تبليغاتX
سه الف {

تشکیلات مقدس است

درحال و هوای بازگشایی مدارس، ازمدرسه ای می گویم که به من درس زندگی داد

در تمام دوران تحصیل بچهء بی حاشیه ای بودم. به جز سال چهارم دبیرستان که انگار تاره یادم افتاده بود، می شود شیطنت کرد. در این یک سال جبران تمام بچه مثبت بازی های پیشین را درآوردم. شیطنت ها هم خلاصه می شد در فوتبال، بگو بخندهای دائمی در کلاس و فرار از مدرسه.(در این آخری که به تبحری ویژه رسیده بودم و گاه برای سایر هم کلاس ها دوره آموزشی می گذاشتم!) و نتیجه هم این شد که به زحمت دیپلم گرفتم و علوم سیاسی دانشگاه آزاد قم بهترین جایی بود که قبول شدم! (البته ان زمان دانشکاه آزاد هم قبول شدنش یک کلاسکی داشت.) بگذریم. . . .

وارد دانشگاه که شدم هنوز شور و انرژی انفجاری دوران دبیرستان در وجودم بود. در همان اولین جلسه جشن ورودی های جدید از بس تیکه بار سخنران کردم و خندیدیم، با یکی از کارمندان حراست دعوا شد.  اگر نبود فوت و فن های جیم شدن آنی ـ که در سال آخر دبیرستان دوره تخصصی اش را دیده بودم ـ شاید الان سرنوشت دیگری داشتم. ترم اول بزرگترین انگیزه ام برای کلاس رفتن این بود که از استاد ها سوتی بگیرم و با سوال های عجیب و غریب کلاس را به هم بریزم.(البته جدا بودن دختر و پسر در دانشگاه ما در این تک انگیزگی بی تاثیر نبود) همه این علاقه در به هم زدن کلاس ها از روی شیطنت نبود بلکه عقاید ایدئولوژیک هم در آن دخیل بود. من از قبل مطالعات جسته گریخته ای در باب جهت داری علوم داشتم و ازاین رو آموزه های دانشگاهی خاصه علوم انسانی را دارای اشکال ریشه ای می دانستم. به همین خاطر هیچ گاه ذوب در محتوای دروس نشدم. و همیشه موضع انتقادی خودم را حفظ کرده و کرده ام. خلاصه اساتید می گفتند و من به ای نحوا کان اشکال می کردم و کلاس به هم می ریختم. بماند که سال ۷۷ مقارن شده بود با استقرار دولت دوم خرداد و هیجانات و تحرکات خاص آن زمان. 

در تعطیلات بین ترم از طریق هفته نامه صبح( متعلق به مهدی نصیری) در همایش آسیب شناسی یک انقلاب شرکت کردم. یکی از برنامه های آن همایش مناظره تشکل های سیاسی دانشگاه بود. بسیج دانشجویی ، دفتر تحکیم وحدت و جامعه اسلامی دانشجویان. از حال و هوا و دغدغه های آنها خوشم امد. بزرگ اندیشی و بزرگ گویی شان را پسندیدم و اراده کردم وارد تشکیلات شوم. با تحکیم مبنایی، با بسج ساختاری و با جاد(۱) کارکردی مشکل داشتم!! و چون اصلاح کارکرد را شدنی تر می دیدم وارد جامعه اسلامی دانشجویان شدم.. . . . . . 

شاید روزی فرصت کردم و خاطرات تماما شیرین جاد را نگاشتم. (هرچند یک بار هفت ساعت مدام با پیگیری دوقلو های پیشین احمد ذوعلم و آیت معروفی(۲)، نواری از کلیات اتفاقات دوران حضورم در جاد ضبط کرده ام که احتمالا مثل بسیاری اسناد دیگر در سیر تحولات دانشجویی به زباله دان تاریخ سپرده شده است!!) اما اینجا نمی خواهم از خاطرات بگویم.                                                                ورود من به جاد باعث شد انرژی طغیانگر من در قالب هدفمندی صرف شود. جاد برای من فرصتی ایجاد کرد که کشورم و آرمان هایم را بهتر و دقیق تر بشناسم.  محیطی برای من فراهم کرد تا خطا کنم. خطایم را با کمترین هزینه جبران کنم. و تجربه زیست اجتماعی پیدا کنم. جاد به من آموخت چطور فکر کنم، چطور مدیریت کنم و چطور زندگی کنم. به من فرصتی داد تا خودم را و توانمندی هایم بهتر بشناسم. به تعبیر رساتر جامعه اسلامی دانشجویان به شخصیت من، هویت عطا کرد .و غیر قابل توصیف، دوست خوب و صمیمی در جای جای ایران یافتم.

بدون اغراق شخصیت و هویتم را مدیون جاد می دانم. آن چه داشتم برای اعتلای این تشکل صرف کردم. زمانی که همسر عزیز و صبورم حامله بود، به جای این که سر کار بروم یا خانه باشم، تمام وقت در دفتر بودم. ولی اعتراف می کنم وقت و انرژیی که راه تشکیلات صرف کردم، یک صدم بهره معنوی که از آموزه های تشکل بردم نبوده است.

و تو ای عزیز که جامعه اسلامی دانشجویان را نمی شناسی یا علاقه ای به عقاید یا عملکردش نداری . نام جاد را از متن من حذف کن و نام تشکل خودت را بگذار!! بی شک آن نیز کمتر یا بیشتر با تو چنین ساحری خواهد کرد. اگر اعتقاد داشته باشی تشکیلات مقدس است.

 پی نوشت:

۱) جاد مخفف جامعه اسلامی دانشجویان است.

۲) بسوزه بابای ازدواج که این چنین بین دوستان فاصله می اندازد!

نوشته شده توسط مجدالدين در 1:35 جمعه 29 شهریور1387 • لینک دائم مطلب

توفان و سیاست

کاش توفان آیک در کشوری که به واسطه ظلم و کفر و فساد از آن متنفرم رخ نداده بود تا در طرح مطلب راحت تر بودم. . . . . . . . . . .  داستان زیر بهانه ای است برای طرح دغدغه ای دیرین.                 لطفا روی  اسامی حساسیت ایدئولوژیک نداشته باشید.

سال ۱۳۸۸ . اردیبهشت ماه. دو ماه مانده به برگزاری انتخابات ریاست جمهوری. حجه الاسلام والمسلمین سید محمد خاتمی و دکتر محمود احمدی نژاد تمام قد در برابر هم قرار گرفته اند. دو جناح عمده کشور با تمام امکانات ظاهری ، غیبی، داخلی و خارجی خود مشغول تخریب رقیب اند. ناگهان صدا و سیما برنامه های خود را قطع میکند و با پخش ترانه های کمیته امدادی اعلام میکند توفان سهمگین آیک به سواحل سیستان و بلوچستان رسیده است. و خسارت های زیادی به مردم وارد کرده است.

