تهران باشد، پس باید سختی اش را هم به جان بخرم. جاده ، انتظار رسیدن و خستگی راه ، بسیاری شیرینی ها را در کامم کم مزه کرد اما کسی که خربزه می خوره می لرزه دیگه! اینجا واجب است از همراهی، صبوری ومهربانی همسر عزیز که در غیاب دایمی من تحمل شیطنت های علی و محمد را می کند بی نهایت تشکر کنم.
--------------------------------------------------------------------------------------------------------------
پی نوشت:
1. هدیه مدیر برتر شدن ام فقط یک ربع سکه با لوح تقدیری به امضای معاون رییس جمهور بود. این هم از شانس ماست!
2. شایسته است اینجا از دوست مخلص و صادق ام جناب آقای دکتر عصارنیا که به من در منصب جدید اعتماد کرد تشکر کنم. می دانید که تحمل من زیاده صبوری می خواهد.
3. بی معرفتی است اگر در این فرصت از دوست فکورم حسین آقا آرشید که انگیزه اولیه وبلاگ نگاری را از او گرفتم و در مسیر، بسیار از تجربه و تخصص اش بهره گرفتم. کاش وبلاگ مستقل اش در خر تو خری اینترنت یک شبه محو نشده بود.
۴. باز هم یادش به خیر! روز اولی که رفتم سر کار تهران آبدارچی اداره راهم نداد! هر چه گفتم بابا من معلمی ام. می گفت خب باش با کی کار داری؟!!. . . .
4. به امید بهار واقعی ، بهار طبیعت بر همه شما مبارک و فرخنده باد. حتی اگر پیام نگذارید هم دوست تان دارم! آرزوی توفیق روزافزون و سلامتی را برای شما می کنم.
5. هنگام سپیده دم خروس سحری دانی که چرا همی کند نوحه گری
یعنی که نمودند بر آیینه صبح کز عمر شبی گذشت و تو بی خبری
اصلاحیه ای برای ماندن
تقدیم به "بماند"! که نخواست نامش را همه! بدانند
در پی نگارش مطلب "احمدی نژاد آنگونه که من شناختم" یکی از رفقا در پیامی نکاتی را متذکر شد که لازم دانستم اصلاحیه ایشان را - که کاملا وارد و صحیح می باشد - جهت ثبت در تاریخ! درج کنم. مهم ترین بخش اصلاحیه بند چهارم آن است که دقیقا دکتر احمدی نژاد همین موارد را بیان کرد و تعجب شدید ما را برانگیخت. از این دوست عزیز و غریب! کمال تشکر را دارم. البته طبیعتا بخش تحلیلی، نظر شخصی ایشان است.
از بماند! به مجدالدین:
اولا: تکلیف ما را روشن کن! اگر بنا است همه جلساتی که در آن شرکت کرده ایم را اینجا با اسم و رسم بر ملا کنی بگو ما آماده باشیم؟!
ثانیا: جناب بذرپاش هم در آن جلسه بود.
ثالثا: دکتر احمدی نژاد هرگز نگفت من تابع شورا هستم. اتفاقا به ناطق نوری تکه انداخت که در انتخابات شوراها که امیدی به پپروزی نبود ایشان اصلا پیدایش نبود و حالا که فصل غنایم است مدعی مدیریت گام سوم شده است.
رابعا: جمله تاریخی ایشان که بعد از جلسه کلی باعث تفریح ما شد این بود: " بدانید انتخابات شورای شهر باعث تحولی در کشور شد و این انتخابات (ریاست جمهوری 84) سرآغاز تحولی در جهان می شود ." خداوکیلی پیش گویی ایشان درست نبود؟ اصلا اتفاقاتی مانند جنگ لبنان و انتخابات آمریکا و ماجرای غزه و بحران اقتصادی جهانی و...را هیچ.. . اصلا به مخیله ما آن شب خطور می کرد که ایشان سر سوزنی احتمال دارد رییس جمهور شود؟
خامسا: مهترین خدمت ایشان به مردم و مملکت که از قلم شما افتاده بود همانا سرویس نمودن کامل فک و دهان انواع و اقسام "بزرگان" بوده و هست. بدون شوخی بگویم این دست آورد از انرژی هسته ای هم بالاتر بود در دادن اعتماد به نفس به جوانان ما! اصلا انتخاب ایشان به معنی پایان عصر "بزرگان" و "ریش سفیدان"بود. . . .بماند که تحلیل من از رای آوردن ایشان هم این است که ایشان بیش از همه به جوانان امروزی شبیه بود که اولا خودشان هستند و ثانیا بزرگان را به {...} خود هم حساب نمی کنند!
