تبليغاتX
سه الف

سه الف

انرژی امید ابتکار

علم بهتر است یا قدرت!

دو روز بعد از پایان ثبت نام نامزدهای انتخابات مجلس در جلسه ای میزبان حجت الاسلام حسینیان بودم. چهره اش گرفته و از آن شادابی همیشگی به دور بود. بعد از جلسه به ایشان گفتم: "من فعلا در جایگاهی هستم که دغدغه های فرهنگیم پررنگ تر از دغدغه های سیاسیم است به همین خاطر وقتی شنیدم شما برای مجلس ثبت نمی کنید خوشحال شدم چرا که فرصت بیشتری برای نوشتن و تاریخ پژوهی پیدا می کنید و تولیدات مرکز اسناد انقلاب اسلامی پر رونق تر از قبل می شود" گویی نمک روی زخمش پاشیده ام. از ته دل آهی کشید و گفت: "نظر خودم هم همین بود. مجلس ماله از ما بهترونه! ولی انگار توی این کشور هیچ کس اختیار خودش را نداره! خیلی از دوستان ثبت نام شان را موکول به ثبت نام من کردند و مجبورم کردند ثبت نام کنم."

هرچند روحیه ی تشکیلاتی و احترام گذاشتن به نظر جمعش برای من قابل ستایش بود و هست ولی این سوال را مجدد به ذهن متبادر کرد که رابطه ی عرصه ی روشنفکری و سیاست چیست؟

این را ضعف بزرگی می دانم که غالب اهالی فکر و اندیشه برای بیشتر شنیده شدن حرف های شان مجبورند به عالم سیاست پناه ببرند و یا به زور به عرصه ی سیاست کشانده می شود. باید نگران بود از اینکه سرمایه های علمی کشور که می توانند نسلی را تربیت کنند و اندیشه ای را بنا یا تئوریزه کنند یک به یک به قربانگاه سیاست می آیند و سلایق متغیر سیاسی و جنگ های پایان ناپذیرش، آنان را از حیز انتفاع ساقط می کنند.

برای کشوری که داعیه ی پرچمداری جهانی دارد عیب است که عرصه ی علم و دانشگاه آن از عرصه ی سیاستش نحیف تر باشد و نتیجه ی احساس تکلیف و وظیفه ها به حضور مستقیم در قدرت سیاسی ختم شود!

در زمانه ای که فتح کرسی های پرکشش مجلس دغدغه ی بسیاری است کاش کسی هم به فکر کرسی های مهجور آزاد اندیشی و کرسی های از رمق افتاده ی دانشگاه ها بود

+ نوشته شده در  جمعه 30 دی1390ساعت 22:37  توسط مجدالدين  | 

درس بخوان تا شهید بشی

 

تا دیروز باباها می گفتند:

بچه! اگه می خواهی کسی بشی، موفق بشی؛ اگه می خواهی سری توی سرها پیدا کنی، آدم حسابی شی؛ اگه میخواهی به کشورت خدمت کنی، آدم مفیدی باشی؛ درس بخون

از حالا باباها می گویند:

بچه! اگه می خوای شهید بشی، درس بخون

شهادت سردار لشکر علمی کشور، جوان مظلوم، شهید سعید، مصطفی احمدی روشن مبارک باد

+ نوشته شده در  جمعه 23 دی1390ساعت 23:17  توسط مجدالدين  | 

آغاز شگفت آفرینی "ما" مبارک

متولد انقلابیم و از نکبت دوران وابستگی و ستم شاهی چیزی به چشم ندیدیم. با جنگ بزرگ شدیم ولی توفیق سربازی و جانبازی نداشتیم و نیافتیم. امام قرن، خمینی بت شکن را در صفحه ی رسانه ها می دیدیم و به او عشق می ورزیدیم. امام و مقتدای مان رفت و فرصت ابراز و اثبات وفاداری به آن مرد تاریخ ساز نصیب مان نشد.

چشم و گوش مان به ارشادات و اشارات نایب هوشمند امام شد و با انقلاب مان رشد کردیم. . . . می فهمیدیم ادبیات جدیدی وارد بحث ها و مجادلات بزرگ تر ها شده ولی تحلیلی از حقانیت جر و بحث ها -که روز به روز هم بیشتر می شد- نداشتیم. حق داشتیم. ما نوجوان بودیم و برای مان سخت بود بپذیریم آنکه تا دیروز برایش "پاینده باد" طلب می کردیم، بنای رقم زدن مسیری متفاوت دارد.