دولت به ریاست احمدی نژاد تشکیل جلسه اضطراری می دهد.       خاتمی ستاد انتخاباتی خود را به حالت نیمه تتعطیل در می اورد.       احمدی نژاد یک هفته عزای عمومی و سه روز تعطیل رسمی اعلام می کند.      خاتمی: گفتمان دولت در جلوگیری از وقوع توفان ناتوان بوده است.        احمدی نژاد: اگر دولت های گذشته به وظایف خود عمل می کردند آمریکا نمی توانست توفان خود را به سمت ما بفرستد.        خاتمی با لباس مبدل از مناطق سیل زده بازدید می کند.       احمدی نژاد جلسه هیات دولت را در سیستان و بلوچستان تشکیل داد.          خاتمی در جمع بچه های یتیم سخنرانی می کند.         احمدی نژاد با حضور در جمع چادر نشینان سخنان آنها را می شنود.         خاتمی: نمی گذارند به سیل زدگان کمک شود.        احمدی نژاد: سیل زدگان بدانند دست هایی در کار است.          خاتمی: سیستان اشک من را در اورد         احمدی نژاد: سیستان قلب تپنده ایران است.          خاتمی ، احمدی نژاد را به پوپولیسم و فریب مردم متهم می کند.         احمدی نژاد ، خاتمی را به سوء استفاده تبلیغاتی از توفان متهم  میکند. . . . . . .      سیستان را یک ماهه از نو می سازیم. 

برای هر عملی دلیلی است. چرا توفان هولناک کاترینا یا همین آیک متناسب با حجم وحشت آفرینی و تخریبی که ایجاد  کرد در رسانه ها بازخور نداشت؟؟  شاید جواب این باشد که تمرکز شدید رسانه ها و سیاسیون به پدیده انتخابات ریاست جمهوری آمریکا مانع از نگاه انسان دوستانه شان به مردم آسیب دیده شده است. پس چرا تیم تبلیغاتی اوباما از این حربه بی توجهی دولت بوش به مردم کارولینا بهره نمی برد؟  چرا بوش یا مک کین ژست های هم نوع دوستی شان را به تصویر نمی کشد؟؟

یکی از تفاوت های ما و غرب این است که آنها تمام عرصه های زندگی را در نهایت افراط تفکیک کرده اند. شور و احساسات یک حریم و عقل و سیاست هم یک حریم دارد. احتمالا امریکاییان معتقدند یک واقعه طبیعی بدون نقش آفرینی انسان رخ داده است دلیل ندارد تمام زوایای یک کشور درگیر موج احساسی  آن شوند. و یا اینکه مسایل شخصی هر کس به خودش ربط دارد و دولت هم وظیفه دارد حسب امکانات به مصدومان کمک کند. کمک کرد، کرد. نکرد لابد نمی توانسته است!  در برابر این افراط آزار دهنده ، تفریط ما هم بد است. تفاوتی بین عرصه سیاست ورزی و احساس پراکنی وجود ندارد. و همگان تلاش دارند از احساسات برای قدرت افزایی بهره ببرند. هنوز فراموش نکرده ایم شعارهای سردارانه و نمازجمعه ای هاشمی را ،  گریه خاتمی را در هنگام کاندیداتوری دور دوم و کارنوال های هیاتی این دولت را به سرپرستی حاج منصور و حاج سعید .

هرچند می دانم در کشور ما هر چه احساسات گرا تر باشی در عرصه سیاست موفق تری اما به جد معتقدم باید تلاش کنیم اندکی عرصه سیاست را به تعقل و اندیشه ورزی نزدیک تر کنیم!!

تکمله:

۱) اعتراف می کنم خودم هم در عهد جهالت صغرا، برای رای آوردن در کنگره جامعه، پس از معرفی با یک جمله طنزآمیز و احساسات برانگیز عواطف را تحریک کردم و رای خوبی هم آوردم.

۲) طیب رنجبران وقتی موضوع مطلب را فهمید اینگونه افاضه کرد. اینجا چون همه چیز دولتی است، دولت می تواند به راحتی احساسات را مدیریت و جهت بدهد. اما در غرب به دلیل تنوع عرضه خصوصی شده ، موج آفرینی متمرکز و هدایت شونده به سهولت امکان پذیر نیست. این یعنی احساسات دولتی!! 

۳) بدترین خاطره ام از موج آفرینی احساسی حکومتی به سقوط هواپیمای خبرنگاران بود. هرچند تمامی شهدای خبرنگار، عزیز و دوست داشتنی بودند و حتی با ۵ نفر از آنان مراوده دوستانه داشتم، ولی ایا صدا و سیما اجازه داشت اینگونه مردم را به عزا بنشاند؟؟ چرا برای آرامش عمومی جامعه ارزش قایل نمی شویم. طبیعتا در چنین روند هیجانی نمی توان انتظار تقویت عقلانیت در سیاست را داشت.

نوشته شده توسط مجدالدين در 19:23 سه شنبه 26 شهریور1387 • لینک دائم مطلب

مهرورزی

خبر ساده است. به گفته رییس سازمان سنجش: "امسال ظرفيت جديدی در كنار تكميل ظرفيت از طریق سازمان سنجش اعلام مي‌شود، و بدین ترتیب 10 درصد به ظرفيت پذيرش دانشگاه های تهران، افزوده مي‌شود."  این تصمیم در پی اعتراضات شدید!! برخی پذیرفته شدگان صورت گرفت.

از این خبر می توان نتایج زیر را برداشت کرد: 

خوب:  در پی خواسته های مردم شریف و در راستای کاهش فشارهای روحی به انان و فراهم ساختن زمینه های رشد بیشتر نخبگان دارای امتیاز زیر۱۰۰۰ کنکور، دولت امکانات جدیدی برای تحصیل مطلوب تر انان در دانشگاه های پایتخت فراهم کرده است. این یعنی توجه و پاسخگویی به مطالبات مردمی.

بــد:  این تصمیم نشانگر بروز نوعی اشکال در اعلام نتایج است. اگر اشکال از سوی سازمان سنجش یا هر ارگان ذی صلاح دیگری صورت گرفته است چرا رسما از مردم عذر خواهی نمی شود و نتایج مورد بازبینی قرار نمی گیرد. این احتمال از سوی سازمان سنجش قویا رد می شود. اگر اشکال از سوی قانون گذار است به چه توجیهی قانون مصوب شورای عالی انقلاب فرهنگی شکسته می شود؟ و به نوعی قانون دور زده می شود. این احتمال هم زیاد مورد تاکید قرار نگرفت و حتی ادعا شد سنجش ۳۰٪ مصوبه شورا را نیز اجرا نکرده است!! مسولان معتقدند اشتباه صرفا از سوی متقاضیان دانشگاه صورت گرفته است. اگر این باشد به چه دلیلی اعتراضات وارد تشخیص داده شد؟ ایا این بد نیست که بدون شفاف سازی تغییری در رویکرد حکومتی بدهیم تا لااقل سال اینده همگان تکلیف خود را بدانند؟؟!!