سادسا: چه سندی بر گفتمان ساز بودن دکتر می خواهی مهمتر از حضور میرحسین موسوی در انتخابات و شعارهای او ! اگر احمدی نژاد نبود این بنده خدا دیگر عمرا می توانست دم از اسلام ناب و مستضعفان بزند؟
سابعا: من که مدتها است با این آدم حال می کنم اساسی! حیف که به دلیل پرهیز از شائبه ها زبان مان بسته است.
----------------------------------------------------------------------------------------------
پی نوشت:
۱. حقیقت این است که در انتخابات شورای شهر دوم هیچ کس کوچک ترین احتمال پیروزی اصولگرایان را هم نمی داد. فقط برای رفع تکلیف عده ای گمنام را به سر لیستی مهندس چمران و دکتر شیبانی علم کردند. یادم می آید هیچ کس حاضر نمی شد مسولیت ستاد انتخابات را به عهده بگیرد. پس از مدت ها بحث نهایتا آقای محمد مهدی نبی زاده ـ سفیر کنونی ایران در هند ـ را مجبور کردند رییس ستاد شود. در آن انتخابات دکتر احمدی نژاد به عنوان معاون تشکیلات شورای هماهنگی با تمام قوا میدان آمد و سرپرستی کلان ستاد را به عهده گرفت و آن شد که می دانید.
۲. آقای بذرپاش اکنون ریاست گروه خودروسازی سایپا را به عهده دارد.
۳. جهت اطلاع تازه دوستان اصلاحیه بالا تکمله ای است بر دو مطلب پیش! و لطفا خودتان دو مطلب را به هم پیوند بزنید!
۴. عجیب ترین نکته ای در پیام های دوستان در مطلب قبلی بود تمرکز روی دو خصوصیت دکتر احمدی نژاد بود. اول: ارتباط با غیب! دوم: تنهایی! و عجیب تر اینکه تنهایی یکی از محاسن یا در بهترین حالت سند مظلومیت فرض شده بود! و تو خود پیدا کن پرتغال فروش را!
۵. نکته "سادسا" بالا جدا قابل توجه و تامل است. دوباره خواندنش می ارزد!
۶. این وبلاگ زین پس آمادگی دارد پیام های مشتریانی را که قابلیت ثبت در تاریخ دارد به عنوان مطلبی مستقل منتشر کند
به تلخی شراب
تقدیم به محسن حسام مظاهری که عالمانه زیر پوست شهر را می کاود
خواندن این مطلب به افراد زیر ۱۵ سال توصیه نمی شود!
کارگرهای کارواش مشغول شستن ماشینم بودند که جوان راننده وانت وارد شد. چنان با کارگرها گرم گرفت که گفتم پسر خاله شان است! اول سر به سر بچه 8 ساله یکی از کارگرها گذاشت. پسر بچه کثیف ترین وضع ممکن را داشت و برای جمع کردن عیدی از صاحبان ماشین ها آمده بود.
جوان دو تا سیگار از پاکت در آورد. روشن کرد و با پدر بچه شروع به کشیدن کرد. جوان پرسید کلاس چنده؟ پدر به ترکی جواب داد.
جوان خندید و گفت: چرا بابا؟ بفرستش تخم جن رو! یک روز به دردش می خوره! پدر با جدیت به ترکی جواب اش را داد.
جوان قهقهه زد: آخه مرد می شه این {...}ننه! و محکم زد پس کله پسرک: پدر سگ! و هر سه خندیدند!
پدر {به فارسی} پرسید: با این عبدالملکی چه کردی؟
خنده بر لب های جوان خشک شد. {...} مادر{...} بی ناموس! باور کن یک روز هم از عمرم که باقی مانده باشه خواهرشو{...}! می کشمش! بی شرف خوار{...} برای سیصد تون پول بی زبون هشت ماهه امروز و فردا می کنه!