انتخابات دوم خرداد اولین شوک جدی به نسل ما بود. تازه فهمیدیم چقدر فضای عمومی با فضای رسمی فاصله پیدا کرده است. اینجا بود که فهمیدیم "مدرن شدن" چه هزینه هایی برای مان داشته است. برای اثبات خودمان و حرف هایمان سخت جنگیدیم اما باز سرباز پیاده بودیم و تابع امرا و بزرگان و از شما چه پنهان گاه سیاهی لشکر! حضورمان همه جا خواسته می شد ولی هویت مستقل مان دیده نمی شد.

در انتخابات ۸۴ نسل ما با هویتی مستقل تر از گذشته به میدان آمد. کاملا مشخص بود که حوصله ی هم نسلان ما از برنامه چینی های بزرگان سر رفته است. هر چند نتیجه ی این حضور بهت برانگیز، فراتر از گمان و خیال بزرگان بود اما پس از مدتی "ما" فهمیدیم قبلیه ای جدید شکل گرفته و بزرگان جدیدی هویت گرفته اند!!

التهاب انتخابات ۸۸ فرصت گله گذاری را گرفت! این بار فراتر از نتیجه ی انتخابات، تمکین از رای هماهنگ مردم مسئله ساز شد. و چه خوب گفت آن جوان مرد شاعر متعهد که " مسئله ۲۲ خرداد نبود، مسئله ۲۲ بهمن بود". عده ای با تمام قوا چنان کینه وار تیغ برکشیدند، گویی کسی به املاک و باغات شان تجاوز کرده و حریم ممنوعه شان خدشه دار شده است و عجب علی رغم نقش آفرینی پر رنگ دیو و دد و اهریمن در این فتنه گری چه بزرگانی که اسیر و زمین گیر و گاه برده ی فتنه نشدند!

نوبت اما نوبت ایفای نقش نسل ما بود. دگراندیشان، متوهمین و دژخیمان هر چه داشتند به میدان آوردند. هر چه خواستند گفتند. هر چه توانستند ضربه زدند و هر چه توانستند کشته و مجروح گرفتند ولی جوان نسل انقلاب ساکت شدنی نبود. تطمیع و تهدید شدنی نبود. تسلیم شدنی نبود. نسل ما هشت ماه بی وقفه و خستگی ناپذیر جنگید و نگذاشت زمینگیر شدن برخی بزرگانش خللی در دفاع مقدسش بگذارد.

۹ دی آمد. با تمسک به ذکر "یا حسین" شگفت آفرینی های بزرگ نسل جدید جلوه ای دیگر یافت. افسران جوان نسل انقلاب در رژه ای عمومی شکوه و شوکت و پایمردی خود و انقلاب را به رخ کشاندند. ۹ دی، روز خوب پیروزی لقب گرفت و اغراق نیست اگر بگویم ۹ دی روز "ما" است. روز من و تو

اگر نسل قبل به براندازی شاه فاسق و هشت سال جنگ سخت با صدام کافر می نازد، ما به هشت سال جنگ خانه به خانه! در دوره ی اصلاحات و هشت ماه جنگ نرم با جماعت منافق فخر می ورزیم. اگر آنان جان به کف گذاشتند، ما آبرو و حیثیت مان را به آوردگاه آوردیم. اگر آنان نهال هویتی جدید را کاشتند، حال ما می توانیم دعوت شان کنیم تا به تماشای درخت رعنا و استوار انقلاب بنشینند و ببینند "لبیک یا خمینی" شان همان "لبیک یا خامنه ای" مان است.

ما دیگر نمی خواهیم نسل شاهد باشیم. دوره ی سیاه لشکری و پیاده نظامی نسل ما تمام شد. ما به فرموده ی فرمانده ی کل قوا سربازان بی درجه نیستیم، افسران جنگ نرمیم و زین پس دوره ی ثبت عشق بازی و نقش آفرینی ما در تایخ این مرز و بوم است.

پی نوشت: و برای شیرین تر شدن ذائقه تان:                    

رهبر طلبد بی سر و بی دست شویم                  فرمان بدهد فدایی دربست شویم

    عید ۹ دی آمده، ای حق طلبان                         ساندیس بیاورید تا مست شویم

+ نوشته شده در  جمعه 9 دی1390ساعت 3:20  توسط مجدالدين  | 

اشتعال ناشی از اشتغال

چندی پیش در حاشیه ی همایشی، ساعتی را به طور خصوصی در محضر پروفسور مولانا بودیم. بحث به بیداری اسلامی و وقایع وال استریت و جنبش ۹۹ درصدی ها کشید و ایشان خوشبختانه با صبوری و دغدغه مندی پاسخ سوالات ما را می داد. از این دیدار چند نکته را تقدیم می کنم:

۱. برایم جالب بود که ایشان هیچ کدام از وقایع موسوم به بیداری را "انقلاب" نمی دانست. هر چقدر هم با ایشان بحث کردم راضی نشد که از لفظ "انقلاب" برای حرکت های مردمی اخیر در کشورهای عربی و غربی استفاده کند. جناب مولانا معتقد بود حرکت هر کشوری خصوصیت خاص خود را دارد؛ یکی شورش و دیگری قیام و در برخی فقط اعتراضی دامنه دار است و در برخی از کشور ها در نهایت جنبش در حال شکل گیری است ولی هیچ کدام انقلاب نیست!

