نواب صفوی یا بروجردی؛ مسئله این است!
تقدیم به حسین خوش نیت اولین نویسنده کتاب پیرامون فداییان اسلام
معترفم
دوره ای از زندگی ام را متاثر از شهید نواب صفوی و فداییان اسلام بوده ام. به مناسبت سالگرد شهادت مرحوم نواب صفوی شایسته دیدم برای ادای دین به این شهید عزیز و
متناسب با مطلب قبل، گریزی به این تشکیلات الهی بزنم. طبعا هر تشکیلاتی از
زوایای مختلف قابل بررسی است و من در این کوتاه صرفا به مقایسه شهید با ایه الله پرداخته ام.
چه کسی است که در عظمت جایگاه آیه الله العظمی بروجردی تردید داشته باشد؟ ایشان آخرین مرجع تقلیدی بود که به درجه مرجعیت عامه شیعیان دست یافت. در عین حال چه کسی است که در صداقت نیت و اخلاص شهید نواب صفوی و یارانش شک داشته باشد؟ کسی که به تعبیر رهبری عزیز اولین شعله های انقلاب را در دل ها کاشت. اما شور آرمانی شهید نواب با مصلحت سنجی آینده نگر ایه الله بروجردی در یک قالب نمی گنجید. ایه الله خود را در جایگاه زعامت و حفاظت از شیعه و حوزه علمیه می دید و با خاطرات تلخی که از مشروطه و اعدام شیخ فضل الله داشت وظیفه را حفظ وضع موجود و تربیت اسلام شناس می دانست. شهید نیز در جایگاه دین مداری جوان، آرمانگرا و دغدغه مند برای حفظ دین وظیفه خود را اقدام عملی می دانست.
هر دو در اعتلای تاریخ شیعه نقش غیر قابل انکاری داشتند. یکی نسل معظمی از اسلام شناسان و مربیان دینی تربیت کرد و دیگری نسلی پرشور و شجاع. ایه الله نگذاشت چراغ علمی دین خاموش شود و شهید نگذاشت چراغ غیرت و شهامت. اما ضعف های اجتماعی هر کدام باعث شد نتوانند به هدف غایی خود دست یابند. ایه الله به قدری محافظه کار شده بود که حاضر نبود کوچکترین ضربه ای به رژیم ضد دین پهلوی بزند و نواب چنین تند و بی تدبیر عمل می کرد که حتی دیندارانی چون ایه الله کاشانی را تحمل نمی کردند. . . . . همین ضعف ها باعث شد، تاریخ نام شان را نه به بزرگی شخصیت شان ثبت کند. سخن بسیار است. بماند.
امام خمینی تلفیقی بودند از این دو اسطوره. حافظ دین و غیور و انقلابی. امام با علم به اینکه تا انقلاب روحی و درونی شکل نگیرد انقلاب ظاهری تاثیر ماندگاری ندارد به "تربیت" "نسل انقلابی" اقدام کردند. امام راحل عظیم الشان در عین اختلافات روشی و فکری که به قطع ارتباط نیز انجامید، همواره احترام ایه الله بروجردی را حفظ می کردند و در عین تلاش برای حفظ شهید نواب هیچگاه اقدامات او را تایید نکردند.
به خاطر موهبت درک عصر خمینی کبیر خدا را شکر کنید.
--------------------------------------------------------------------
پی نوشت: ( حاشیه برابر با اصل!)
2) هنوز هم عاشقانه نواب صفوی را می ستایم با این تفاوت که نسبت به ایه الله بروجردی بدبینی ام مرتفع شده است. به قدری ذوب در فداییان بودم که وقتی از کنار مقبره ایه الله بروجردی رد می شدم نه تنها فاتحه ای نمی خواندم که بد و بیراه هم می گفتم. امیدوارم خدا مرا ببخشد.