پدر: آخه اون که ازدواج هم نکرده، پس این پول هاشو چه کار می کنه؟ اون که خیلی ادعاش می شه زمین و املاک داره!
جوان:{...} بی همه چیز دروغ می گه. دهنش مثل{...} خر باز و بسته می شه! مالیات که نداره ، هی زر می زنه.{...} حروم لقمه مادر{...}!
پسر بچه جلو آمد و دست زد به شکم برآمده جوان و با شیرین زبانی گفت: خوب شکمت بالا اومده ها!
جوان از شدت خنده نعره زد. {...} ، {...} پدر سگ یه چیزهایی هم حالیشه ها! رو به پدر گفت: به جون ابول رفتم خونه. دیدم مامانم سالاد الویه درست کردم. یکی و نصفه نون سنگگ و یک قابلمه سالاد رو زدم! رفتم سر یخچال. دیدم ای ول ماءالشعیر. تا ریختم تو لیوان دیدم عمه{...} شرابه! داد زدم شراب! ای ول شراب! داداشم عرق سگی درست کرده بود! دو تا لیوان خوردم سرم حسابی داغ شد. زدم بیرون! بی ناموس ای تلخ بود. ای تلخ بود!
حسرت ، هیجان و تعجب را می توانستم توی قیافه پدر بخوانم!
جوان با ذوق زدگی ادامه داد: به جون ابول هفته پیش خونه ناصر اینها بودم. می شناسیش که؟
پدر با کله تایید کرد.
جوان: {...} {...} همه چیز جور کرده بود. نشسته بودن پای تریاک! من گفتم اهل تریاک نیستم ولی اگه عرق مرق دارین هستم. لامصب{...} رفت یک شیشه ودوکای اصل اورد. گیج گیجم کرد! اون کثافتا با دندون تریاک رو از سیخ می کندند. ای عمه تون رو{...}
نگاهش به من افتاد که با فضولی خاصی داشتم حرف هاشون رو می شنیدم. سریع زبانش را عوض کرد و به ترکی داستان را ادامه داد. فقط چندتا فحش هاش رو متوجه شدم ولی برای اینکه کم نیارم جوری فیلم بازی کردم که خیال کنند ترکی هم بلدم!! شک کرد و بلند شد رفت سراغ ماشینش!
هنوز تلخی شراب و فحش هاش زیر زبانم هست! بیشتر دلم برای آن بچه ای سوخت که قرار بود اینجا مرد شود. زیر پوست این شهر چه خبرهاست و ما در فکر نقش ایوانیم!!
--------------------------------------------------------------------------------------------------
پی نوشت:
1. هیچ وقت توی عمرم یک جا این همه فحش متنوع نشنیده بودم. واقعا مثل نقل و نبات فحش حوالت می کردند.
2. از تمام دوستان چشم و گوش بسته که نماز شب های شان را با {...} خراب کردم پوزش می خواهم از بانوان محترمه نیز بابت رعایت نشدن شئونات وبلاگی!
3. عید بزرگ میلاد رسول مهر و کرامت حضرت ختمی مرتبت محمد مصطفی { صلوات بلند بفرست} و صادق آل محمد بر تمام مسلمین جهان مبارک باد. هم را دعا کنیم.
احمدی نژاد آنگونه که من شناختم
تقدیم به ایمان عطارزاده عزیز که صادقانه ترین دفاع ها و نقد را دارد
اولین دیدار من* با دکتر احمدی نژاد به آبان سال 1380 بر می گردد. آن زمان شورای هماهنگی تازه شکل گرفته بود. من دبیر کل جامعه اسلامی دانشجویان بودم و دکتر، معاون مهندس باهنر در امور تشکیلات شورا بود. برای گله از یکی از نزدیکان ایشان، به اتاق کوچک 3 در 2 متر دکتر رفتم. از او که یک فرد تشکیلاتی بود* انتظار داشتم شرایط ما را درک کند اما احساس کردم هر چه می گویم زیاد برایش اهمیت ندارد! آخر هم وسط حرفم پرید و گفت: "{...} آدم ساده ای است زیاد به کارهاش حساس نباش. من و شما کارهای بزرگ تری داریم. نباید وقت مان را صرف این جور مسایل کنیم!" بعد هم قاطعانه چند سوال تشکیلاتی از من پرسید و {خلاصه} با بیان چشم انداز آرمانی کارها و یادآوری وظایف، ضربه فنی ام کرد! گویی از اول هم آمده بودم که بشنوم تا بگویم!