اعتقاد ایشان را قبول داشته و دارم. قریب یک سال پیش هم در اوان شکل گیری بهار عربی متنی در این خصوص تقدیم کرده بودم که در مصر انقلاب رخ نداده است و مصر بعد از مباک، نامبارک دیگری به خود خواهد دید. انقلاب بدون رهبر، بدون ایدئولوژی و بدون تغییر بنیادین انقلاب نبوده و ماندگاری ندارد. بر همان دیدگاه گذشته ی خودم استوار شدم که "انقلاب اسلامی ایران آخرین انقلاب نظام مند -و به تعبیر آکادمیکش کلاسیک - عصر جدید بوده و خواهد بود"

۲. جناب پروفسور مولانا پنج عامل را تاثیرگذار در بحران اقتصادی غرب می دانست: بحران اشتغال، بحران مسکن، بحران مالیات، بحران بیمه و بحران بنزین و حمل و نقل. معتقد بود نه تنها اوباما که هیچ دولتی نمی تواند هیچ یک از این پنج بحران ها را حل کند چرا که پیوستگی و ریشه دار بودن مسئله فراتر از توان و تدبیر دولت هاست و نتیجه ای جز فروپاشی اقتدار و انسجام غرب ندارد.

غرب نه می تواند و نه می گذارند از تعظیم به سرمایه و سرمایه داران، که پایه ی تمدنش را بنا نهاده اند دست بکشد و نه می تواند شکاف روزافزون توده های سرگردان را رفع کند و با گسترش دامنه ی شبهه و تردیدها، کوچک ترین جرقه به اشتعالی عالم گیر منتج خواهد شد.

۳. اما نکته ی درس آموز آنجا بود که جناب مولانا دلیل سقوط زودتر دو دولت ایتالیا و یونان و شکست دولت اسپانیا را در خوش مزاجی بیش از حد مردم آنان می دانست!

تنبلی و تن پروری مردم این سه کشور به نسبت سایر دولت های اروپایی باعث بالا رفتن حجم بدهی ها و وام های کشورشان شده و حال با کوچک ترین تلنگر به مرز ورشکستگی رسیده اند. مسئله ای که خاصه در کشوری چون آلمان -که به سخت کوشی شهره اند- بر عکس است و به قدرت آنان در حل بحران کمک کرده است. رمز موفقیت، پیشرفت و استقامت در هر بحرانی "کار" است. کار است. کار

خارج از متن: جای بسی نگرانی است که طبق آخرین نظرسنجی به سفارش شورای فرهنگ عمومی در مجموع ایرانیان ۹ و نیم ساعت صرف استراحت، ۴ ساعت و بیست دقیقه صرف تفریح و اوقات فراغت، یک و نیم ساعت در ترافیک و تنها ۶ ساعت و چهل دقیقه صرف حضور در محل کار -و نه کار مفید- می شود!

پ.ن.م: اون وقت اسم ما شیرازی ها بد در رفته! همه جای ایران سرای من است!!

+ نوشته شده در  جمعه 2 دی1390ساعت 21:10  توسط مجدالدين  | 

ابو البهانه

می گویم: چرا کتاب نمی خوانی؟

می گوید: مدتیه سرم خیلی شلوغ شده!

می گویم: ولی از سطح اطلاعات شما پیداست که هیچ وقت اهل مطالعه نبودی!

می گوید: آخه همیشه مشکل داشتم. هیچ وقت فرصتش فراهم نمی شه!

می گویم: یعنی شما سرت از مقام معظم رهبری شلوغ تره؟ ایشان همیشه کتاب می خوانند!

می گوید: ایشون اینقدر مشاور و معاون و مدیر دارند که کارهاشون رو انجام بدهند ولی من همه ی کارهام رو خودم انجام می دهم!

می گویم: یعنی . . . هیچی بابا! شما راحت باش!

+ نوشته شده در  دوشنبه 21 آذر1390ساعت 22:35  توسط مجدالدين  | 

سوریه اسیر توصیه های هاشمی رفسنجانی

روزگار بد و تلخی بود ایام فتنه ی پس از انتخابات! برخی را با بدبینی ناشی از حیرت و ابهام غرق کرد و موجبات تخریب اعتماد در بخشی از بدنه ی اجتماعی شد. هیچ خبر و ادعا یا حتی عکس و فیلمی را نمی شد قاطعانه باور کرد چرا که هر لحظه احتمال انتشار نقیض آن می رفت.