3) سال 78 ترم سوم دانشگاه درس روش تحقیق ارایه شد و من موضوع فداییان اسلام را انتخاب کردم. در حین تحقیق موضوع چنان برایم جذاب شد که شش ماه دایم در کتابخانه ها سپری کردم. حاصل آن کتابی شد که ابتدا توسط مرکز پژوهش های اسلامی صدا و سیما و سپس بوستان کتاب دفتر تبلیغات اسلامی چاپ شد. بدون توجه به سلیقه من نام کتاب "سربداران بیدار" گذاشته شد و من آن زمان چنان شیفته وار چشم انتظار چاپ کتاب بودم که مخالفت جدی نکردم! اکنون که به کتاب مراجعه می کنم می بینم چقدر ناقص است. بخشی از آن به کم اطلاعی و کم تجربگی من در سال دوم دانشگاه ربط دارد و بخشی از آن به نبود منبع. تا آن زمان فقط و فقط در سال 1361 یک کتاب مستقل پیرامون فداییان اسلام نوشته شده بود. ولی اکنون به لطف خدا ده ها منبع جامع پیرامون فداییان موجود است.
5) جالب است بدانید اختلافات شهید و ایه الله تا جایی پیش رفت که بر سر ورود جنازه رضاشاه به قم، فداییان به قصد کشت از سوی اطرافیان ایه الله مورد ضرب و شتم قرار گرفتند. نواب نیز در حرم حضرت معصومه به روی چهارپایه ای می رود و در خطبه ای مفصل ایه الله را نفرین می کند.
6) از عجایب زندگی مرحوم امام خمینی این است که ایشان چه قبل از انقلاب و چه بعد از انقلاب حتی یک بار در تایید یا رد فداییان اسلام و نواب صفوی سخن نگفتند و شهید نواب صفوی تنها طلبه شهید قبل از انقلاب است که امام صلاح بر گذشتن از نامش داشتند. شاید ایشان الگو شدن تیپ رفتارهای شهید را به صلاح پیش و پس از انقلاب نمی دانستند.
در مذمت دل فرماندگی
تقدیم به مهدی ابراهیم زاده عزیز که انگیزه نگارش را تکمیل کرد
چندی است گله از بی اثر بودن تحصن ها و تجمع های اعتراضی در وبلاگ های اصولیون! باب شده است. حتی یکی از رفقای به اصطلاح داغ، نظام و مسولین را به برگزاری خیمه شب بازی سیاسی و سوء استفاده از مردم برای حفظ مصلحت متهم کرده بود. طنز بسیار تلخ آنجا بود که جایی خواندم: "مگر ما مسخره ایم که در سرما به خیابان می کشانیدمان و فقط می خواهید شعار بدهیم. ما آمده بودیم کار لانه فساد را یکسره کنیم." درست مثل انسانی که از دعا کردن محضر خداوند خسته شده و خدا را نفرین می کند. لازم دانستم در پاسخ به این تفکر تندرو و احساسی مطالبی بنویسم.
گاه فکر می کنم اگر جای مالک اشتر در چند قدمی خیمه نفاق بودم و می توانستم با چند ضریت سرنوشت تاریخ را عوض کنم و به ناگاه پیکی پیام بازگشت می آورد چه می کردم؟ پیک را دروغگو می خواندم؟ خود را به نشنیدن می زدم؟ امام را نعوذ بالله ترسو و مصلحت سنج می خواندم؟؟ چرا مالک بی چون و چرا پذیرفت و حتی در اهمیت شرایط با امام مباحثه نکرد. سوال دیگر!! چرا مسلم بن عقیل در منزل هانی، کار عبیدالله بن زیاد را تمام نکرد و از مصیبتی به بزرگی عاشورا جلوگیری نکرد؟؟ تنها پاسخی که یافتم این بود: مالک و مسلم یک سرباز برای امام شان بودند. به فرمان امام عمل می کردند نه به فرمان احساس.
تاریخ شیعه به تار و پود بلا و صبر تافته شده است. چرا که به ما آموخته اند راه انقلاب اجتماعی، توسعه فرهنگی و اندیشه ای است. به زور و تندروی نمی توان تفکر را نهادینه کرد. اگر غیرت الله اعظم، حسین، به بلای شهادت و بدتر از آن اسارت نزدیکان صبور است به تاثیر تاریخی حرکت خود در قرن ها بعد ایمان دارد و زینب کبرا با صبوری و سخنوری خود آتش به تاریخ می زند. گسترش انقلاب اسلامی ایران نیز با سلاح و بمب نبوده است با صبوری و استقامت بر شعارها بوده است.