دومین جلسه در اسفند 83 جلوه کاملا متفاوتی داشت. هر چند باز هم اتاق نسبتا کوچک بود اما دکتر شهردار تهران شده بود و من با سه نفر از دوستان سابق دانشجو!*پیرامون انتخابات خدمت رسیدیم. ساعت 11 شب به ما وقت داده بود و تا نفر قبلی بیرون آمد 11:30 شد. جلسه تا ساعت یک بامداد طول کشید. هر چهار نفر ما بدون هماهنگی قبلی با تحلیل های از باب واقع گرایی حضور دکتر در انتخابات را غیر ضرور و حتی مضر عنوان کردیم! درخواست مان این بود که به تصمیمات جمعی شورای هماهنگی {هر آنچه باشد} احترام گذاشته شود. دکتر پس از خطبه مفصلی درباره اهمیت شورا و ذکر اینکه اساسنامه اش را خود نوشته اند تصریح کرد تابع خواهند بود! دکتر با اعتماد به نفسی عجیب ما را نصیحت می کرد نگاه مان را تغییر دهیم. گفت:"این اختلافات اصلا مهم نیست می گذرد! تا دو سال دیگر جهان تغییر می کند. خودتان را برای آن تغییر آماده کنید. ما باید آماده مدیریت جهان باشیم. تحلیل تان امام زمانی نیست. ..." البته به جد معتقد بود هاشمی رفسنجانی می آید و دایم با گوشه و کنایه هاشمی و تفکر پیرامونی او را نشانه می گرفت. از جلسه که بیرون آمدیم همه مبهوت به هم نگاه می کردیم و آنقدر آرمانی می اندیشید که تقریبا فضای تحلیلی اش را درک نمی کردیم. ولی لااقل فهمیدیم بدون شک نامزد می شود. اصلا به تصمیمات شورای هماهنگی تن نمی دهد. فقط هاشمی را رقیب خود می داند و گفتمانش هم کاملا متفاوت است.

پس از انتخاب دکتر به ریاست جمهور ایران بارها در جلسات خصوصی و عمومی سخنان او را شنیده ام. خصوصیات او تغییر نکرده است. با ایمان و آرمانگرا ، کم صبر و عملگرا ، پرکار و تنها. تابو و ساختارشکن ، پرانگیزه و شجاع ، پاک و بی غل و غش. اعتماد به نفس اش چنان بالاست که خیال بر می داردت با عالم غیب در ارتباط است. ساعت کاری اش آنقدر زیاد است تو گویی خستگی به او را ندارد. مردم و انقلاب دوستی اش شعاری نیست و از عمق وجودش برخواسته است. در عین بی ادعایی ، ادعاهای بسیار بزرگی دارد و اراده اش در حد فتح دنیاست. از هیچ قدرتی ترس به دل ندارد و عزت نفس ایرانی_اسلامی اش را در هر شرایطی پاس می دارد.
دکتر با تمام تلاش ها و دستاوردهایش ضعف هایی داشته و دارد. دکتر بعد از سال ها کار اجتماعی و سه سال ریاست بر کشور هنوز تنهاست. دکتر حتی یک نفر بدیل همسان خود ندارد که بتواند با ادبیات احمدی نژادی از او و سیاست هایش دفاع کند. طردها و جذب هایش قابل تحلیل نیست. شدیدا تمایل دارد دیگران را با خود هماهنگ کند. قاعده و ساختارشکنی هایش بدون توجه به کشش جامعه است و این تغییرات پیاپی آرامش روانی را از جامعه گرفته است. نتوانسته متناسب با اعتقادات خود ، سازمان یا ساختار تجمیع ، هماهنگ و توجیه سازی بدنه اجتماعی و نیروهای وفادار را ایجاد کند و نهایتا نتوانست همسان با گستراندن خدمات دولت، ادبیات گفتمانی ویژه دولت خود خلق کند.