 شک، تردید و ابهام از خصلت های ذاتی فتنه است و بدیهی است در شرایط سخت، ریزش های تاسف آور و رویش های امیدبخش به سرعت اتفاق می افتد. مهم این است که در هجوم پایان ناپذیر شبهات، شیطنت ها و خطاها، قاطبه ی مردم توانستند از این فضای غبارآلود مسموم به سلامت گذر کنند و رو سیاهی بر چهره ی فتنه گران متوهم بازیگر یا بازی خورده باقی ماند.

بی شک تلخ ترین ایام فتنه زمانی بود که زبدگان و خواص انقلاب، فتنه را در اختلاف احمدی نژاد و دیگران خلاصه می کردند و از سر عداوت با شخص رییس جمهور به حوادث دامن می زدند. اظهارات هاشمی رفسنجانی در خطبه ی نمازجمعه بارزترین محدودنگری به فتنه ی دشمن شاد کن ۸۸ بود. هاشمی با طرح شرط هایی چون آزادی زندانیان، آزادی مطبوعات و رسانه ها، قانونی عمل کردن نهادهای امنیتی و انتظامی به جای تحلیل ریشه ها و عوامل فتنه به جلوه ها و نتایج فتنه پرداخت و به جای دفاع از نظام اسلامی و ناامید کردن بدخواهان، به دفاع از عشیره ی هم فکر خود پرداخت.

حتی اگر با خوش بینی مفرط ادعای هاشمی رفسنجانی در آخرین خطبه ی نمازجمعه، مبنی بر بی طرفی را بپذیریم، کم خبط و خطایی نبود بی طرفی در فتنه ای که موجودیت نظام را نشانه گرفته بود.

*****************************

غرض از نگارش این مطلب یادآوری دوباره ی تلخ کامی ها یا نقد جناب هاشمی نبود بلکه هدف بررسی ادعای هاشمی رفسنجانی در نماز جمعه آخرینش با توجه به شرایط امروز است. این ابهام هنوز از طرف قلیل اطرافیان رییس مجمع تشخیص مطرح می شود که اگر به نصایح هاشمی رفسنجانی توجه شده بود اوضاع امروز کشور دگرگون بود. آیا چنین است؟

کافی است نگاهی به اوضاع متزلزل سوریه بیندازید. بشار اسد هفته ی گذشته برای آرام کردن مخالفان و معارضان پیشنهادات اتحادیه عرب - که تطابقی عجیب با پیشنهادات هاشمی رفسنجانی برای ایران اسلامی داشت - را پذیرفت و برای نشان دادن حسن نیت ۵۵۰ نفر از زندایان مخالف را آزاد کرد و نیز پذیرفت طبق مقبولات دنیای غرب، زمینه را برای تغییر قانون مهیا کند.

مخالفان بشار اسد در طول هفته ی گذشته نه تنها این تصمیم را بر رافت یا مصلحت سنجی بشار نگذاشتند که نشانه ی ضعف و ترس او دانسته و خواسته های سنگین تری را با صدای رساتر و جسورانه تر مطرح کرده و می کنند. کافی است سری به رسانه های عربی ضد حکام سوری یا صفحات فیس بوک و توییتر حامیان براندازی بشار بیندازید تا ببینید چگونه پیروزی خود را جشن گرفته اند و نوید سرنگونی نظام مستقر در سوریه را به هم می دهند.

دیر نخواهد بود که بشار اسد خواهد فهمید نسخه ی پیچیده شده ی عقب نشینی او را گام به گام عقب تر خواهد برد و نسخه ی او را به هم خواهد پیچید.

بلایی که اتحادیه عرب بر سر بشار اسد بی تجربه آورد و می آورد، همان توصیه های بی طرفانه ای! است که هاشمی رفسنجانی برای ایران بزرگ صادر کرد که اگر نبود درایت رهبر حکیم و دور اندیش انقلاب و نیز اگر نبود ایمان و خلوص عامه ی مردم، بعید نبود طمع طعمه ی خوش خط و خال عقب نشینی نتیجه ای تا ابد تلخ برای ایران عزیزمان به بار بیاورد.

+ نوشته شده در  جمعه 20 آبان1390ساعت 18:53  توسط مجدالدين  | 

برای تاریخ سازی آماده باشیم

ایران و آمریکا به پیچ سرنوشت ساز تاریخی رسیده اند و با تمام قوا برای هم رجزخوانی می کنند. روابطی که در گذشته ای نچندان دور توهم وار، به سمت مذاکره و نوعی مصالحه پیش می رفت به بدترین وضع خود رسیده است. این فضا بیش از انکه ناشی از کشمکش های متداول قدیمی باشد، از وقایع سریع، گیج کننده و توقف ناپذیر روز نشات گرفته است.