زشت:  سیر تحولات این چند وقت، فرهنگ نامطلوبی ایجاد خواهد کرد. قطعا سال اینده شاهد تجمع و اعتراضات به مراتب شدید تری از سوی داوطلبان خواهیم بود چرا که به هر تقدیر میزان پذیرش دانشگاه های تهران محدود و تقاضا بسیار است و همگان امسال دیدند که در برابر فشار چند روزه، دولت تصمیم خود را عوض می کند. و فاجعه انجا است این فهم عمومی شده و به سایر عرضه ها تعمیم یابد. انگاه دولت مجبور است برای راضی کردن آنی مردم گام به گام در ارضای امیال عمومی غرق شود. خواسته آنکه به انتخابات هم نزدیک تر می شویم!! 

نوشته شده توسط مجدالدين در 14:33 یکشنبه 24 شهریور1387 • لینک دائم مطلب

تقدیم به سید

بسیار مورد انتقاد بوده ام که زیاد آدم احساساتی نیستم. یا حداقل اهل بروزاحساسات نیستم.اما امروز تامل دریک خبر احساساتم را به غلیان آورد. اتفاقی که شاید برود تا سال دیگر!!

تنها برای کسی که پدر است می توان از عشق به فرزند صحبت کرد. وصف کردنی نیست. خصوصا اگر بچه ات سالم و هم فکر و همراهت باشد. به دویدنش که نگاه می کنی قند توی دلت آب می شه. حرف که می زند می خواهی براش بمیری. خاری به پاش بره، دشنه ای بر قلبت می نشینه. بی اغراق بخش عمده ای از تلاش روزانه ات برای اینه که ذره ای احساس سختی نکند. مانند گنجینه ای گهر بار حفاظتش می کنی. گویی دیگر از خود ناامیدی و تمام آرزوها و امیدهایت در او خلاصه شده است     برایم قابل فهم نیست که چطور پدر وقتی من سه ساله  و برادرم یک ساله بودیم ،یک سال مدام ما را گذاشت و رفت جبهه. چطور با خودش کنار امد؟؟ الحمدالله که خدا به ما منت گذاشت و سایه پدر همچنان بر سر ما است اما انها که رفتند و برنگشتند جه؟؟ چقدر عاشق شده بودند که عشق به خاندان را ندیدند؟؟  چقدر باایمان و دل بزرگ بودند که با خودشان کنار امدند!

 باورش سخت است که در این وانفسا، فرزندی را به ثمر برسانی و به قربان گاه بفرستی و دم نزنی. چطور می شود به قربانگاه رفتن فرزند را نظاره بود. به خدا تصورش کشنده است... و از آن بدتر اینکه ببینی همچو منی بی معرفت چه آسان دستاوردهای خون او را به باد می دهند. چه صبری دارند این پدران و مادران شهدا.

امروز دهمین سالروز شهادت سید محمد هادی نصرالله است.بدون هرگونه حرف اضافه روایت مجاهد نستوه، سید محبوب را از شهادت فرزند ۱۷ ساله اش بخوانید:                                                        فرداي آن روز( روز تحویل پیکر شهدا به مقاومت) قرار بود مراسم پرشوري با حضور مردم به منظور همبستگي با مقاومت برگزار شود. سعي كردم با لغو مجلس عزاداري، برنامه مراسم را تغيير دهم تا برخي از افراد تصور نكنند كه به خاطر هادي و همرزمان او ترتيب داده شده است. عزاداری شيوه مناسبي براي استقبال از پيكرهاي شهدا نيست. بر شهيد نبايد گريست. شهيد الگو و اسوه و مايه عزت و سربلندي امت است.        طبق برنامه قرار بود كه بعد از مراسم سخنراني كنم. هنگامي كه پشت تريبون قرار گرفتم با ده‌ها دوربين تلويزيوني با نورافكن‌هاي قوي روبرو شدم. گرما فوق‌العاده طاقت فرسا بود. به ويژه اين كه نورافكن‌ها حرارت زيادي توليد مي‌كردند و به چشم انسان آسيب مي‌رساندند مخصوصا براي كساني مثل من كه از عينك استفاده مي‌كنند، خيلي دشوار است. سخنراني را مثل هميشه شروع كردم و لحظاتي بعد احساس كردم چيزي را نمي‌بينم. از شدت گرما، عرق از سر و صورتم سرازير شده و شيشه‌هاي عينكم را پوشانده بود. خواستم دستم را دراز كنم و از روي ميز تريبون دستمال كاغذي بردارم و عرق روي چشم و صورتم و دست كم شيشه‌هاي عينكم را تميز كنم. اما در يك لحظه به فكرم رسيد كه برخي از دوربين‌هاي تلويزيوني ممكن است برنامه توليدي خود را به اسرائيل بفروشند و همه گمان كنند كه من براي فرزندم گريه و اشك‌هايم را پاك مي‌كنم، بنابراين ترجيح دادم صورتم خيس بماند، ولي به دست دشمن بهانه ندهم كه بگويد پدر داغديده، پشت تريبون ايستاده بود و براي جوان ارشد خود گريه مي‌كرد و در عين حال ديگران را به شهادت در راه خدا فرا مي‌خواند. من يكي از خانواده‌هاي شهدا بيش نيستم. . . . .شايد حضور هادي ميان شهدا، ‌اين حادثه را براي مردم پررنگ تر و برجسته تر نشان داد و از نظر سياسي و رسانه اي خيلي مهم جلوه كرد، اما از نظر بنده هادي كه پسر من است مثل ديگر شهداست و هيچ ارزش فوق العاده‌اي در قياس با ديگر شهدا ندارد. او هم مثل ديگر شهدا و رزمندگان است كه در ميدان شرف و عزت به شهادت رسيده اند.
شهادت پسر من حالت خاصي در حزب الله نيست. در جنك اخير (جنگ 33روزه) و سال هاي طولاني مقاومت سران و فرماندهان حزب الله همگي فرزندانشان در خطوط مقدم نبرد با صهيونيست ها بوده اند. حتي در جنگ اخير تعدادي از بچه هاي فرماندهان حزب الله در خط مقدم با دشمن مي جنگيدند.  اينها در حزب الله طبيعي است. هادي هم در مقاومت بود و در خطوط مقدم خدمت مي كرد و چون شهيد شد همه فهميدند كه در خط اول نبرد با دشمن بوده است.