اگر تاریخ باستان را با ابنیه و سازندگی یدی شان می شناسند تاریخ امروز را فرهنگ و تئوری های اجتماعی می سازد. چند سال دیگر جاده ها ، سدها ، کارخانه ها و هر ساخت وسازی جزء زندگی روزمره مردم می شود ترس این است که کار مداری احمدی نژاد و بی توجهی به تئوری سازی و پارادایم سازی گفتمانی، چه سال بعد و چه پنج سال بعد، باعث شود ارزش ها و دستاوردهایش به بوته فراموشی سپرده شود. انتخابات آتی ریاست جمهوری و شخص پیروز آن مهم است اما نه به اهمیت ماندگاری فرهنگ انقلابی و مردم گرای احمدی نژاد پس معتقدم در انتخابات آتی به جای تمرکز روی شخص باید تفکر کار بر اساس آرمان های انقلابی ترویج شود.
------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
پی نوشت:
1. نوشتن از رییس جمهوری که مدافعان و مهاجمان اش کمتر در دایره اعتدال گام بر می دارند آن هم در آستانه انتخابات بسیار سخت است و برایم مثل روز روشن است که متن فوق آغازگر دردسرهای بسیاری خواهد شد.
2. قطعا به لیست ضعف ها و قوت ها فوق می توان ده ها مورد دیگر را اضافه کرد اما بی شک می پذیرید که ظرفیت یک مقاله وبلاگی بیش از این نیست.
3. متن فوق را به اصرار زایدالوصف دوست خوبم ایمان عطارزاده برای ویژه نامه "دولت نهم ، دستاوردها و ضعف ها" هفته نامه شان نوشتم.
4. * آشنایی من با دکتر احمدی نژاد از هفته نامه صبح آغاز شد. در ایام نوجوانی شیفته وار هفته نامه و بعدها ماه نامه صبح مهدی نصیری را می خواندم. همیشه تندترین مصاحبه های خبری اش از دکتر احمدی نژاد و البته دکتر الهام و خانم فاطمه رجبی بود.
5. * برخلاف مواضع ضد حزبی کنونی ، دکتر یکی از تشکیلاتی ترین نیروهای اصولگرایان بود. به جز عضویت مستقیم در جمعیت ایثارگران انقلاب اسلامی و جامعه اسلامی مهندسین و چند تشکل کوچک دیگر، در شکل گیری شورای هماهنگی خاصه در استان ها نقشی جدی داشت.
6. * جمع چهار نفره ما غیر از من ، {دکتر} شهاب اسفندیاری ، مهندس محسن نبوی و {دکتر} ابراهیم شمشیری بود که البته مهندس زریبافان یار همیشه همراه دکتر نیز در جلسه حاضر بود.
7. می دانم زندگی زیباتر از این حرف هاست و سیاست تنها یکی از جلوه های جذابیت آن است اما فعلا فکرم جز این قدرت نوشتن ندارد. این ضعف را بر من ببخشایید. شاید روزی رفع شود شاید!
ادب آموختنی بی ادب!
تقدیم به محمد شفاه دوست قدیمی بیشتر به خاطر تولد اولین فرزندش!
هیلاری کلینتون را می ستایم! نه به خاطر روح ناپاک آمریکایی اش بلکه به واسطه خلق هوشمندانه تشکیلاتی اش! مرور وقایع یک سال گذشته ، مرا بران داشت تا ذکر خیری از این بانوی ناپاک دامن کنم!!
اول:!
در فرهنگ غرب زمانی که پای رقابت به میان می آید هیچ ملاک و معیاری جلو دارش نیست. به تعبیر دیگر رقابت شوخی بردار نیست! پیروزی در رقابت حق هر فردی است و در جریان به اصطلاح اطلاعات آزاد هر اتفاقی {از کودکی تا کهن سالی} می تواند محملی برای صعود یا سقوط باشد. حتی تا آنجا که جریمه شدن در حین رانندگی در جوانی نیز برای تخریب رو می شود! هیلاری و اوباما نیز در تخریب یکدیگر برای پیروزی هر آنچه در تصور می گنجید انجام دادند و کمتر روزی می گذشت که رسوایی جدیدی از هم رو نکنند.باورش سخت است که بدانی کلینتون و اوباما برای پیروزی بر رقیب چه کردند یا بهتر بگویم چه نکردند! و الان چگونه با هم کار می کنند!
دوم:!