جنس مواجهه ی امروز ایران و آمریکا با تمام معارضه های پیشین متفاوت است. ایران، آمریکا را در اوج ناتوانی و فرسودگی می داند و آمریکا، ایران را در مرز جهش ایدئولوژیک و توسعه ی گفتمانی در بین سایر ملت های مسلمان می بیند. از این رو هر دو قدرت تصور می کنند وقت ضربه نهایی فرا رسیده است.

ایران می خواهد از بحران اقتصادی و به تبع آن بحران مشرعیت سردمداران آمریکا بهره ببرد و فرصت مسخر کردن انقلاب های منطقه ای را از امریکا بگیرد و آمریکا می پندارد تحریم های اقتصادی، ایران را فلج کرده و ایادی خود را وا داشته تا با تهدید نظامی ایران و تشدید تحریم ها، دلمشغولی جدیدی ایجاد کنند تا فرصت شکل گیری اتحادیه های ایدئولوژیک ایران و سایر جوامع تازه مستقل سلب شود.

ایران لذت خروج خفت بار سربازان آمریکایی از عراق را حس کرده و این خروج را نشانه ی ناتوانی دیپلماتیک آمریکا و چیرگی خود بر منطقه می داند و از آن سو آمریکا، ایران را در بدترین وضعیت ارتباطی با اعراب حاشیه ی خلیج فارس خاصه عربستان می پندارد و می خواهد از این فاصله نهایت استفاده را بکند.

آمریکا و ایران هر دو انقلاب های پی در پی جوامع اسلامی را ماحصل اقدامات خود می دانند. آمریکا می گوید انقلاب ها به نفی قدرت های مطلقه، توسعه ی دموکراسی و فراگیر شدن ارزش های انسان پسند منجر شده و ایران می گوید رفتن قدرت های وابسته به غرب به توسعه ی اسلام گرایی انقلابی، بیداری جوامع و انزوای غرب کمک شایانی کرده است. آمریکا مدعی است تحریم ها ایران در وضعیت اقتصادی شکننده ای قرار داده و در مقابل ایران مدعی است پوسیدگی اقتصادی جوامع سرمایه داری و جنبش ۹۹درصدی های وال استریت و حومه، نفس غرب را می گیرد.

آمریکا میدان داری عراق و لبنان را از دست رفته می بیند و دریافته آینده ی بحرین و یمن نیز به دولت های شیعی تعلق دارد لذا سوریه را به عنوان استراتژیک ترین متحد ایران نشانه گرفته و می خواهد انتقام را در سوریه بگیرد. ایران تهدید کرده است تعدی به سوریه منطقه را به آتش می کشاند. آمریکا حفظ حکومت های ضد ایرانی بحرین، یمن، عربستان و اردن را می خواهد و ایران حفظ سوریه ی دشمن اسراییل و به هم ریختن حاکمیت وابستگان غرب را!

ایران می داند به هم ریختگی و آشفتگی آمریکا یا حتی بخشی از غرب فرصت دگراندیشی به ملت ها می دهد و خستگی شان از نظام های مادی اومانیستی را باعث می شود و آمریکا می داند شکست ایران جرات خروش عمومی بر شایستگی سردمداری غرب را مانع می شود.

ایران+آمریکا

فعلا" مهم نیست تصورات و ادعاهای کدام یک از دو کشور حق، صحیح و مبتنی بر واقعیات است. مهم این است که گزاره های فوق مبنای تصمیم گیری و عمل سیاسیون قرار گرفته است.

شک ندارم ایران و آمریکا امروز به پیچ سرنوشت ساز تاریخی رسیده اند و بدون تردید کاری ترین ضربه در توان خود را آماده نواختن کرده اند. هر اتفاقی را می توان و باید محتمل دانست. زمستان فصل تصمیم گیری های حیاتی و بهار موعد تقابل است.

سرعت بیداری ملل مسلمان و عمق تحولات سیاسی نشان داده، چقدر وقت تنگ است. ضربه نزنیم، ضربه می خوریم! باید تمام قابلیت ها و امکانات خود را برای این رویارویی تاریخ ساز آماده کنیم. شاید تابستان، جهان متفاوتی داشته باشیم!

+ نوشته شده در  جمعه 13 آبان1390ساعت 23:48  توسط مجدالدين  | 

ما قریب البقا ها!