عجب ایمان و دل بزرگی داری سید. کاش پرستیدنی بودی الگو. کاش دست یافتنی بودی مرد عمل. کاش می شد برایت فدا شد همه شوکت. 

شما یاد کربلا نمی افتید. . . . حسین . . . علی اکبر. . . فقط چند قدم جلوی چشمم راه برو فرزند

نوشته شده توسط مجدالدين در 16:58 جمعه 22 شهریور1387 • لینک دائم مطلب

بسیار سفر باید

ساعت ۳ بعد از ظهر دوشنبه  ایمان عطارزاده (دوست داشتنی ترین چاق دنیا) تماس گرفت و گفت حاضری فردا با هواپیما بری مشهد! فکر نکرده بله رو گفتم. اخه کی این توفیق اجباری و مجانی را از دست می دهد؟؟ سه شنبه جهت بازدید از مدیریت خراسان رضوی، تیمی ۵ نفره با گرایش های متفاوت تحقیق و تفحصی  عازم شدیم!  رییس مون ماه مبارک را برای  بازرسی و بازسازی برنامه ها اختصاص داده و این یعنی کم شدن فرصت خواب عبادت گونه!!

علی القاعده مهم نباشد چه برما گذشت. اما در مواجهه با مدیر تازه منصوب مشهد یاد اولین روزهای مدیریتم افتادم. بی نهایت با انگیزه ، فوق العاده پر انرژی و سرشار از ارزو بودم. شبانه روز فکرم ایجاد تحول مثبت و تغییر سازنده بود. و اگر نبود ترمز های هدایت شونده و مانع های پیش ساخته، بی شک فتوحات مان بیش از این بود. الان وقتی به گذشته فکر می کنم دو حس غرور و افسوس فرا می گیردم. غرور از دستیابی سخت توفیق و افسوس از هدر دادن سهل فرصت!  فقط دوستان حاضر می توانند درک کنند با چه مشقات و فشارهایی به سوی آرزوها گام برمی داشتیم. آنان گواه اند که چه گرفتیم و چه تحویل دادیم! و فقط خودم می توانم ارزیابی کنم که چقدر و چگونه زمان طلایی کار را از دست دادم. اکنون به این می اندیشم که چه هست و چه می توانست باشد!                           

و این حکایت دنیاست. غرورهای آنی و حسرت های دائمی!                                                           

سفر مشهد کوتاه و دلچسب بود. صبح زود برگشتیم و از عجایب این که، هواپیما در رفت و برگشت یک دقیقه هم تاخیر نداشت. جای همه شما خالی بود، تاجایی که ذهن ناقصم مدد کرد در حرم باصفای رضوی، به نام، تک تک دوستان را یاد کردم. در این شب های زیبا، شما هم اگر ذهن ناقصتان به کار افتاد من را یاد کنید.

نوشته شده توسط مجدالدين در 18:15 چهارشنبه 20 شهریور1387 • لینک دائم مطلب

ده

۱) این دهمین مطلبی است که سه الف منتشر می کند. حالا که رسید به ده تا اعتراف می کنم نمی دانستم وبلاگی شدن این قدر ساده باشه! و الا زودتر می امدم. به نظر من یک بلاگر سه مشخصه میخواهد سلیقه، اراده ، فکر. مخففش می شود ساف. اینکه ساف من چقدر خوب بوده ، شما باید تشخیص بدید!!

۲) چهار روز است که سیستم امار گیری وبلاگ را در مراسمی باشکوه در محضر مدیر کل اجتماعی یکی از سازمان های تابعه ریاست جمهوری افتتاح کردم!  طبق امار در این مدت ۱۷۰ نفر به من محبت کرده و  به وبلاگ درویشی من سر زدند. به عبارتی می شود به طور میانگین روزی ۴۰ نفر. سپاس خالصانه من را پذیرا باشید. این توفیق حداقلی را قدر می دانم و ان را به پدرفرهیخته، مادر خوش قلب ، همسر مهربان و فداکار، بچه های عزیزم ، رزمندگان اسلام و همه ملت غیور و همیشه در صحنه تقدیم می کنم!!

۳) بیشترین خوشحالی ام بابت نوشتن است. از زمانی که آب نبات چوبی را کنار گذاشتم در دستم قلم دیدم. به واقع من عاشق نوشتن شدم. و از اینکه فرصتی متفاوت پیدا کردم تا مکنونات فکری و ذهنی و ذوقی ام را بنگارم بی نهایت شادمانم. در اینجا جا دارد از تمامی دوستانی که به ای نحو کان، مرا تحریک کردند تشکر کنم!!

۴) یکی از محسنات وبلاگ نویسی ، بهره مندی از نظرات گهربار ، ارزشمند ، گران بها ، نفیس، به روز . . . خوانندگان است. تا الان ۶۸ پیام از رفقا دریافت کرده ام .  ضعف ها و قوت های کارم را تا حدودی  فهمیدم!  بعضی از پیام های دوستان که عجیب یک جای آدم رو به غلیان می اندازد. تازه می فهمی عجب دوستایی داری ها!! چقدر خوش فکر ، نازنین، نجیب ، متفکر، نوربالا. . . . اصلا تاسف می خورم از این همه استعداد شناخته نشده. اگه واقعا اینجوری هاست اقا التماس دعا!!

۵) نمی دانم تا کی می نویسم ولی به تمامی دوستان، بازدیدکنندگان و ارادت مندان این صاحب کیبورد( دیگه توی وب قلمی وجود ندارد که به قلم حوالت تان دهم) صادقانه تعهد می دهم تا زمانی که ساف ام کار کنه وبلاگ را فعال نگه دارم. 

۶) در اینجا جا دارد از تمامی محترمین، نخبگان، اهل علم و معرفت، مخترعین، روشنفکران دینی، صاحبان ایده، فرهنگیان ، ائمه جمعه و جماعات،  قشر زحمت کش کارگر . . . . بابت پایین بودن سطح مطالب از اعماق وجود پوزش بخواهم. نه اینکه من خود را مدیون اقشار پایین اجتماع می دونم و توی زمین های خاکی دست به قلم شده ام، نمی توانم پیچیده و ثقیل بیندیشم و بنگارم. بگذارید من با لایه های پایین اجتماعی مشغول باشم و هدایت بالا بالایی ها رو به از ما بهترون می سپارم!!

۷) خلاصه وبلاگ نویسی هم عالمی دارد!!

 (اقا خدایش توی نظرسنجی ها شرکت کنید.نه اینکه تمام زندگی ما بر اساس علم امار پیش می رود کلی! زحمت کشیدم تهیه اش کردم)

نوشته شده توسط مجدالدين در 16:38 دوشنبه 18 شهریور1387 • لینک دائم مطلب

سربلند و سر به زير

این شعر قیصر را در جايي خواندم . نمي دانم چرا؟ دلم يهو به جوشش درامد. (شايد از خصوصيات ماه مبارك باشد!!) چقدر اين شعر در عين تلخي شورانگيز و پر محتواست. دلم نيامد شما را از خواندن چندباره ان محروم كنم. كاش اين شعر در مورد همه ما صدق كند.