حمایت قاطع و جدی کلینتون ها از اوباما پس از برگزیده شدن در رقابت درون حزبی نیز درس آموز است. آنها نه فقط به خاطر دشمن مشترک که به خاطر منافع تشکیلاتی با فراموشی رقابت جنجالی گذشته، به دفاع از اندیشه حزب خود اقدام کردند و بی شک یکی از عوامل پیروزی شان ترکیب جوان سیاه پوست آرمانی با زن با تجربه واقع گرا بود.
سوم:!
پیگیری یک سال رقابت جذاب و همه جانبه هیلاری کلینتون و باراک اوباما ، دیدن وضعیت فعلی این دو و مقایسه رقابت آنها با وضعیت خودمان بهت زده ام می کند. آنها برای منافع مشترک حزبی با هم کنار می آیند و ما با تمام مشترکات اعتقادی، از کنایه ها کینه می سازیم ، گویی از ریشه با هم عناد داریم و قرار است الی الابد به هم بتازیم.
این روزها sms های ضد دولتی مرکز اطلاع رسانی همشهری و sms های ضد شهرداری پایگاه اطلاع رسانی دولت، تنم را می لرزاند. کاش بحث ها بر سر تفکر یا مرامی بود ؛ بی وقفه و بی محابا هم را تحقیر می کنند. راستی آزمایی و حق سنجی طرفین دعوا زمان دیگری را می طلبد. بنای طرح شبه طنز آشتی و همکاری اصولگرایان را نیز ندارم اما اگر برای مشترکات اصولی ارزش قایل نیستید لااقل از ترس رقیب و حتی دشمن موقتا بس کنید!!
------------------------------------------------------------------------------------
پی نوشت: حسین درخشان را فراموش نکنید. اقدام برای شفافیت
زنگ انتخابات برای که به صدا در می آید
تقدیم به محسن منصوری که همین طوری دوستش دارم!
سه روز پیش پیامی برایم آمد بدین شرح: "با سلام . با توجه به سوابق جنابعالی در نقش آفرینی در عرصه سیاسی{!!} دعوت می گردید به: اولین جلسه هماهنگی کمیته های دانشجویی و جوانان ستاد انتخاباتی دکتر احمدی نژاد. پنج شنبه 87/12/15 . ساعت 2 عصر . خیابان بهشتی . انتهای پاکستان ساختمان روزنامه وطن امروز !" ساعت2:02 {!} دوست دیگری پیام فرستاد: با سلام . جلسه امروز لغو شده است. ضمنا همایش دانشجویی و مردمی روز چهارشنبه در تالار سیدالشهدا واقع در میدان هفت تیر راس ساعت 15 برگزار می شود.
این پیام ها که خواندید علامت علنی تر شدن فضای انتخابات است. در ایران آنقدر انتخابات داشته ایم که هر کس به نحوی خاطره ای تلخ یا شیرین از انتخابات دارد. هر کس به جهتی درگیر فضای انتخابات می شود. درآمد مستقیم برای انتشاراتی ها ، دفاتر تبلیغاتی ، پوستر چسبان ها . . . پس انداز برای آویزان های سیاسی. ادای دین برای رفقا و شرکا. هیجان برای اجتماعی زی ها ، اعصاب خردی برای بی تفاوت ها و مهم تر از همه ادای تکلیف برای وظیفه مداران.
بزرگ ترین آرزوی من برای انتخابات ایران عقلانی شدن آن است. هر چند می پذیرم تا احساس و هیجان نباشد هیچ حرکت اجتماعی به ثمر نمی نشیند اما عدم توجه به برنامه ها و سیاست ها و به تعبیر دیگر مانیفست نامزدها و متاثر شدن از جو تبلیغاتی می تواند خطرناک باشد. ظریفی می گفت: برنده انتخابات در ایران کسی است که بتواند به هر نحو در هفته آخر در بالای موج تبلیغاتی قرار گیرد. پیش و پس آن مهم نیست!!
---------------------------------------------------------------------------------------------------------------
پی نوشت:
1.زین پس خواه یا نا خواه پیرامون انتخابات بیشتر خواهم نوشت. این باید را همه { جز بی خیال های معاند یا شوت ها! } دیر یا زود درک خواهند کرد. پس امیدوارم همگی با اعتدال و انصاف نظر دهیم.