ما موظف به روشنگری ، شکوه و حرکتیم اما قیام ، جهاد و ضربه را باید به دستور حاکم شرع انجام داد نه به تحریک احساس که اگر چنین بود تاریخ جنایاتی بدتر از غزه و حتی در حق شیعه به خود دیده است. تندروی احساسی در هرجا رخ نمایانده چهره دین را مشوش کرده است و جای تاسف دارد که عده ای بنا دارند تندی و داغی را به هر قیمت حتی نفی عقلانیت و مصلحت ارزش کنند. خروش مراجع تقلید در نفی افراط مداحان نیز از این جنس است. مگر می توان به حکم دل، هر رفتاری را موجه جلوه داد.
عجب از آن است که تاریخ اسلام مملو از مصلحت سنجی ها و تدبیر بزرگان دین است. از صلح حدیبیه گرفته تا امن دانستن خانه ابوسفیان تا سکوت مولای متقیان و . . . . تا غیبت ولی عصر و زمان.
گاه فکر می کنم چه دل خونین و پر آشوبی رهبری دارد. صبوری در عین قدرت. ظلم و ستم را دیدن و صبوری در حالی که دهها هزار نفر مطالبه جهاد دارند چه ایمانی می خواهد. شک ندارم ما مصداق روایت امام صادق(ع) در نداشتن یاران تنوری نیستیم ؛ شاید رهبری در انتظار حکم فرمانده و حاکم کل اند.
شکوفایی به جای نوآوری
تقدیم به شیخ شهاب مرادی که رسوم کار اداری را از او آموختم
در کشور ما جایگاه ها بر شخصیت ها حاکم نیستند بلکه شخصیت ها هستند که به جایگاه ها اعتبار می بخشند و عموما مناصب و جایگاه ها با تغییر شخص اول، کارکردشان تغییر می یابد. اصولا سلایق ، عقاید و تلاش مدیران در تعریف جایگاه و نقش شان بسیار موثر است و همین قاعده باعث شده کمتر مدیری راه سلف خود را پی بگیرد. همه در قالب یک چشم انداز و یک هدف کار می کنند اما هر کس به روش خود! بماند که برای مهم و تاثیر گذار جلوه کردن چه بر سر مدیر قبل ، آمار و گزارشات می آید.
به جد معتقدم کشور ما بیش از آنکه به نوآوری محتاج باشد نیازمند شکوفایی است. اگر کمی از منیت ها بگذریم و به تکمیل و تکامل بیش از تاسیس و راه اندازی بیندیشیم گام های بلندتری به سوی توفیق برمی داریم. راه رسیدن تداوم در رفتن است نه استارت های پی در پی!
صرف نظر از نقص ها ، یک امتیاز این روش سیال را قابل تحمل می کند و آن پررنگ شدن نقش خلاقیت و پرکاری است. این شبه سیستم به افراد اجازه می دهد با بهره گیری از خلاقیت ها و تلاش وافر جایگاهی متعالی به منصب خود ببخشند و سرنوشتی تازه رقم زنند.

مثال های فراوانی از مسولیت ها می توان آورد که در اثر تغییر ، چهره عوض کرده اند. -به دلیل ایجاد شبهه سیاسی از ذکر آنها می گذرم- اما آنچه انگیزه نگارش را رقم زد غیبت آقای جلیلی دبیر محترم شورای عالی امنیت ملی در عرصه رسانه بود. مدت هاست از ایشان خبری نیست و این بی خبری در کشاکش نسل کشی در غزه و نیاز مبرم دستگاه دیپلماسی به فعالیت جای سوال دارد. هر چه اندیشیدم دلیل این سکوت خبری چیست کمتر پاسخ قابلی دریافتم. شاید ایشان هم جزء مدیران فراری از رسانه است! شاید در طراحی عملیات دیپلماسی کم آورده اند. شاید رسانه ها توجهی به تحرکات شان ندارند. . . . هر چه هست شورای عالی امنیت ملی "ظاهرا" از کانون تصمیمات و تحولات خارج شده است. این نیز یکی دیگر از تاثیرات تغییر مدیران و تحمیل شخصیت آنان به منصب است.