 

سراپا اگر زرد وپژمرده ایم
ولی دل به پاییز نسپرده ایم
چو گلدان خالی، لب پنجره
پر از خاطرات ترک خورده ایم
اگر داغ دل بود، ما دیده ایم
اگر خون دل بود، ما خورده ایم
اگر دل دلیل است، آورده ایم
اگر داغ شرط است، ما برده ایم
اگر دشنه ی دشمنان، گردنیم
اگر خنجر دوستان، گرده ایم
گواهی بخواهید، اینک گواه
همین زخم هایی که نشمرده ایم
دلی سربلند و سری سر به زیر
از این دست عمری به سر برده‌ایم

 

نوشته شده توسط مجدالدين در 18:31 شنبه 16 شهریور1387 • لینک دائم مطلب

بوووووووووووووووووووق آزاد

تا امروز هیچگاه آرزوی پایان تابستان را نداشتم .تابستان را فصل عشق و حال و شور و نشاط (البته حتی الامکان از نوع مشروعش) می دانم! به همان میزان که از سرما بدم می اید از گرما خوشم می امد. اما امسال شلوغی جاده ها در  تابستان، برای چون منی که دایم السفرم و بخشی از عمر شریفم را در اتوبان هدر می دهم, خیلی زجر آور است.می فرمایید دندت نرم! خودت خواستی! قبول! ولی تصور کن! خسته و کوفته با حداکثر سرعت ممکن! ( طبعا حداکثر سرعت در حضور پلیس, با فرض حضور پلیس و با اطمینان از عدم حضور پلیس متفاوت خواهد بود!!) با آرزوهای قشنگ از استقبال! زن و  فرزند داری حرکت می کنی . یهو یک ماشین که از شدت حجم بار و مسافر شاسی اش به کف زمین چسبیده با سرعت 60 کیلومتر در ساعت در باند سرعت دروسط سر بالایی جلوت سبز بشه. چه می کنی؟؟ لابد تو هم در کمال خونسردی و رعایت اخلاق انسانی منتظر می مانی تا ماشین محترم, کنار رود. لحظاتی می گذرد ماشین کنار نمی رود. تو را نمی دانم من شروع میکنم به جراغ زدن. کنار نمی رود.تو میگویی احتمالا ندیده. بوغ میزنم. کنار نمی رود. دست می گذارم روی بوغ, انگار نه انگار. یارو فکر کرده چون زودتر رسیده خط سرعت مال اونه!!  نمیدونم تو چه کار میکنی ولی من گاز ماشین رو می گیرم و در حالی که  شیشه رو میدم پایین و فحش های آبدار میدم, از سمت راستش سبقت میگیرم و میرم!                      (در چنین شرایطی برای اینکه دهان  را در این ماه مبارک به الفاظ قبیحه آلوده نسازید و در عین حال اعصاب طرف رو هم داغون کنید, پیشنهاد می دهم از فحش های ابدایی استفاده کنید: مثلا "عمه ننه" یا "مادرتو بخواب" یا "کاسه پاره" یا "ننتو رو بابا" یا "زن کش دهن مالیده" یا "مرتیکه سه پستون" و. . . . البته شاید زمانی صلاح دانستم فصلی مشبع از فحش های رایج اجتماعی و تناسب ان با شرایط زمان و مکان بنگارم!! ) به هر حال!!  بدبختی اینه که بد از گذشتن از یـــــول اول میرسی به شاسمیخ بعدی و همین طور میباید فحش حوالت کنی .

در جاده انقدر پلیس با دوربین کاشته اند تو گویی قرار است دشمن حمله کند!!با تمام احترامات فائقه برای عزیزان خدوم پلیس معتفدم با این کارها درست نمی شود. خصوصا در فصل های سفر که آماتورهای ناشی جاده ندیده در را ه ها جولان می دهند. چه باید کرد من نمیدانم. فقط آرزو دارم هرچه زودتر تابستان و فصل سفر تمام شود تا هم از شر رانندگان ناشی تازه به جاده رسیده راحت شوم و هم از خیر پلیس های دوربین به دست!!                                                                             باقی بقایتان  جونم فدایتان!

نوشته شده توسط مجدالدين در 3:21 پنجشنبه 14 شهریور1387 • لینک دائم مطلب

تسویه حساب مسولانه

گاه فکر می کردم این پالیزدار از کجا پیداش شد. اصلا کی بود و کجا رفت؟؟ آنقدر غرق در تفکر بودم که به خواب سنگینی رفتم .خواب دیدم یک مسول بزرگ مورد اتهام شده ام. پالیزدار آمد سراغم. ناخود آگاه پریدم و غرق بوسه اش کردم. او را بردند و من در غم فراغش این نامه را نوشتم.                                             این نامه ای است از دید یک متهم!                                باشد تا رمز گشایی باشد از پروژه پالیزدار!!

 

برادر ارجمند جناب آقای پالیزدار دامت توفیقاته

سلام علیکم

با صلوات بر محمد و آل محمد و با آرزوی قبولی طاعات و عبادات شما عزیز گرانمایه، شایسته دیدم به نوبه خود به عنوان یکی از کوچکترین مسولان! این سرزمین پر گهر! مراتب تقدیر و سپاس خود را از اقدام خالصانه و فداکارانه شما ابلاغ نمایم. نمی دانم این حرکت انتحاری که کمتر از شهادت ارزیابی نمی شود، در کدامین محفل و نشست چنین دقیق و جامع طراحی شد که کمترین مویی لای درزش نرفت. اصولا ما در ایران اینچنین تئورسین های آینده نگری نداریم!  به نظر من مهم نیست در کجای این کره خاکی پهناور عملیات طراحی شد، مهم نتیجه مطلوب کار است، که حاصل شد.                                                                                               (خودمونیم ها شیطون! حتی فکر پرونده اقتصادی داشتن و ارتباط با عناصر معلوم الحال را هم کرده بودی ها! تا کوچکترین جایی برای دفاع این افراطی های فضول هم مهیا نشود. من فکر می کنم اگه یک رابطه جنسی، صیغه ای، چیزی هم دست و پا می کردی کار کامل کامل می شد. البته یک موقع ناراحت نشی ها! همین جوریش هم عالی بود اصلا از تو بهتر هیچ کس نمی تونست این پروژه خفه کنی را به سرانجام مقصود برساند)                                         برادرتبارک الله ! حتی یک نفر جگر!! نداشت به فکر بیفتد که چه گفته شد! هیچ کس هم به خود زحمت پاسخگویی نداد!!  چون همین طور که می دانی  در این پروژه محتوا مهم نبود. مهم این بود که همگان بفهمند نباید پای شان را از گلیم شان بلند تر کنند. که ظاهرا همه، حتی نمایندگان مجلس فهمیدند!! اصلا چه معنی دارد یک مشت! بچه یه لاقبای هیچی نفهم داغ بی تربیت! بیان تو زندگی دیگران زحمت کش سرک بکشند و تحقیق و تفحص کنند و هوار بزنند. به قول یکی از مسولان دل سوخته،  من مسول  :                                                                                                                                           بس که دیوارخانه ام کوتاه است                هر که از کوچه بیچارگی ام میگذرد                       به هوای هوسی هم که شده                      سرکی می کشد و جیغ زنان میگذرد!!                                                                                                                                        قدر خودت را بدان!  من به عنوان یک مسول!، اثر تاریخی نطق بی نقص تو را درضایع کردن مخالفان زر و زور  درک می کنم و بر خود واجب دیدم حتی با یک نامه هم که شده از تو تقدیر کنم که لم یشکر المخلوق، لم یشکرالخالق.