2. یاد می کنم از کسی که خواست یادی از او کنم!
3. به لطف خدا سفرها متعدد اداری ام تمام شد. در سه ماه تقریبا سی روز در سفر بودم. {چشم حسود بترکه!!} زین پس بیشتر در خدمت خودم ، خانواده ، وبلاگ ، مشتری ها و . . . خواهم بود. دعاگوی دعاگویانم.
آرامش قبل از طوفان
تقدیم به هادی همتی نژاد که تلاش دارد از سیاست بنویسد
بدون شک مهم ترین سخنرانی سالیانه رییس جمهور آمریکا، سخنرانی 25 فوریه در کنگره است. در این سخنرانی برنامه های سالیانه درونی و برونی آمریکا مرور می شود. از اولین
سخنرانی اوباما در کنگره به عنوان متفاوت ترین سخنرانی روسای جمهور در طول
ادوار مختلف می توان یاد کرد. اوباما برخلاف اسلاف خود بیشتر تلاش کرد به
عنوان یک مدیر اصلاحگر سخن بگوید تا یک امپراتور یکه تاز و تهدیدگر! او عمده سخنرانی خود را به وضعیت وخیم اقتصادی آمریکا گذراند و همان
گونه که پیش بینی می شد افغانستان و صلح اعراب و رژیم صهیونیستی مهمترین
سوژه های بین المللی او بودند. این کاملا با موضع جورج بوش مبنی بر حل
بحران خاورمیانه با مهار عراق ، ایران و سوریه و حذف گروه های ضد اسراییلی
متفاوت بود. به تعبیر دیگر بوش به دنبال حذف مخالفین اسراییل بود و اوباما
به دنبال حل اختلاف معارضین با اسراییل!
عجیب ترین نکته سخنرانی اوباما نام نبردن از ایران بود. ایران سالها بود که یکی از پای ثابت های اظهارات روسای جمهور آمریکا شده بود. اوباما از زمان کسب اکثریت آرا در مورد ایران سخن قابل اعتنایی نگفته است و این مسئله خشم گروه های صهیونیست را نیز به باعث شده است. اوباما حتی از نامه نصیحت گونه دکتر احمدی نژاد گذشت و دنیس رایس نماینده ویژه خود در خاورمیانه را _که موضعی کاملا ضد ایرانی دارد_ در مورد ایران خلع ید کرد تا نشان داد برنامه ای کاملا متفاوت و خاص در خصوص ایران دارد.
او می توانست چون پیشینیان با تکرار اتهامات نخ نما ضمن راضی کردن لابی گران درون آمریکا سایه ترس را باقی گذارد اما اوباما به عنوان یک سیاست مدار حرفه ای نشان داد سیاست عرصه احساسات شخصی یا تاریخی نیست. عمل و سخن سیاسی به نقشه نیاز دارد و تا تدوین این برنامه عمل سکوت بهتر از موضع هیجانی است.
بدیهی است با توجه به نقش ایران در منطقه این سکوت نمی تواند زیاد ادامه یابد. اما
آنچه برای من مبهم است توان خویشتن داری سیاسیون درونی پس از هرگونه اعلام
موضع مثبت یا منفی اوباما است. متاسفانه هنوز نتوانسته ایم با برنامه ای
جامع در حوزه سیاست بین الملل حرکت کنیم. سیاسیون ما با تحلیل های لحظه ای
و بر اساس احساس تکلیف شخصی اعلام موضع می کنند و این در برابر پیچیدگی
دمکرات ها خطرناک است. سابقه نشان داده است آنها تلاش خواهند کرد با کشف
همین اختلافات درونی از درون ایران را به بحران برسانند لذا شایسته است هرگونه اعلام موضع بر له یا علیه آمریکا با خویشتن داری ،
تدبیر و یک صدایی همراه باشد.
------------------------------------------------------------------------------------------------------------
پی نوشت:
1. هنوز دلم می گوید کاش با آمریکای شفاف جمهوری خواهان طرف بودیم تا آمریکای مرموز دموکرات ها! ایران راه معامله و مجادله با جمهوری خواهان را بهتر بلد است!
2. آن قدر مثال از
ناهماهنگی در سیاست بین الملل در ذهن دارم که می توان با آن کتاب نوشت.