دغدغه ی بقا قدیمی ترین دل مشغولی بشر بوده و هست. از افسانه سرایان عهد قدیم که از آب حیات می نوشتند و سیاحان ساده دلی که به دنبال آب حیات بودند تا فراعنه متکبری که مومیایی شدن را مایه عدم زوال می دانستند تا دانشمندان امروزی که تمام دانش خود را برای یک روز بیشتر زیستن به کار می برند، همه و همه در پی جاودانه شدن بوده و هستند و هیچ کدام به غایت هدف خود نرسیدند.

خوش خیال ترین بشر امروزی هم نمی تواند تصور زندگی آسوده ی بیش از نود-صد سال را بکند لذا رقابت جاودانگی عصر جدید از بقای جسم به مانایی نام و آبرو رفته است. همگان دوست دارند اگر چه می میرند لااقل فراموش نشوند اما چگونه می توان نامی به یادگار گذاشت؟؟

ظریفی می گفت: "اگر می خواهی پس از مرگ فراموش نشوی، یا چیزی بنویس که قابل خواندن باشد یا کاری کن که قابل نوشتن باشد." عجیب سخن حکیمانه ای است که هر چند ما وبلاگ نویسان را یک قدم به ماندگاری نزدیک می کند، مسولیت نوشتاری مان را نیز سنگین تر! ما وبلاگ نویسان می توانیم جاودانه باشیم اگر:

می توانیم جاودانه باشیم اگر یهووو افسرده نشویم. یهووو تغییر وضعیت تاهل ندهیم. یهووو نوشتن مان خشک نشود. یهووو حوصله مان سر نرود و . . . . بنویسیم و بنویسیم و خوب بنویسیم.

و نیز تا ابد نام مان زنده است اگر بی دلیل سوار هواپیما نشویم. بی خود مسافرت نرویم. بی جهت عرض خیابان را طی نکنیم. الکی ماشین سوار نشویم. گوشت نخوریم. چای نخوریم. سوسیس، کالباس و پیتزا نخوریم. قند و شکر نخوریم. روغن و چربی نخوریم. شیر و ماست هموژنیزه نخوریم. میوه ی اصلاح نژادی نخوریم. سبزی جات فاضلابی نخوریم. غذای بیرونی نخوریم. نوشابه نخوریم. سیگار نکشیم. قرص و دوای دکترها را نخوریم. قرض و قوله نداشته باشیم. حرص نخوریم. جوش نزنیم. اعصاب مان را خرد نکنیم. کارهای بد بد نکنیم. هوای آلوده استشمام نکنیم. در ترافیک نمانیم. اجاره خانه ندهیم. از کار و مدیرمان ناراضی نباشیم. موبایل استفاده نکنیم. استرس نداشته باشیم . . . . تا احیانا" زنده بمانیم و بتوانیم بنویسیم و بنویسیم و خوب بنویسیم و . . . جاودان بمانیم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 12 آبان1390ساعت 15:54  توسط مجدالدين  | 

از شیراز با یاد آقا و شهدا ، پیش به سوی کرب و بلای جبهه ها

سال ها پیش در خانه ی قدیمی پدربزرگم رادیویی حجیم بود که لااقل ۴۰-۵۰ سال سن داشت. پدربزرگ می گفت آلمانیه! وقتی می خواست روشن بشه یک ربع - بیست دقیقه طول می کشید تا لامپ هایش گرم بشود و کار کند ولی انصافا"وقتی اصطلاحا" گرم می شد عالی موج می گرفت و صدای صافی داشت

حالا این حکایت کتاب "حافظ هفت" نوشته ی اکبر صحرایی است.

"حافظ هفت" را با سه انگیزه خواندم. اول به عشق حضرت آقا و دانستن بیشتر از حواشی سفرهای ایشان. دوم به خاطر شهر ناز شیراز -که همواره مرا یاد اصالت خانوادگی و بخشی از هویتم می اندازد- و سوم به خاطر تمجید و تعریف سنگین جناب محمدرضای سرشار که معتقد است حافظ هفت در فروش رکورد دار خواهد شد و قوی ترین روایت از سفرهای رهبری حکیم انقلاب است.

از قبل هم مشخص بود اکبر صحرایی -نویسنده ی توانای شیرازی- برای روایت گری سفر حضرت آقا کار سختی را پیش رو دارد. از طرفی برنامه ی تمام سفرهای رهبری عزیز یکسان است و از طرف دیگر چهار سفرنامه دیگر -سیستان، زنجان، قزوین و سمنان- دست نویسنده را برای ترسیم فضاهای بدیع و جذاب بسته بود.

صحرایی برای فرار از دام تکرار سفرنامه های پیشین، تلاش دارد با طرح داستانی موازی با سفر، مخاطب را در کشاکش داستان و سفر همراه خود کند. این ایده ی خلاقانه فی نفسه جای تقدیر دارد. از طرف دیگر بخش و فصل بندی های دقیق و بجا در خوانش آسان روایت کمک به سزایی دارد.