--------------------------------------------------------------
پی نوشت:
1.دوره ای کوتاه را در خدمت حجه الاسلام والمسلمین شهاب مرادی بودم و صرف نظر از اختلافات سلیقگی اذعان دارم که کار از او آموختم. ایشان بیشتر علاقمند است شهاب یا شیخ شهاب خوانده شود تا با القاب و عناوین عرفی! بدین جهت در تقدیمی چنین خواندم شان.
در سه خبرگزاری نزدیک به دولت جستجو کردم . فقط یکی از آنها در ده روز اخیر از جناب جلیلی نقل خبر کرده بود. آن هم احتمال یک سفر بود.
در ستایش ایران غیور و عزت مند
تقدیم به بزرگ بت شکن قرن ، خمینی روح خدا"قدس سره"
در عزای غزه این کمترین چه بگویم وقتی خروش عمومی تمام قد فریاد مرگ بر ظلم سرداده اند و هر کس به زبانی و تحلیلی دفاع از مستضعفان در حصر را دنبال می کند. اهالی شهر کوچک و پرجمعیت غزه در برابر دیدگان عالمیان در آتش و خون غوطه می خورند و آب از آب تکان نمی خورد. ننگ بر نفهمی این کوران و کران که "صم و بکم عمی فهم لایرجعون"
قلب شان مرده است که فی قلوبهم مرض فزادهم الله مرضا و لهم عذاب الیم بما کانو یکذبون.
گاه قدر داشته ها و نعمت های خود را نمی دانیم. دردمندی ایران در مصیبت غزه یک نعمت است. در ایران با هر سلیقه و عقیده ای، کمتر کسی است از ظلم جور کافران حربی نفرت نداشته باشد. این یعنی نور حق در دل ها جاری است. غزه ثابت کرد ایرانی با تمام ضعف ها و نقدها در جناح الله است و به آنچه در زیارت عاشورا می خواند ایمان دارد " کل سلم سالمکم و کل حرب حاربکم الی یوم قیامه"
لذت می برم وقتی کفر و نفاق با تمام قوا در برابر ما ایستاده اند و بزرگ ترین مصیبت شان ماییم. وقتی ملعون نامبارک بر علیه ایران و دو مرد معظم ما "سید علی و سید حسن" ناسزا می گوید هیجان زده می شوم و خدا را شکر می گویم که خار چشم کفر و نفاقیم. شکر دارد که فرزندان ایران در انتخاب خود نور و حق را برگزیده اند . بگذرید از ذرات جزء ناپاک و خطاها ، ببالید که در نور مطلق اید. به عظمت خدا قسم، شکر دارد این ایران!
چرا یاد نکنیم از کسی که بستر ورود ایران را به جبهه حق فراهم کرد. دعا کنیم کسی را که غیرت ،عزت مندی و ایستادگی را به ما آموخت. زندگی در عصر بزرگ پیشوا و علمدار حق پویی ایران حضرت روح الله شکر دارد. دردمندی و قلوب نورانی را مدیون امام خمینی هستیم. او بود که نسل ظلم ستیز و مهدی یاور را ساخت و جا دارد در هر جا علو درجاتش را از خدا بخواهیم.
دراین شب های سیاه محرم ظهور رافع ظلم و درد را از حق تعالی بخواهید
در ستایش میهن زیبا
تقدیم به آقایان اژدرپور و کلاه کج که میهمان نوازی را به تمام معنی تفسیر کردند
در ستایش ایران و نعمت های خدادادی اش هر چه بگوییم کم است. هفته گذشته توفیق اجباری دست داد تا گوشه هایی از وجوه نادیده ایران را ببینم. از کویر خشکیده تا کوهستان های رفیع و نهایتا زمین مسطح و پربرکت جنوب. آنچه در ادامه تقدیم شده گوشه ای از دیده های من است. امیدوارم بتوانم حق مطلب را ادا کنم.