پیشنهاد می دهم یک علاقه مند این تعارضات موضعی را موضوع پایان نامه خود
قرار دهند. شاید بتوان از مصر به عنوان بدترین سیاست گذاری تاریخ ایران
نام برد. نه به آن شیفتگی پیش از انقلاب و نه به این خصومت بدون پایان بعد
از انقلاب. و عجیب تر آنکه در این وخامت اوضاع کسی بگوید می توانیم همین
فردا سفارت مان را در مصر برپا کنیم .
3. با مزه ترین احساس تکلیف سیاسی را اظهار نظر در مورد بستن تنگه هرمز می دانم. یکی احساس تکلیف کرد و گفت اگر فلان کنند تنگه هرمز را می بندیم. دیگری گفت درست است که اسمش تنگه است ولی آنقدرها هم تنگ نیست که بشود با زدن چند کشتی آن را بست!!
آتش در نیستان
تقدیم به رضا حاجی زاده عزیز که خواست و رسید
بگذار که بر شاخه این صبح دل آویز بنشینم و از عشق سرودی بسرایم
برداشت اول: آشیخ حسین انصاریان روایت می کرد کارگری را که عاشق زن کارفرما شده و از عشق او در بستر مرگ افتاده بود. مادر هرچه نصیحتش کرد موثر نبود و از ترس جان فرزند، موضوع را با زن در میان گذاشت. زن در برابر شیفتگی کارگر جوان در کمال تعجب خواستگاری را پذیرفت اما برای وصلت یک شرط گذاشت که اگر محقق شود طلاق خود را گرفته و به همسری اش در آید. شرط این بود که جوان رسم چهله نشینی را در عوض مهریه به جا آورد. جوان مستانه شرط را پذیرفت و به مسجدی رفت و برای رعایت ظواهر هم که شده به نماز ایستاد. نمازی از پس نماز دیگر! هر چه می گذشت نماز و عبادت بیشتر به او مزه می کرد و خالصانه تر نیایش می کرد. چهل روز بگذشت. زن پیکی سوی او فرستاد که چون به عهدت وفا کردی من نیز آماده ام طلاق گرفته و آماده وصلت شوم. جوان گفت سلام مرا به زن ارباب برسان و به او بگو من عاشق یکتایی شدم و به کمتر از او قانع نیستم. { جوان عابد شد و عمری در کمال آرامش و آسایش بزیست!! }
برداشت دوم: دوست عزیزی دارم شیفته سیاست ورزی و سیاست بازی! چنان مفتون سیاست که تمام حرکات و سکنات زندگی اش را بر اساس آینده سیاسی اش تنظیم می کرد. حتی در پاسخ به دعوت من برای حضور در استادیوم ازادی برای دیدن بازی استقلال محبوب می گفت شاید یکی من را آنجا ببیند یا عکسی بگیرد برای آینده خوب نباشد!!علاقه اش آن چنان صادقانه بود که آن مثل یک برنامه شخصی به آن احترام می گذاشتیم.{ هرچند معترفم برای خیلی ها این برنامه ریزی قابل درک نبود و همواره اتهامات عدیده ای پشت سرش بود } چندی پیش متحیرانه شنیدم در آستانه ازدواج با یکی از خانواده های شهیر طیف مقابل است! تا از خودش نشنیدم باور نکردم. به او گفتم نه به آن وسواس نه به این بی خیالی! مثل همیشه خندید و یک کلام گفت: چه کار کنم؟ عاشق اش شدم. باز هم آن قدر صادقانه گفت که به خواسته اش احترام گذاشتم و خیال اش را راحت کردم که این مسایل امری شخصی است و در زندگی سیاسی اش هیچ تاثیری ندارد!!
برداشت سوم: تفالی به دیوان لسان الغیب شیرازی زدم چنین آمد:
در وفای عشق تو مشهور خوبانم چو شمع شب نشین کوی سربازان و رندانم چو شمع
بی جمال عالم آرای تو روزم چون شب است با کمال عشق تو در عین نقصانم چو شمع
همچو صبحم یک نفس باقی است تا دیدار تو چهره بنما دلبرا تا جان برافشانم چو شمع
آتش مهر تو را "حافظ" عجب در سر گرفت آتش دل کی به آب دیده بنشانم چو شمع