حافظ هفت+اکبر صحرایی

اما فکر می کنم صحرایی در پرداخت ایده ی ثقیل و بدیعش قوت و ضعف هایی داشته است که از زاویه ی شش شاخص به بررسی اثر می پردازم:

۱. شخصیت پردازی: این مهم در "حافظ هفت" شدیدا" متاثر از اتفاقات داستان است. طبیعت سفر شلوغ رهبری، حضور شخصیت های متعدد در داستان است اما غالب شخصیت ها گنگ و نارسا ترسیم می شوند. افراد بدون آنکه چهره و مشخصات شان برای خواننده تعریف شود، مدام در طول داستان ظاهر و غایب می شوند. صحرایی بیش از آن که به شخصیت های پیرامون رهبری یا مردم علاقه مند ایشان بپردازد به پیرامون خودش -گروه خبرنگاران- و تاحدودی هم به دو شخصیت راوی پرداخته و اطلاعات تازه و جذابی به مخاطب نمی دهد. البته فرازهایی چون طرح داستان پیرمرد آش کارده فروش یا حاج نصرالله استثناست.

۲. محیط پردازی: شیراز در بسیاری از وقایع گم است و -با کمی اغراق- اگر جای استان فارس نام دیگری هم نوشته شود می توان داستان را از آب و گل درآورد. صحرایی علی رغم اینکه بومی فارس است و قاعدتا بر اماکن و فضای شهر مسلط است کمتر اشاره ای به خلق و خو، آداب و سنن و اماکن خاص فارس نمی کند. حتی شیرینی لهجه و کلمات خاص شیرازی ها هم در اثر غریب افتاده که گویی چشم و دل صحرایی از امتیازات شهر و استانش سیر بوده است!

۳. وقایع پردازی: بزرگ ترین امتیاز "حافظ هفت" پرش های اثرگذار و احساس برانگیز به دفاع مقدس است. صحرایی به دلیل تسلط ویژه بر فضای جنگ فلش بک های دلچسب و تاثیرگذاری در خلال روایت داستان گنجانده است و انصافا" برای طرح مظلومیت ها و افتخارات جنگ هشت ساله جا گزینی های بجایی داشته است. آنقدر که به عقیده من "حافظ هفت" را با کمی اغماض می توان در زمره ی آثار خواندنی دفاع مقدس محسوب کرد!

۴. بٌعد پردازی: بیش از صد صفحه ی اول داستان کمترین بٌعد روایی ندارد. داستان تخت، قابل پیش بینی و کم حادثه است. گره ی داستان که با حضور شخصیت ارمنی ایجاد می شود کم رمق است. روایت کتاب از جایی که رازمیگ پانوسیان در غیاب جعفر مجبور به ادامه سفر و مرور دفترچه خاطرات او می شود رنگ و بویی بهتر می یابد و رفت و برگشت های مداوم و کوتاه به جنگ مشکل بٌعد روایت را رفع می کند.

۵. پیام پردازی: از جناب سرشار متعجم چرا که علی رغم گفته ی ایشان "حافظ هفت" نیز اسیر همان نگاه بیرونی به سفرهای رهبری سایر سفرنامه هاست. صحرایی در انتهای داستان تلویحا" ذکر می کند که آرزوی دارد هر کس، با هر فکر و گرایش و عقیده با کتاب ارتباط برقرار کند و طبیعتا" بر اساس همین هدف، زیاد به زاویه ی دید حزب الهی ها نزدیک نمی شود و حتی گاه به طور خفیف حقه هایی که پیشتر سایر سفرنامه نویسان برای جذب مخاطب به کار بسته بودند -چون تردید در رفتارهای دلبستگان به رهبر بزرگوار و نقد آنها- را از قول رازمیگ تکرار می کند.

اما ضعف اصلی پیام پردازی داستان آنجا بیشتر جلوه می کند که در پاسخ به شبهات از روش پاسخ مستقیم بهره می جوید و در فرازهایی سخنرانی وار به قلع و قمع حریف می پردازد. این ضعف کتاب خاصه آنجا که رقیب طرف بحث طیف روشنفکرنماست جدی تر می شود.

۶. پایان پردازی: "حافظ هفت" برخلاف غالب آثار ایرانی پایانی دلچسب و جاودانه دارد. پایان نسبتا" باز داستان خلسه ای به یاد ماندنی برای خواننده رقم می زند و به تعبیری لطیف، با یاد امام و شهدا، دل رو می بره به کرب و بلای ایران و طعم شیرین باز، باز بودن در شهادت را به مخاطب می چشاند. با این تفاوت که اینجا مقصود از امام، حضرت آیه الله سید علی خامنه ای حفظه الله است.