دارالآرامش!: کویر یزد جاده قابل تحملی دارد. هرچند تا چشم کار می کرد بیابان بود و خشکی ولی مسیر نسبتا امن و خلوتی دارد. یزد شهر مساجد معظم و رفیع است. مردمانی سنتی ، صبور ، باهوش ، منظم و مهمان دوست. آنقدر آرام اند که شاید عبور از دست اندازهای بلند و وحشتناک خیابان ها ، بزرگ ترین هیجان زندگی شان باشد! از ساعت شش عصر به بعد همه شهر تعطیل است از مغازه ها گرفته تا اماکن گردشگری! و این برای شب بیداری چون من یعنی فاجعه! اصلا علاقه ای به قدرت و زور ندارند. با تعصبی شگرف بناهای سنتی و خانه های کاهگلی شان را برای عکس های یادگاری حفظ کرده اند. با قدم زدن در کوچه های ساکت ، تنگ و کاهگلی احساس قرون وسطایی را می توانی حس کنی. لهجه شیرین شان را محال است بتوانی تقلید کنی . کمترین آمار طلاق و جرم را در کشور دارند لابد دعوا بلد نیستند! نمی دانم نمک زندگی شآن چطور تامین می شود؟؟ کلا آدم های آرام و جالبی اند!
دارالانرجی!: عجیب دل انگیز و هولناک است این جاده های ترانزیت!! منتهی به اهواز. غایت زیبایی و ترس را در کوه های مرتفع لرستان می توان تجربه کرد. چنان زیباست که برای لحظاتی بهشت را می توان تجربه کرد و چنان مخوف که جهنم را می توان حس کرد! اهواز شهر مردمانی پرانرژی ، گرم ، صمیمی ، متعصب و مهمان نواز است. آنقدر پر شورند که با قدم زدن در شهر ناخواسته هیجان زده می شوی. ساعت برای شان مفهوم ندارد! ساعت یازده شب همان قدر شلوغ است که ساعات دیگر! معنی بازار شام در اهواز قابل درک است. هزاران نفر با تمام توان از کوچک ترین جا برای عرضه دارایی استفاده می کنند. از گنجشک های پر کنده سر سیخ! تا میوه ، خرما ، ساعت ، البسه ، ماهی و هرچه برایت قابل تصور است در پیاده روها تا مغازه ها به فروش می رسد. بدون اغراق شبیه ترین مثال برای تصور خیابان های اصلی اهواز راهپیمایی های ملی است! عاشق قدرت و نمایش برتری اند. میهمان برای شان چنان عزیز است گویی عضوی از خوانواده شان است. تفاوت قومیتی را به جد حافظ اند. در هر جمله چند بار از کلمه "والله" با لهجه مخلوط عربی-فارسی استفاده می کنند. کلا آدم های پر انرژی و جالبی اند!
حیف است چنین کشور متنوع و دلربایی داشته باشیم و از تفاوت های این نعمت خدایی بهره نبریم.
----------------------------------------------------------------------------
پی نوشت:
*: از مضرات اعتیاد به اینترنت و وب گردی جا ماندن از پرواز است. شب قبل از سفر به اهواز تا 2 شب در حال به روز کردن "سه الف" بودم و صبح از پرواز جا ماندم. برای تنبیه خودم و کم نیاوردن از روزگار با ماشین شخصی 12 ساعت تنها رانندگی کردن را جاده موصوف اهواز انتخاب کردم و جنازه ام به اهواز رسید!! باز هم دوستان گلایه می کنند چرا دیر به دیر!! به روز می کنم!
*: در تعجبم از طبیعت گردانی که شمال را به جنوب ترجیح می دهند! هر چند طبیعت زیبای شمال در دسترس تر است اما بکری و دست نخوردگی طبیعت دلربای غرب و جنوب را ندارد.