در اینجا این کمترین درگاه مسولین!، لازم می دانم از تمامی آقایان قضایی ، سیاسی ، امنیتی، ائمه جمعه و جماعات همه وهمه،  که با هوشیاری کامل عکس العملی همامنگ نشان دادند تقدیر نمایم. تا آنجا که به یاد دارم سابقه ای از برخوردی اینچنین  قاطع، دندانشکن، سریع، و به جا وجود ندارد. و این مهم را در سال نوآوری و شکوفایی باید به فال نیک گرفت و ادامه داد.

آقای پالیزدار!  دل ما مسولان! سازنده ایران،  با توست حتی اگر نتونیم ابراز کنیم! اصلا تو را از خودمان می دانیم! تو خدمت بزرگی کردی! دقت کرده ای مدتی است کسی چماق ثروت اندوزی و زیاده خواهی را بر سر قشر مظلوم ما نمیزند؟!! تو یک تنه،  پرچم به سختی بلند شده عدالت خواهی را به زمین زدی ولجن مال کردی!! هیچ وقت فکر نمی کردم بشود به این راحتی این کار را کرد.  مطمئن باش ما  نمی گذاریم خاطره برخورد با تو از اذهان عمومی پاک شود. حتی به فکرم یک میدان بزرگ شهر را به نام اعدام پالیزدار بگذاریم! این باید درس عبرتی باشد برای دیگران!                                                                                                                                            یک کلام!   خسته نباشید!

نوشته شده توسط مجدالدين در 19:23 دوشنبه 11 شهریور1387 • لینک دائم مطلب

غار نشيني مدرن

متوجه شده ايد امروزه كوچه ها چقدر خلوت است؟ مثلا تابستان است! من كه عجيب دلم براي شلوغي ها، بچه ها، سنگ ها، جيغ ها، توپ هاي پلاستيكي، تيله ها، دعواها، دوچرخه ها. . . . تنگ شده است. توجه كرده ايد ديگه توپ هيچ بچه همسايه اي توي خونه شما نمي افته تا از حرص پاره اش كنيد؟؟ می فرمایند سياست كاهش نفوس موسوم به دو بچه كافيه موثر افتاده و اصولا ديگه بچه اي نيست كه به كوچه ها بيايد. باور نكنيد!! اصولا هيچ عقل سليمي از معدود تفريحات سالم و مشروع باقي مانده نمي گذرد. پس بچه ها هنوز هم به وفور هستند اما در كنج خانه ها روبروي تلوزيون خودي يا بيگانه و كامپيوترهاي آن لاين يا اسباب بازي!!  شايد شما ابزار مدرن تري را عنوان كنيد . اشكال ندارد . مهم اين است كه جمع هاي اجتماعي رنگ باخته است. و پديده ي خاطره انگيزي چون بچه محلگي از بين رفته است. به تعبير ديگر هويت فردي مان فردي تر شده است.      بچه های ما اخلاق زیست جمعی و تجربه اجتماعی  را کجا  کسب می کنند؟؟

نمي خواهم چون منتقدان سياه بين ضد توسعه با شعار هاي گذشته گرا حس نوستالژيك تان را تحريك كنم و در فضاي غم و اشك پيام اخلاقي خودم را قالب كنم . گفتن جملاتي چون عصر پسا مدرن با تمام لوازم مخربش ، جامعه ما را در خود مي بلعد و غافلانه تن به قوانين ذاتي مدرنيته مي دهيم . . . .   چه دردي از ما دوا مي كند. راه حل نه فرار از  گذشته و شيفتگي ديگران است نه نفي ديگران و ماندن در گذشته! بايد بپذيريم هنوز به الگوي جامع زندگي ايراني انقلابي نرسيده ايم و در بطن زندگی، همراه جريان القایی جاری در دنیا،  پیش مي رويم.

تا به حال از خود پرسيده ايد چرا جامعه مان روز به روز بيشتر به خمودگي و انزوا دچار مي شود؟؟ در دهكده پر جنب و جوش و سازمان يافته امروز غار نشين شده ايم و در غار تنهايي خود بانگ اناالحق سر ميدهيم!!  چرا نمي توانيم سازمان يافته ارزش ها و ايده هاي حكومتي مان را پيش ببريم؟ اندیشه مان برای نسل آتی که خواه نا خواه دوست داریم آرمان ها و شعارهایمان را پیگیری کند چیست؟؟                    من معتقدم  جامعه اي كه نتواند ابزار مناسب پرورش نيروي انساني اش را خودخواسته تعريف كند، ديگران، فرزندان وطن را آنگونه كه ميخواهند مي سازند. اگر زماني انقلاب و زماني جنگ اين وظيفه را به عهده داشتند و نسل مطلوب خود را پرورش دادند، امروز چه پديده یا ارگان یا ابزاری اين وظيفه را به عهده دارد؟؟ 

من هيچ ابزاري را براي كادرسازي مناسب تر از تشكيلات نمي دانم. و از اين روست كه معتقدم امروز تشكيلات مقدس است. همان طور كه انقلاب و جنگ در دوره اي در راس توجهات بود و اثر تاريخي خود را گذاشت، امروزه بايد به تشكيلات نگاه جدي تري كرد. دغدغه مندی اجتماعی از هر جنسش که باشد خواه زیست محیطی یا هیاتی یا دانشجویی، سیاسی یا هنری . . . نسل آگاه و فهمیده تری بار می اورد. شك ندارم كه نسل اينده انقلاب از دل همين نيمچه تشكل هاي موجود بيرون مي ايد. در اين باره آن قدر مي نويسم تا لااقل خودم باور كنم كه تشكيلات مقدس است.