در مجموع "حافظ هفت" را با تمام ضعف و قوت های برشمرده، اثری خوب دانسته و تلاش نویسنده در ابداع شیوه ای نوین در روایت سفر رهبر مقتدر انقلاب را قابل تقدیر می دانم. "حافظ هفت" اثری است که برای لذت بردن از آن باید به مثابه رادیوی آلمانی پدربزرگ دوست داشتنیم صبور باشید و با حوصله و صد البته عاشق!

پ.ن.م: تیتر شاخص های نقد شده کاملا" شخصی و ذوقی است!

+ نوشته شده در  شنبه 30 مهر1390ساعت 0:1  توسط مجدالدين  | 

ده سال دیر بازداشت شدی برادر!

دیروز خبر آمد دوست همیشه انقلابی، هماره جسور، دایم الدغدغه، همه جا فعال و همواره بدقولم آقا میثم نیلی -مدیر مسوول سایت رجانیوز- با شکایت دکتر علی لاریجانی بازداشت شد! بازداشت میثم برایم عجیب نبود ولی تلخ بود.

عجیب نبود چرا که با خط مشی جسورانه ی رجانیوز، شکایت و بازداشت هزینه ی گزافی نیست. در عین حال تعجب نکردم چرا که ده سال بود منتظر بازداشتش بودم!!

دو سال پیش به بهانه ی دادگاه های اصحاب فتنه از ماجرای بازداشت شدنم در ایام دانشجویی نوشتم. من پنجمین دبیر کل بودم و پنجمین دبیرکلی که مزه ی بازداشت را چشید. تا آن زمان تمام دبیران کل جامعه اسلامی دانشجویان و برخی از موثرین شورا، هر یک به بهانه ای واهی و معمولا بر سر دعاوی شخصی -تشکیلاتی، دادگاهی شده بودند.

میثم دبیرکل بعد از من بود. دبیرکلی میثم با تمامی جدل ها و مشکلاتش به دادگاه و بازداشت ختم نشد و خدا را شکر دیگر این حادثه ی تلخ برای بعدی ها رخ نداد. حالا بعد از ده سال میثم هم طعم تلخ بازداشت را چشید! و طعنه ی گزنده ای به سرنوشت فعالان سیاسی-اجتماعی زد.

این سرنوشت را نه قانون و حکومت که خود فعالان سیاسی برای خود رقم زده اند! در اکثر این بازداشت ها پای یک سیاسی دیگر در میان است. نمی دانم این روحیه ی شکایت و شکایت کشی به خاطر چیست؟ از کم تحملی و بی ظرفیتی است؟ از تندروی و افراط و تفریط است؟ از بی نظمی تشکیلاتی و سازمانی است؟ از هم گریزی و انشعاب های پایان ناپذیر است؟ از روحیه ی نقدناپذیر و خودمحورانه است؟ از کشیده شدن نقد افکار به نقد اشخاص است؟ یا ، یا ، یا ؟

از هر چه هست، وقتی خود فعالان سیاسی-اجتماعی همدیگر را تحمل و درک نمی کنند و قاعده ای برای رقابت یا رفاقت ندارند، چه انتظاری از مردم عادی می رود که به فعالیت تشکیلاتی و سیاسی-اجتماعی اعتماد کنند و با علاقه به آن رو آوردند.

معتقدم نفس شکایت های سیاسیون از هم در دادگاه های عمومی، به انزجار بیش از پیش توده های مردم از حضور دغدغه مندانه در فضای اجتماع می انجامد و حتی المقدور می بایست با صبوری و تحمل نقد، فرصت مباحثه را ایجاد کرد.

شاید مناسب باشد مانند روحانیت، نیروهای مسلح و مطبوعاتی ها که دادگاه هایی خاصی دارند -که ضمن حفظ حرمت اجتماعی طرفین دعوا، در محیطی غیر ملتهب و هم دلانه تر مسایل حل و فصل می شود- شورای حل اختلاف یا دادگاه هایی خاصی برای دعاوی فعالان اجتماعی پیش بینی شود تا در کشاکش این جدال عموما شخصی یا شخصی شده، بیش از این، بدنه ی نحیف و رنجور فعالیت های اجتماعی به زوال نگراید.

دیروز به شوخی به ابراهیم {دبیرکل بعد از میثم} گفتم: خب دیگه! میثم هم دادگاهی شد. دیگه نوبتی هم باشه نوبت توه! آماده باش!

+ نوشته شده در  جمعه 22 مهر1390ساعت 3:3  توسط مجدالدين  |