*: از جمعه تا جمعه نزدیک 4500 کیلومتر را پیمودم که 3500 کیلومتر را خودم راننده بودم. با یک حساب سر انگشتی 35 ساعت در راه بوده ام! این اوج علاقه و همت من را نسبت به سفر نشان می دهد!
پرستیژ به مثابه بمب اتم
تقدیم به منتظر الزیدی که کفشش ابرقدرتی را تحقیر کرد
تحولات و تحرکات آمریکا یکی از علاقه مندی های مطالعاتی من است. خاصه آنجا که نامی از رابطه با ایران به میان بیاید. خبری دیروز در روزنامه ها چاپ شد که برایم تعجب برانگیز بود. با این که بارها علاقه مندی آمریکا را برای بازگشایی دفتر حافظ منافع در ایران طرح شده بود، روز گذشته کاندولیزا رایس وزیر امور خارجه آمریکا گفت: هر چند طرح جالبی است! اما تا امروز درخواست یا تلاشی برای افتتاح دفتر حافظ منافع آمریکا در ایران نداشته اند!! و نمی داند چه کسانی این موضوع را پیگیری می کنند!!
این اظهارات در عالم سیاست مفهومی جز حفظ پرستیژ(۱) ندارد! آمریکا با اینکه برای کنترل منطقه به ایران احتیاج مبرم پیدا کرده و به واسطه ناتوانی در اداره جنگی جدید، برای تغییر نظام ایران، نیازمند ارتباط با مردم ایران است اما خودش را نمی شکند و همچنان می خواهد از موضع برتر وجهه خود را حفظ کند.
در این شرایط زمانی باید با تدبیر برتری را به رخ حریف بکشانیم و با رویکردی مقتدرانه از آن برای تقویت پرستیژ بین المللی بهره گیریم. معتقدم در شرایط حاضر هرگونه ملایمت و خضوع نصیحت گونه خواه در قالب موضع گیری یا نامه نگاری به نفع آمریکا است. اگر نتوان در این شرایط از رقیب امتیاز گرفت هیچگاه چنین فرصتی دست نمی دهد.
شکاندن هیمنه رقیب همیشه با توپ و تفنگ یا شعار و لعن اتفاق نمی افتد. گاه یک رسواگری خبری یا تمسخر رسمی یا بی محلی کار صدها بمب اتم را در اذهان عمومی می کند. کاری که حضرت امام راحلعظیم الشان با آمریکا در ماجرای مک فارلین کردند. کاری که رهبری معظم در شکاندن تعلیق هسته ای فرمان دادند. کلام محکم رییس جمهور در برابر تهدیدات همه و همه مقوم پرستیژ بین المللی ایران است. هر چند تبدیل این رویه به امتیاز و فرصت نیاز به معادله چینی و تدوین برنامه عمل دقیق دارد
------------------------------------------------------------------------
پی نوشت:
۱): باور داشته یا نداشته باشید، سیاست هم مثل هر علم و فن دیگری، قوانین و قواعد خاص خود را دارد. یکی از اصول پنجگانه قدرت سیاسی، پرستیژ است. پرستیژ یعنی چهره سازی بیرونی یک کشور از خود یا به تعبیر دیگر احترام و کرنش یا وهن و چندش! ناخواسته ای که در برابر هر نامی ایجاد می شود. نام چند کشور را در ذهن مرور کنید. مثلا لیبی ، کوبا ، سودان ، آلمان ، ژاپن ، زامبیا. . . . . ذهنیت شما در مورد آن کشورها صرف نظر از اطلاعات دقیق تان از اوضاع داخلی آن کشور پرستیژ خوانده می شود.

۲): بخش عمده ای از پرستیژ با تمسک به رسانه ها محقق می شود. اینجا است که نقش رسانه ها در ساختن چهره مهربان یا خشن ، مقتدر یا منعطف از یک ملت اهمیت می یابد.
۳): انصافا عمل جسورانه منتظر الزیدی در کمال سادگی در حد یک بمب اتم شخصیت و پرستیژ رییس جمهور امریکا را خراب کرد! خدا نگهدارش باشد.