نوشته شده توسط مجدالدين در 20:43 شنبه 9 شهریور1387 • لینک دائم مطلب

نقبی بر هویت خودم

به بهانه درخواست برادر محمد مجید زاده مبنی بر "خواهش می کنم راهکاری بیاندیشید تا این شباهت نام بنده (مجیدی) با مجدی باعث اشتباه نشود"  متن زیر تقدیم دوستان میشود.

تکراری ترین جمله معترضه ای  که شنیده ام،  ثقیل بودن نامم بوده است. غیر از این که بسیاری دلیل چنین نام گذاری را میپرسند  ، همه دنبال مستعارکی برای خواندن های دوستانه و فوری  بوده و هستند. پس مناسب دیدم با نقبی به تاریخ،  مختصری درباره علل و عوامل فلسفی و سیاسی نام خودم بنویسم . . .

پدر و مادر من انسانهای  معتقد، مسلمان و انقلابی بوده و هستند. برای  آنها همیشه ظواهر اسلامی هم وزن با اعتقادات قلبی  ارزش خاص داشته و دارد. به طوری که حتی برای مراسم ازدواج شان کارت پستالی کاملا  ایدئولوژیک انتخاب کرده بودند. پدرم از تهران پس از مدت ها گشتن کارتی را انتخاب کرده بود که نام مقدس" یا بقیه الله" به شکل زیبایی حک شده بود. و خودشان با تاثی از میلاد امام سجاد(ع)  متنی انقلابی را با مفهوم  فریاد در سکوت را چاپ و در آن چسبانده بودند. در عین حال از مدعوین خواسته شده بود با حجاب در مجلس عروسی شرکت کنند. احتمالا شما هم با من هم اعتقادید که این  نوع پافشاری بر عقاید در آن دوران نوبر است!  اینها را گفتم تا اندکی نسبت به فضای همیشه ایدئولوژیک خانه ما مطلع شوید.

القصه  شیراز سال ۵۷ شاهد بزرگترین اتفاق قرن بود، رخداد میمونی که به انتظار طولانی شیعیان مبارز پایان داد.   نه بابا!  منظورم  پیروزی انقلاب اسلامی است.البته  من هم   به دنیا آمدم. اما آن زمان هنوز  انقلاب اسلامی  توفیق ظاهری نیافته بود. در زمان تولدم،  پدرم سرباز ارتش بود.- درست مثل تولد پسر خودم که من سرباز بودم - پدرم در انتخاب نام من که اولین نوه خاندان معلمی هم بودم، دچار تردید و وسواس می شود. هم می خواست نامی بر اساس عقایدش باشد وهم نامی متفاوت! خود ایشان می گوید: در آن زمان بسیاری اسامی مذهبی بر فرزندان خود می گذاشتند. وقتی شاه بدکاره نام مقدس محمدرضا داشت ،  نمی شد بین بچه مذهبی ها و غیر، تفاوتی حس کرد، برای همین دنبال نامی بود تا مذهبی بودن در آن محرض باشد. تا اینکه در خیابان های شیراز با تابلوی دکتری مواجه می شود که اسم کوچکش" مجدالدین"  بود. و این نام به دلش می نشیند و برمن می نشاند. لابد اطلاع دارید که در شیراز اسامی از این دست از سالیان بسیار دور رسم بوده است. نورالدین ، معزالدین ، شمس الدین ، شجاع الدین ، منیرالدین ، شهاب الدین و . . . . و من شدم مجدالدین و برادرم محی الدین. 

واقیت این است که هیچگاه با اسمم مشکل نداشتم. به تعبیری آن را دوست داشتم. هرچند همیشه مورد سوال بوده ام!  هیچگاه  دومی با نام مجدالدین معلمی نیافتم. و این مهم در خیلی جاها به دردم خورده است!  اگرجایی  اسم خودم را ببینم  خیالم تخت است که منظور و مقصود خودم هستم ولاغیر !                                                          در خانه و جمع دوستان صمیمی غیر ازمجدالدین،  مرا "مجدی" هم می خوانند. و با این اسمک هم مشکلی نداشته ام. ولی از اینکه" مجید" صدام کنن  احساس خوبی ندارم. ولی چه می شود کرد. با برخی راحت طلبان می باید ساخت. البته در دوران تحصیل  مثل هر پسر بچه دیگری اسم مستعاررویم زیاد گذاشتند که صلاح نیست الان بازگو کنم!

اقا جان!  من با اسم خودم راحتم. اگر خیلی سخت تون هست برای نام جعلی مجیدی برای محمد مجید زاده عزیز فکری کنید. فقط تو را خدا از فردا ازم نپرسید با این پدر و مادر معتقد ومسلمان،  من چرا این طوری شدم؟؟ مگر شما نشدید؟؟

نوشته شده توسط مجدالدين در 20:48 یکشنبه 3 شهریور1387 • لینک دائم مطلب

این تمام مشکل نیست

علی رغم اینکه مدت هاست تلاش می کنم نسبت به حوزه سیاست بی نظر باشم! ولی  اولین نقد سیاسی رو به احترام داش حسن حیدری که اولین پیام رو در وبلاگم گذاشت ،در مورد اقای کردان تقدیم خیل عظیم مشتاقان آثار استاد میکنم!

موج هجمه به كردان، خصوصا از طرف حامیان دکتر احمدی نژاد که حتی طبق شنیده ها به استعفای برادر دکتر هم منجر شد، برایم باور کردنی نیست. من تقریبا ۵-۶ سال است که جناب کردان رو میشناسم. از ان موقعی که  معاون آهنین سازمان صدا و سیما بود. اگر بخواهم معرفی ایشان به عنوان وزیر کشور از طرف آقای  دکتر احمدی نژاد را به چالش بکشم، قطعا نکاتی غیر از جنجال رسانه ای مدرک او را دستمایه قرار میدهم. مثلا من هم معتقدم اخلاق شخصی و اجرایی برادر کردان به آقای حمدی نژاد نمی خورد و . . .

 . اما اکنون می خواهم  به این بپردازم که چه اتفاقی افتاده است که حلقه وفاداران نیز به خروش آمده است؟؟

۱) غیر احمدی نژادی بودن کردان: بر همه واضح و مبرهن است که کردان از رفقای گرمابه و گلستان دکتر لاریجانی است و طبق اظهارات یکی از رفقا جزء یاران و مشاوران معتمد دکتر ولایتی نیز محسوب میشود. اگر این نکته  ایراد جدی محسوب شود آنگاه با پرسشی متفاوت مواجه میشویم. مگر سایر وزرا از این ایراد بری بوده و هستند؟؟ کدام یک از وزرا یار خاص( به تعبیر و خواست آنها) دکتر احمدی نژاد محسوب میشوند؟؟ متکی؟ سعیدی کیا؟ پور محمدی؟ رحمتی؟ هامانه؟ صمصامی؟ سلیمانی؟ زاهدی؟. . . . . . .مگر فراموش کرده ایم وزیری منتسب به حزب مشارکت به مجلس معرفی شد و کسی جیغ بنفش نکشید!  چرا در مورد معرفی آنها چنین جنجالی به وجود نیامد؟  پس این تمام مشکل نیست.

۲) فشار گروه های ذی نفوذ: قوي ترين احتمال اين است كه اگر دكتر احمدي نژاد در شرايط خلا تصميم مي گرفت ، شخص ديگري به عنوان وزير به مجلس پيشنهاد مي شد . و ايضا رايزني ها در انتصاب كردان موثر بوده است. اگر مفهوم چنين ادعايي" نمي گذارند"باشد كه از چندين جهت قابل نقض است. نه دكتر احمدي نژاد تحكم پذير است نه اين شعار به جهت اصولي  پذيرفتني است . مگر خاتمي با همين شعار به قهقراي بي عرضگي سوق نيافت. اگر مفهومش تعامل بين نهادي است  كه در كجاي عالم اين تعامل ايرادي شگرف است. و اصولا ايا كسي را مي توان سراغ داشت كه بدون تعامل با مراكز رسمي يا غير رسمي قدرت ، حكم راني كند؟؟ مگر ساير وزرا از همين فرايند نگذشتند؟ مگر ساير رووساي جمهور دغدغه راي مجلس( چه بسا مجلس غير هم گون) را نداشتند؟ پس این نیز تمام مشکل نیست.

۳) شهیر بودن کردان: برخی یکی از دلایل عکس العمل عمومی را سوابق اجرایی قابل ارزیابی کردان می دانند. به هر حال کردان در مناسبی مسولیت داشته که از نظر سلایق مختلف قابل چالش است . بدین معنی که اگر کردان نیز مثل حسینی و بهبهانی سابقه اجرایی و مدیریتی قابل نقادی نداشت چنین اسیر ناملایمات نمیشد. این خرده نیز نمی تواند عمومیت داشته باشد چرا که بسیاری وزرا سوابق اجرایی قابل نقدی داشتند ولی چنین فضایی را متحمل نشدند!   پس این نیز تمام مشکل نیست.

۴) آب شدن یخ ذوب شدگان: برخی معتقدند همانگونه که هاشمی و خاتمی پس از مدتی دچار نقد درون تشکیلاتی شدند دکتر احمدی نژاد هم وارد این پروسه شده است. و دیگر هواداران فدايي چون گذشته بی چون و چرا تصمیماتش را نمی پذیرند.در نقد این احتمال سه نکته دارم:  اولا که خاتمی و هاشمی در دور اول ریاست دچار این بریدگی یا عقلانی دیدن امور نشدند و برای دکتر احمدی نژاد وقوع آن را زود می دانم. ثانیا نشانه های دیگری دال بر صدق این مدعی نمی یابم. ثالثا نشانه هایی از محبوبیت مفرط را در لاله هایی از مردم میبینم.  پس این نیز تمام مشکل نیست.

۵) شخصیت و توان کردان: . . . . . . . . . .  انصافا سوابق نشان می دهد نمی توان کردان را مدیری ضعیف یا ناتوان  دانست. اتفاقا عموم نظرات بر زیاده بودن اقتدار کردان و حرف ناشنیدن او حکایت دارد. که با توجه به نوع مدیریت دکتر احمدی نژاد ، حتما دکتر این توان را در خود دیده که کردان را تابع سیاست ها کند یا کردان این تعهد را پذیرش خواسته ها داده است . بنابرین  این نیز تمام مشکل نیست.

۶) تغيير دكتر احمدي نژاد: برخي معتقدند ديگر دكتر مثل گذشته ارمان گرا نيست و در برابر فشار جريانات سياسي كوتاه مي ايد.. . . . .  اين ديگه از ان حرف هاست كه به هيچ وجه توي كت من نمي رود. باز به قول معروف خود شكن آيينه شكستن خطاست.  پس این نیز تمام مشکل نیست.

۷) مدرک دکترای مشکل دار: برای برخی مدرک کشککی! کردان محملی برای حمله بود. هرچند بر ضعفی صحیح دست گذاشته بودند اما حجم و وسعت حجمه مناسب این ضعف نبود در عین حال مگر کم هستند آقایانی که از این دست مدارک سفارشی دارند. گر حکم شود که مست گیرند در شهر هر ان چه هست ( می بایست )گیرند . چرا در مورد مابقی آقایان صدایی بلند نمی شود؟؟ پس این نیز تمام مشکل نیست.

۸) قضا و قدر عالم سياست:  برخي اتفاق را در مورد تمركز بيش از پيش افكار بر كردان موثر مي دانند و معتقدند در عالم سياست گاه ابر و باد و مه و خورشيد و فلك دست به كار مي شوند تا يكي نفر را ارج نهند يا ضايع كنند. برخي ديگر نيز حمله به كردان را از باب تجميع ناراحتي هاي فرو خرده اتفاقي ارزيابي مي كنند. حداقل بنده كمترين ، با علم و اعتقاد قاطع  به دست هاي غيب و ايضا هاله هاي نور، عرصه ي تصميمات  انساني را اينچنين اسير قضا وقدر نمي دانم.به تعبيري  از ماست كه بر ماست.  پس این نیز تمام مشکل نیست.

۹) ياران ناباب محاصره كننده دكتر احمدي نژاد: برخي معتقدند دكتر احمدي نژاد توسط حلقه افرادي مشاورت داده مي شود كه اعتمادي به اطرافيان ندارند و به دليل ضعف در توسعه نيروي پيراموني در مواقع بحراني دور مي خورند. آنها مي پرسند چرا وقتي نفر اول مفروض به هر دليل  كنار ميرود دومين شخص تفاوت فاحش آرماني  مي يابد. هر چند استدلال آنها در فاصله داشتن فاحش اولين ها و بعدي ها قابل لمس است و نشان از ضعف در چرخه تصميم سازي دولت دارد، ولي با كردان نمي توان اين نقص را نشانه گرفت. پس این نیز تمام مشکل نیست.

در مجموع رخداد پديده كردان امري متفاوت از گذشته بوده و هست .  هر چه باشد و شود ،شايد نشانه اي از تحولات جديدي  باشد . و اگرنتوان تمام موارد فوق را  در تحليل اين رويداد به خدمت گرفت با در نظر داشتن ظريبي ازاهميت،  مي توان تمام انها راداراي نقش دانست!!! 

نوشته شده توسط مجدالدين در 18:10 شنبه 2 شهریور1387 • لینک دائم مطلب